تبليغاتX
عشق یعنی از فراقش سوختن...
تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است...
از عجایب عشق همین است

تنها همان آغوش آرامت می کند

که دلت را به درد می آورد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 23:53  توسط مهدی | 
ای جان غم گرفته

بگو دور از آن نگاه

در چشمه کدام تبسم بشویمت؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 0:31  توسط مهدی | 

يادت اي دوست بخير

بهترينم خوبي؟

خبري نيست ز تو؟

دل من مي خواهد

كه بداني بي تو

 كه دلم اندازه دنيا تنگ است

مي سپارم همه زندگيت را به خدا

خود را به كه بسپارم ؟

وقتي كه دلم تنگ است

پيدا نكنم همدل

دل ها همه از سنگ است

گويا كه در اين والي

از عشق نشاني نيست

گر هست يكي عاشق

آلوده به صد رنگ است!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 14:1  توسط مهدی | 

وبهار می رسد از راه

 

و نرم نرمک با قدمهایش روحم را سحر می کند

 

من اسیرم

 

اسیر نیامدنت

 

و انتظارت

 

چشم به راه

 

با بهار نخواهی آمد

 

این را باران بهار می گوید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 23:46  توسط مهدی | 

سال ها دل غرق آتش بود و خاکستر نداشت

بازکردم این صدف را بارها گوهر نداشت

از تهیدستی قناعت پیشه کردم سال ها

زندگی جز شرمساری مایه ای دیگر نداشت

هرکجا رفتم به استقبالم آمد بی کسی

عشق در سودای خود چیزی از این بهتر نداشت

بارها گفتی ولی از ابتدای عاشقی

قصه سرگشتگی‌هایت مگر آخر نداشت

سالها بر دوش حسرتها کشیدم بار عشق

هیچ دستی این امانت را ز دوشم برنداشت

کاش می آمد و می دیدم که از خود رفته ام

آنکه عاشق بودنم را یک نفس باور نداشت

آسمان یک پرده از تقدیر را اجرا نکرد

گویی از روز ازل این صحنه بازیگر نداشت

ناله ما تا به اوج کبریا پرواز کرد

گرچه این مرغ قفس پرورده بال و پر نداشت . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 20:5  توسط مهدی | 
دیگر ملالی نیست

جز نداشتنت.نخواستنت.راندنت.باختنت.رفتنت.نماندنت

با او و هزاران اوی دیگر بودنت

بدون مکث پاسخ منفی دادنت

و عشقی نیست جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت

این را برایت نوشته بودم باز هم مینویسم:

«هر ستاره شبی است که از تو دورم.آسمان چه پر ستاره است.»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 18:23  توسط مهدی | 

غریب است دوست داشتن. وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛ به بازیش می‌گیریم

هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر،هر چه او دل نازک‌تر ، ما بی رحم ‌تر ...

تقصیر از ما نیست ؛ تمامی قصه های عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند...

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 11:25  توسط مهدی | 
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم.تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو.ای جلوه ی امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 10:35  توسط مهدی | 

اينجا من هستم ؛ سکوتي محض
سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو
اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمره‌گي
خالي‌تر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ

معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستاده‌ام
اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي
من هستم و سازي مبهم
اينجا من مانده‌آم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم
من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور
من هستم و يکرنگي شکسته‌ام
اينجا در شهري دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که ميايي
در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ
که سينه‌ام را هر آن مي‌درد
اينجا من مانده‌ام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است

من هستم ، سيمايي شکسته‌تر از هميشه
اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان کبود تو

حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 11:10  توسط مهدی | 

ودر این زمان که تاریکی بر روشنایی چیره شده

کوره راهی کو...

من وما همچنان سرگردانیم و

اسیر در چنگال وهم خویشتن

اما من خسته ام

ومی خواهم رفتن آغاز کنم

                                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 17:12  توسط مهدی | 
در حجم خالی حضورت،

تمام لحظه ها را آجری

و از هر آجری ديواری ساختم.

هوايی برای نفس کشيدن نيست

و گامهای زيادی تا فاصله ...

ناز دانۀ من!

اگر حجم ثانيه‌ها امانت دادند، بدان:

به اندازه تمام انتظارها، بی قرارت بوده‌ام

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 19:39  توسط مهدی | 

تو همواره

و در تمام حالات به استقبال من آمده‌اي

ولي من هنوز

جرأت روبرو شدن با تو را ندارم

از خود شرم دارم

از اين كه هنوز پاك و خالص نشده‌ام

آن نشده‌ام كه تو مي‌خواهي

ولي در كارم ، مرا آماده كن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 16:53  توسط مهدی | 

دلم برای کسی تنگ می شود که دست هایم هنوز گرمی دستانش را در نیافته است.

قلبم برای کسی می تپد که چشم هایم هنوز راز چشمانش را ندانسته است.

خاطراتم به یاد کسی محو می شود که هنوز نگاهم برق امیدم را بر نینگیخته است.

خلوتم به یاد کسی پر می شود که هنوز نامش بر زبان صمیمی نیامده است.

سکوتم به یاد کسی شکسته است که هنوز صدایش برایم ترانه ای نا آشناست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 17:18  توسط مهدی | 

کفشهایت چه خوشبختند

در پا به پای تو

مثل چشمهایم!

هستی و

نمی بینم؛

تو می چسبی

مثل بوی پیپ

برای دیگران؛

به اجبار زندگی ست

دوستت دارم ها!!!

حالا تو هی بگو

” تویی زندگی ام “

از تو نه شعری می خواهمُ

نه نگاهی،

گاهی فقط

یک لبخند / یک لبخند

برایم بخند...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 17:32  توسط مهدی | 

مي‌روم شايد كمي حال شما بهتر شود،

 مي‌گذارم با خيالت روزگارم سر شود،

 از چه مي‌ترسي برو ديوانگي‌هاي مرا،

 آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود،

 مي‌روم ديگر نمي‌خواهم براي هيچ كس ،

حالت غمگين چشمانم ملال‌آور شود ،

بايد اين بازنده‌ي هر بار ،

جان عاشقم،

تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود ،

ماندنم بيهوده است

امكان ندارد هيچ وقت ،

اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:41  توسط مهدی | 
از تو ممنونم

اگه تنهام گذاشتی

از تو ممنونم

اگه دوستم نداشتی

از تو ممنونم

که با اینهمه احساس

واسه برگشتنم راهی نزاشتی

از تو ممنونم

حلالم کن

اگه عاشق نبودم

حلالم کن

اگه دلبسته بودم

ازم بگذر

اگه دیوونه بودم

از تو ممنونم

که یادم دادی عشق رو

ولی از گریه هام خبر نداشتی

از تو ممنونم

که یادم دادی عشق رو

واسه برگشتن راهی نزاشتی

دوستم نداشتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 18:32  توسط مهدی | 

آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو

ورد زبان کوچه خاموشی

امشب

تکلیف پنجره

بی چشمهای باز تو روشن نیست!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 19:5  توسط مهدی | 

دستانت را در دستانم بگذار

تا برایت نوید

شادی بخش پرستو ها را به ارمغان بیاورم
دستانت را در دستانم بگذار

تا بتوانم امیدها

در دلت زنده کنـــــم
دستانت را در دستانم بگذار

تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را

پر کنم
دستانت را در دستانم بگذار

تا حـــــــداقل بتوانم

همراهت باشم
دستانت را در دستانم بگذار

تا دوباره احساس زیبـــــــایی ها را

در وجودت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار

تا بتوانم آرامش را

در تو زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار

تا کمی از خستگی هایت بکاهم
دستانت را در دستم بگذار

تا بتوانم آرامش کودکی ات را به تو باز گردانم
دستانت را در دستانم بگذار

تا آرزوهای قشنگت

دوباره به سویت پرواز کنند
دستانت را در دستـــــانم بگذار

تا بتوانم کوله باری که از درد بر دوشت هست

کمی من آن را به دوش کشم
دستانت را در دستانم بگذار

تا کمی از دل تنگی هایت بکاهم
دستانت را در دستانم بگذار و

بدان که فاصله ای که در بین انگشتانت هست برای چیست
اینست که
به این امید ندارم

که همیشه و همیشه

تا ابد دستانم را در دستانت قرار دهم
ولی بیا

تا این چند صباحی که در

کنار هم هستیم

دستانمان در دست هم قرار گیرد و به آنچه که
در این سالها در انتظار ش بودیم

برسیم

از این لحظات استفاده کنیم و با هم باشیم

و از کنار هم بودن و

هم صحبت هم بودن به آرامش برسیم

و حرفهای ناگفته را به هم بگوییم
ناگهان چه قدر زود

دیر می شود
پس بیا تا دیر نشده

دست هایمان را در دستان هم قرار دهیم

تا دیر نشده

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 20:34  توسط مهدی | 

باید از محشر گذشت

لجن زاری که من دیدم

سزای صخره هاست

گوهر روشن دل از کان جهانی دیگر است.

عذر میخواهم پری

عذر میخواهم پری

من نمیگنجم در آن چشمان تنگ

با دل من آسمانها نیز تنگی میکنند؛

روی جنگلها نمی آیم فرود

شاخه زلفی گو مباش

آب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست

بره هایت میدوند

جوی باریک عزیزم

راه خود گیرو برو.

یک شب مهتابی

از این تنگنای

بر فراز کوها پر میزنم

میگذارم میروم

ناله ی خود میبرم

دردسر کم میکنم...

چشمهائی خیره می پاید مرا،

غرش تمساح میآید بگوش،

کبر فرعونی و سحر سامریست

دست موسی و محمد با من است،

میروی،

وعده ی آنجا که با هم روز و شب را آشتیست

صبح چندان دور نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 18:11  توسط مهدی | 

چشمانم هوای گریه دارد

ولی می داند

که خشکی زمین

 

باران چشمانم را نمی خواهد

 

می داند

 

که هر چه بگرید

 

زمین سیراب نمی شود

 

چه سخت ست

 

که سیــــــــــــــراب نشود و

 

با بخار کردن اشکهایم

 

همه را بســــــــویم روانه ســـــــــازد

 

ممکن است

 

دیگر نگـــــریم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 18:5  توسط مهدی | 

در حجم خالی حضورت،


 

تمام لحظه ها را آجری

 

و از هر آجری ديواری ساختم.

 

هوايی برای نفس کشيدن نيست

 

و گامهای زيادی تا فاصله ...

 

ناز دانۀ من!

 

اگر حجم ثانيه‌ها امانت دادند، بدان:


به اندازه تمام انتظارها، بی قرارت بوده‌ام ..
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:55  توسط مهدی | 

براي خريدن عشق

هر کس هرچه داشت آورد

 

ديوانه هيچ نداشت و گريست

 

گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد

 

اما هيچکس ندانست

 

که قيمت عشق اشک است

 

می خواهم همیشه بگریم

 

باشد همه بپندارند

 

هیچ ندارم

 

ولی تو قیمتش را بدان

 

که عشق به عاشق بودن توست

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:8  توسط مهدی | 
رفیق من
سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که
خیلی تنهام
هیچکی نمی فهمه
چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و
دل زده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم
پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و
راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد
سری به تنهاییم نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و
مرد باش
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 20:15  توسط مهدی | 

روزی آمدی

زندگی کردی و لحظه ها گذشت

و آنگاه که رفتی

کوله باری از خاطرات تو باقی ماند برایم

هر چند خاطره انگیز بود لحظه به لحظه ای که در کنارم بودی

اما اکنون دلتنگم از نبودنت...!!!

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 16:59  توسط مهدی | 

 از دختر مهاجر

برایم بگو

 

او که میان

 

دوست داشتن و رسم زمانه

 

می باید

 

یکی را انتخاب کرد

 

و او عشق را

 

برگزید و

 

ایمان به عشق

 

در او جانی تازه دمید

 

تا با آنکـــه دوستش دارد

 

بایستد و یکی شود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:22  توسط مهدی | 

من به خوشنودي خود مي نگرم
و به اين كه نفس عشق چه حالي دارد؟
و به اينكه تو چرا با همه شوق مرا مي خواني،
و به يك قهر مرا مي راني؟
من به يكرنگي اين آينه ها مشكوكم
كه مرا با همه سادگي ام،
چون كلافي پر از گمراهي ، چون مترسك پر از ويراني
به هزاران گونه،
مثل يك هيچ نمايان كردند.

من در اينجا
نفسم تنگ شده است
بس كه گرداگردم پر از ديوار است،
گر نبودي اينجا ، گر دلت با دل من ساده و يكرنگ نبود
بي گمان غصه مرا مي دزديد؛
مي سپردم به خزان
در دو دستان تواناي خزان مي مردم.
بي تو دستم سرد است
بي تو روحم چون موج
دلم در تپش و در شور است
با تو اما شادم،
تو شبيه بادي
من شبيه بادبادك هستم!
تا تو هستي
هستم
بي تو اما
ورقي كاغذ و ... هيچ.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:14  توسط مهدی | 
              Valentine's Day Heart For My Valentine

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 10:34  توسط مهدی | 

و دوباره

بی خواب شدم

آن شب بــــــار دیگر

غریبانه

 گــــــــریه کردم

و کسی نبود مرهم غم و غصه من

سخت آســـــان تنهایی

عذابم می دهد

و فقط منتظــر توام

خلوتی که برای خودم ساختم

غرق نیاز به تو

بیا خـــوب من

سفــــره غــــــــم را جمع کن

و دربه دری بی انتها را

در مسیر قــــرار بده

و مرا

تنها به شوق ماندن در کنارت

دلخوش کن

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 16:7  توسط مهدی | 

اگر ماه بودم،

به هر جا که بودم،

سراغ تو را از خدا می گرفتم؛

و گر سنگ بودم،

به هر جا که بودی،

سر رهگذار تو جا می گرفتم.

 

اگر ماه بودی،

به صد ناز

شاید،

شبی بر لب بام من می نشستی؛

و گر سنگ بودی،

به هر جا که بودم،

مرا می شکستی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 17:50  توسط مهدی | 

کوچه وقتی که نباشی رگ خشکیده ی شَهره

ماه تو گوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره

سقف دلبستگی بی تو واسه من سایه نداره

دلم از روزی که رفتی دیگه همسایه نداره

تو پی کدوم ستاره پشت ابرا خونه کردی؟

رفتی و چیزی نگفتی!! گریه رو بهونه کردی!

من سوال ساده ی تو ،تو جواب مشکل من

ردپای رفتن تو روی صحرای دل من!!!

وقتی آسمون شب هام زیر سایه ی چشاته،

وقتی حتی این ترانه رنگ غربته صداته

نمی ذارم این دو راهی سر راه ما بشینه!!!

نمی ذارم این جدایی رنگ فردا رو ببینه!!!

شبو با فانوس اشکت می برم به روشنایی

با تو می رسم دوباره به طلوع آشنایی!!!

می دونم هر جا که باشی،دل تو اهل همینجاست

واسه ی من و تو اینجا،اول و آخر دنیاست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 11:16  توسط مهدی |