تبليغاتX
عشق یعنی از فراقش سوختن...
تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است...

مي‌روم شايد كمي حال شما بهتر شود،

 مي‌گذارم با خيالت روزگارم سر شود،

 از چه مي‌ترسي برو ديوانگي‌هاي مرا،

 آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود،

 مي‌روم ديگر نمي‌خواهم براي هيچ كس ،

حالت غمگين چشمانم ملال‌آور شود ،

بايد اين بازنده‌ي هر بار ،

جان عاشقم،

تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود ،

ماندنم بيهوده است

امكان ندارد هيچ وقت ،

اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:41  توسط مهدی | 
از تو ممنونم

اگه تنهام گذاشتی

از تو ممنونم

اگه دوستم نداشتی

از تو ممنونم

که با اینهمه احساس

واسه برگشتنم راهی نزاشتی

از تو ممنونم

حلالم کن

اگه عاشق نبودم

حلالم کن

اگه دلبسته بودم

ازم بگذر

اگه دیوونه بودم

از تو ممنونم

که یادم دادی عشق رو

ولی از گریه هام خبر نداشتی

از تو ممنونم

که یادم دادی عشق رو

واسه برگشتن راهی نزاشتی

دوستم نداشتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 18:32  توسط مهدی | 

آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو

ورد زبان کوچه خاموشی

امشب

تکلیف پنجره

بی چشمهای باز تو روشن نیست!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 19:5  توسط مهدی | 

دستانت را در دستانم بگذار

تا برایت نوید

شادی بخش پرستو ها را به ارمغان بیاورم
دستانت را در دستانم بگذار

تا بتوانم امیدها

در دلت زنده کنـــــم
دستانت را در دستانم بگذار

تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را

پر کنم
دستانت را در دستانم بگذار

تا حـــــــداقل بتوانم

همراهت باشم
دستانت را در دستانم بگذار

تا دوباره احساس زیبـــــــایی ها را

در وجودت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار

تا بتوانم آرامش را

در تو زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار

تا کمی از خستگی هایت بکاهم
دستانت را در دستم بگذار

تا بتوانم آرامش کودکی ات را به تو باز گردانم
دستانت را در دستانم بگذار

تا آرزوهای قشنگت

دوباره به سویت پرواز کنند
دستانت را در دستـــــانم بگذار

تا بتوانم کوله باری که از درد بر دوشت هست

کمی من آن را به دوش کشم
دستانت را در دستانم بگذار

تا کمی از دل تنگی هایت بکاهم
دستانت را در دستانم بگذار و

بدان که فاصله ای که در بین انگشتانت هست برای چیست
اینست که
به این امید ندارم

که همیشه و همیشه

تا ابد دستانم را در دستانت قرار دهم
ولی بیا

تا این چند صباحی که در

کنار هم هستیم

دستانمان در دست هم قرار گیرد و به آنچه که
در این سالها در انتظار ش بودیم

برسیم

از این لحظات استفاده کنیم و با هم باشیم

و از کنار هم بودن و

هم صحبت هم بودن به آرامش برسیم

و حرفهای ناگفته را به هم بگوییم
ناگهان چه قدر زود

دیر می شود
پس بیا تا دیر نشده

دست هایمان را در دستان هم قرار دهیم

تا دیر نشده

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 20:34  توسط مهدی | 

باید از محشر گذشت

لجن زاری که من دیدم

سزای صخره هاست

گوهر روشن دل از کان جهانی دیگر است.

عذر میخواهم پری

عذر میخواهم پری

من نمیگنجم در آن چشمان تنگ

با دل من آسمانها نیز تنگی میکنند؛

روی جنگلها نمی آیم فرود

شاخه زلفی گو مباش

آب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست

بره هایت میدوند

جوی باریک عزیزم

راه خود گیرو برو.

یک شب مهتابی

از این تنگنای

بر فراز کوها پر میزنم

میگذارم میروم

ناله ی خود میبرم

دردسر کم میکنم...

چشمهائی خیره می پاید مرا،

غرش تمساح میآید بگوش،

کبر فرعونی و سحر سامریست

دست موسی و محمد با من است،

میروی،

وعده ی آنجا که با هم روز و شب را آشتیست

صبح چندان دور نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 18:11  توسط مهدی | 

چشمانم هوای گریه دارد

ولی می داند

که خشکی زمین

 

باران چشمانم را نمی خواهد

 

می داند

 

که هر چه بگرید

 

زمین سیراب نمی شود

 

چه سخت ست

 

که سیــــــــــــــراب نشود و

 

با بخار کردن اشکهایم

 

همه را بســــــــویم روانه ســـــــــازد

 

ممکن است

 

دیگر نگـــــریم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 18:5  توسط مهدی | 

در حجم خالی حضورت،


 

تمام لحظه ها را آجری

 

و از هر آجری ديواری ساختم.

 

هوايی برای نفس کشيدن نيست

 

و گامهای زيادی تا فاصله ...

 

ناز دانۀ من!

 

اگر حجم ثانيه‌ها امانت دادند، بدان:


به اندازه تمام انتظارها، بی قرارت بوده‌ام ..
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:55  توسط مهدی | 

براي خريدن عشق

هر کس هرچه داشت آورد

 

ديوانه هيچ نداشت و گريست

 

گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد

 

اما هيچکس ندانست

 

که قيمت عشق اشک است

 

می خواهم همیشه بگریم

 

باشد همه بپندارند

 

هیچ ندارم

 

ولی تو قیمتش را بدان

 

که عشق به عاشق بودن توست

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:8  توسط مهدی | 
رفیق من
سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که
خیلی تنهام
هیچکی نمی فهمه
چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و
دل زده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم
پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و
راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد
سری به تنهاییم نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و
مرد باش
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 20:15  توسط مهدی | 

روزی آمدی

زندگی کردی و لحظه ها گذشت

و آنگاه که رفتی

کوله باری از خاطرات تو باقی ماند برایم

هر چند خاطره انگیز بود لحظه به لحظه ای که در کنارم بودی

اما اکنون دلتنگم از نبودنت...!!!

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 16:59  توسط مهدی | 

 از دختر مهاجر

برایم بگو

 

او که میان

 

دوست داشتن و رسم زمانه

 

می باید

 

یکی را انتخاب کرد

 

و او عشق را

 

برگزید و

 

ایمان به عشق

 

در او جانی تازه دمید

 

تا با آنکـــه دوستش دارد

 

بایستد و یکی شود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:22  توسط مهدی | 

من به خوشنودي خود مي نگرم
و به اين كه نفس عشق چه حالي دارد؟
و به اينكه تو چرا با همه شوق مرا مي خواني،
و به يك قهر مرا مي راني؟
من به يكرنگي اين آينه ها مشكوكم
كه مرا با همه سادگي ام،
چون كلافي پر از گمراهي ، چون مترسك پر از ويراني
به هزاران گونه،
مثل يك هيچ نمايان كردند.

من در اينجا
نفسم تنگ شده است
بس كه گرداگردم پر از ديوار است،
گر نبودي اينجا ، گر دلت با دل من ساده و يكرنگ نبود
بي گمان غصه مرا مي دزديد؛
مي سپردم به خزان
در دو دستان تواناي خزان مي مردم.
بي تو دستم سرد است
بي تو روحم چون موج
دلم در تپش و در شور است
با تو اما شادم،
تو شبيه بادي
من شبيه بادبادك هستم!
تا تو هستي
هستم
بي تو اما
ورقي كاغذ و ... هيچ.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:14  توسط مهدی | 
              Valentine's Day Heart For My Valentine

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 10:34  توسط مهدی | 

و دوباره

بی خواب شدم

آن شب بــــــار دیگر

غریبانه

 گــــــــریه کردم

و کسی نبود مرهم غم و غصه من

سخت آســـــان تنهایی

عذابم می دهد

و فقط منتظــر توام

خلوتی که برای خودم ساختم

غرق نیاز به تو

بیا خـــوب من

سفــــره غــــــــم را جمع کن

و دربه دری بی انتها را

در مسیر قــــرار بده

و مرا

تنها به شوق ماندن در کنارت

دلخوش کن

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 16:7  توسط مهدی | 

اگر ماه بودم،

به هر جا که بودم،

سراغ تو را از خدا می گرفتم؛

و گر سنگ بودم،

به هر جا که بودی،

سر رهگذار تو جا می گرفتم.

 

اگر ماه بودی،

به صد ناز

شاید،

شبی بر لب بام من می نشستی؛

و گر سنگ بودی،

به هر جا که بودم،

مرا می شکستی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 17:50  توسط مهدی | 

کوچه وقتی که نباشی رگ خشکیده ی شَهره

ماه تو گوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره

سقف دلبستگی بی تو واسه من سایه نداره

دلم از روزی که رفتی دیگه همسایه نداره

تو پی کدوم ستاره پشت ابرا خونه کردی؟

رفتی و چیزی نگفتی!! گریه رو بهونه کردی!

من سوال ساده ی تو ،تو جواب مشکل من

ردپای رفتن تو روی صحرای دل من!!!

وقتی آسمون شب هام زیر سایه ی چشاته،

وقتی حتی این ترانه رنگ غربته صداته

نمی ذارم این دو راهی سر راه ما بشینه!!!

نمی ذارم این جدایی رنگ فردا رو ببینه!!!

شبو با فانوس اشکت می برم به روشنایی

با تو می رسم دوباره به طلوع آشنایی!!!

می دونم هر جا که باشی،دل تو اهل همینجاست

واسه ی من و تو اینجا،اول و آخر دنیاست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 11:16  توسط مهدی | 

تنها بودن سخت است

اين كه از هر طرف رانده شوي ديوانه كننده است

اين كه هيچ كس تو را نفهمد مر گ آور است

و من تنها مرده ي ديوانه اي هستم

كه آرزوي ديدن تو را مي كنم

آري تو

تو كه گوش مي كني و هيچ نمي گويي

و من سال هاست كه شب ها به اميد ديدن تو در رويا، مي خوابم

و اما تو...

پس كي به اين خواب هاي بي خوابي ام مي آيي

به شب هاي بيداري ام و

به اشك هاي ناتمامم

نگو كه دوباره دلم شكست و به سويت آمدم

نگو كه وقتي خوشم شكرت نمي كنم

كه تو دروغگو نيستي!

مي دانم كه جزاي گناه از ياد بردن تو عشق است

و من كه تنها مرده ي ديوانه ام

از تو هر دو را مي خواهم

هم عشق را

و هم تو را  

آري من عشق تو را مي خواهم

عشق به تو!

منتظرم...

منتظر لبخند هاي هميشگي تو

منتظر مهرباني ات

و منتظر ديدنت

مرا با خود ببر از اين بهشتي كه تو در آن نيستي

كه من سخت آشفته ام...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 16:30  توسط مهدی | 

      آسمان ، زیبا و مهتابی است

 و ماه ـ آن شبچراغ روشن و زیبا

      بسی دور است ،

    از این جایی که من هستم ،

     که حتی کشتی رؤیا ،

                          ندارد ره به نزدیکش!

    نه راه  پیش و پس دارم

     نه تاب ماندن و مردن

                    که پابندم به زنجیرش!

 

دریغا ـ روح من خاموش و بی نور است

    دلم بیچاره ای بیمار و رنجور است

 

    برای مردم حیران دور از من ،

    چسان فریاد بردارم که مردم :

     آسمان زیبا و مهتابی است ـ

             ولی

                   بر من

                      چه بی نور است ....

                                        چه بی نور است ....

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 16:57  توسط مهدی | 

نازنينم !

باز مهربانی چشمهايت ،

پنجره ی خيالم را ستاره باران کرد ؛

باز گرمی دستانت ،

روحم را تا دورترين ، لمس يادها برد ؛

نازنينم !

به شب و روز ،

به بيقراري امواج ،

به برگ برگ شاخه های درختان ،

به بی قراری بادهای سرگردان قسم !

نـــمی توانم پلکهايم را به روی خيال تو ببندم

نــــمی توانم !

نــمی توانم عطر ياد تو را ، از چهارفصل دلم پاک کنم …

نـمی توانم! باورکن ، نمی توانم !

نازنينم !

ایـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بياورم ؟

ایـــن همــــه روز را چگونه به تنهايی دوره کنم ؟

ایـــن همـــه شمع را با چه رنگی از اميّد ، روشن نگه دارم ؟

ایـــن همــــــه فصل را تا به کی ، خط بزنم ؛ تا تو بيايي ؟؟

چگونه دوستت دارم ها را ترسيم کنم که کلمه ای حتی ، از ياد نرود ؟

قصه ی ایـــن همــه دلتنگی را ، با کدام قلم ، برايــت بنگارم؟

آخــــر برای تک تک واژه های بی قراري ام ،

قلمها را طاقتی نيست !

.....

نازنينم !

به اندازه ی تمامـی ابرهای دنیــا ،

دلم گرفته است …

به ديدار ایــــن دل غمگين بيا !

شانه هایــت را برای ایــــن هــمه بارش ، کم دارم …

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 17:41  توسط مهدی | 
باز هم می نویسم از

     ....اشک....

که امشب هدیه ای بود

برای چشمانم...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 17:28  توسط مهدی | 
من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم

که از من عاشقتر باشد

و از من برای تو مهربانتر

من تو را به کسی هدیه می دهم

که صدای تو را از هزار فرسخ راه دور

در خشم-در مهربانی-در دلتنگی

در هزار همهمه دنیا

یکه و تنها بشناسد.

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم

که راز آفتابگردان و تمام سخاوت های عاشقانه

این گل معصوم را بداند

و ترنم دلپذیر هر آهنگ.هر نجوای کوچک برایش یک خاطره مشترک باشد.

او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد

که امروز هوای دلت آفتابی است

یا آن دلی که من برایش می میرم سرد و بارانی است.

ای بهانه ی زنده بودنم تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم

که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو باز هم

به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد

همانطور عاشق.همانطور مبهوت وقار و جمال بی مثال.

آیا کسی پیدا خواهد شد از من عاشقتر و از من مهربانتر برای تو؟

تو را به او

 سخاوتمندانه

با دنیایی حسرت

به او خواهم بخشید...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 17:51  توسط مهدی | 

من به این مهر سکوت

من به این تاریکی

من به ما

من به فرسودگی ذهن خودم

معترضم!!!

که چرا ... شوق آغاز مرا

و منی چون من را

ز خودم دزدیدند!

به کجا برگردم؟

حق بر گشتن را

ز تنم دزدیدند!

سفر آینه هم رنگی نیست

خواب رنگین مرا دزدیدند!!!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 18:36  توسط مهدی | 
دوستت دارم را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام.

تو هم ای خوب من!

این نکته به تکرار بگو

این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت،

نه به یکبار و به ده بار که صد بار بگو!

دوستم داری را از من بسیار بپرس،

دوستت دارم را با من بسیار بگو...!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:58  توسط مهدی | 
سلام ای غروب غریبانه ی دل،سلام ای طلوع سحر گاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی،خدا حافظ ای شعر شب های روشن

خدا حافظ ای شعر شب های روشن،خدا حافظ ای قصه ی عاشقانه

خدا حافظ ای  آبی روشن عشق،خدا حافظ ای عطر شعر شبانه

خدا حافظ ای همنشین همیشه،خدا حافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من،تو را می سپارم به دل های خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب،تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته،تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد،به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد،اگر روزگار این صدا را نگیرد

خدا حافظ ای برگ و بار دل من،خدا حافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم،خدا حافظ ای نو بهار همیشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 17:3  توسط مهدی | 
بگذار تاشيطنت عشق چشمان تو را به عرياني خويش بگشايد

هر چند در آنجا جز رنج و پريشاني نباشد

 اما هرگز كوري را بخاطر آرامش تحمل مكن

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 10:21  توسط مهدی | 
نگاه می کنم به چشمهایت

تو در انتهای تاریک تنهایی خود

شمع روشن می کنی

می بینم چشم های خیس تو را

نگاهت خیره به شمعی است

که با باران نگاهت،خاموش می شود...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 10:29  توسط مهدی | 

عاشق شدم

و باران

آبی تر از آب

روی خود را جلا داد

بـاران

کف دست من

نشد

نتوانستم

تیـــره تر از آنم

که بتــوانم

دوبــاره

لحظه ای بارانی

بسازم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 12:6  توسط مهدی | 

تا دل به زندگي نسپارم ، به صد فريب

مي پوشم از كرشمه هستي نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان مي كنم به اشك

تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 19:29  توسط مهدی | 
دلم غمگین است...

می خواهم بشکنم

قاب رویاهایم را

و اشک های بی پناهم را

به چشمان بی گناهم بسپارم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 9:34  توسط مهدی | 

نــذار بـــــــاور کنم

تنهای تنهام

نمی خوام

با کسی غیر از تو باشم

می خوام

از خوابی که لحظه ش یه ساله

برای دیدن روی تو

باشم

اگــه تو باشی و

دنیا نباشه

میشه بــا تو

همه دنیا رو حس کرد

همه دنیا بیاد و

تو نباشی

دلم دق می کنه

با این همـــــه درد

تموم زندگیمو زیر و رو کن

که بی تو

دلخوشیهامم گناهه

خودت باش

و من

و دیوانگیهام

فقط با تو دل من

روبراهه

بذار بـــــــــاور کنم

اینو که با عشق

حقیقت میشه تو افسانه باشه

میشه افســـــانه ها رو زندگی کرد

اگه حق با منه

دیوانه باشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 13:36  توسط مهدی |