تبليغاتX
عشق یعنی از فراقش سوختن...
تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است...
دردی است درون دل که من میدانم

یک حسرت عشق که من در آن حیرانم

با دست پلید بی وفایی چه کنم؟

زخمی دلم که روز و شب گریانم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 15:34  توسط مهدی | 
چه فقدان عظیمی است  ...

 فراق موجودی که به تنهایی جان جهان است

 چه قدر این نکته حقیقت دارد

موجودی که دوستش می داریم

... خدا می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 14:23  توسط مهدی | 
If you live to be a hundred
I want to live to be
a hundred minus one day
so I never have to live
without you

(اگر می خوای صد سال زندگی کنی

من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم

چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم.)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 14:5  توسط مهدی | 
بوي ريحان پيچ و تاب جويباران را مي پايد و

رهروان حقيقت زير زلف سياه شب ، جامه صبح بر تن مي كشند

و كاخ تن را به پاي گدايي مي ريزند .

آري ، عاشقان ، شراب مهر مي نوشند تا بيداري

 حضور را در باده شكسته شان تحمل كنند . آنها مي دانند

 كه چرا تير و كمان صبح قلب شب را شكافت ولي تن غروب خونبار گرديد .

در ميان اين خفته رازها ، حقيقتي پنهان باشد ،

تا شايد بتوانيم در شكاف خاك يكديگر را پيدا كنيم .

به بي عادتي عادت كنيم و روي شاخ مهتاب

بشكنيم تا روياي بي تعريف آن تعريف كنيم .

حسين (ع) به ما آموخت يك گمنام پرآوازه باشيم و در آرامش طوفاني ،

حادثه بر دوش مثل آغازي بي پايان ، بگذاريم شعرهايمان را بنويسند ،

تا برهيم از تلخاي دامنگير ظواهر.

بيا ... به چشمهايمان شب را نشان دهيم فقط براي امشب ،‌

تا بدرقه كنند پاهايمان ،‌ ما را تا موسم آه براي رسيدن .

اي پلك ها ،‌ پنجره را رو به مهر باز كنيد تا حضور چشم بتواند

 اشك هاي ديگران را بغض كند .

آري بغض كند تا مرز حسرت بي حسرتي ، تن ها را باور كند

مثل مخمل ابر ، مثل اسمي كه با ماست تا حضور آخرين تب

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 12:19  توسط مهدی | 
 مي دونم كه يك نفر هست زير اين گنبد سنگي.

 كه مياد رو آسمونم مي كشه يه قوس رنگي.

اون كه از تبار دريا ، اون كه از نسل ستاره س .

وقتي باشه هر دقيقه يه تولد دوباره س .

اون كه آينه ي اتاقم از حضورش بي نصيبه .

توي اينه من نشستم اما من با من غريبه .

فرصتي نمونده اي عشق ! اين صدا صداي مرگه.

 آخرين فصل جوانه ، فصل جون دادن برگه .

 از تو قصه ها طلوع كن تا غروب من بميره .

زير خاكستر سردم ، شعله ي تو جون بگيره .

 يكي بايد اينجا باشه كه من رو بدزده از من .

با من از خودم خودی تر بین تن باشه و پیرهن

يكي بايد اين جا باشد كه شب رو كم كنه از روز.

 روز تازه يي بياره جاي اين روز غزلسوز .

يكي بايد اينجا باشه ، اوني كه مثل كسي نيست .

 وقت سر دادن آواز مثل اون همنفسي نيست.

فرصتي نمونده اي عشق ! اين صدا صداي مرگه.

آخرين فصل جوانه ، فصل جون دادن برگه .

 از تو قصه ها طلوع كن تا غروب من بميره .

 زير خاكستر سردم ، شعله ي تو جون بگيره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 12:13  توسط مهدی | 
ميخواهم بهانه باشم ، ميخواهم نگاه باشم دوست دارم طعمه باشم

 يا که عريان ميخواهم لمس شوم ميخواهم فرياد شوم

 ميخواهم عمق پريشان نگاهت نميدانم چه ميخواهم

 فقط ميدانم امروز ميخواهم خودم نباشم خيس باران باشم

شور دريا باشم موج ساحل باشم اشک عاشق باشم

 اما خودم نباشم آري خودم نباشم از خودم خسته ام

 از خودم گريزان از خودم داغدارم ميخواهم  دوست هيچکس

و عشق هيچکس نباشم .. ميخواهم امروز نگاه باشم

 به دستي ميخواهم اشک باشم به چشمي عشق باشم به قلبي روح باشم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 11:54  توسط مهدی | 
از هیاهوی واژها خسته ام

من سکوتم را

                 از اوراق سپید آموخته ام

آیا سکوت

            روشن ترین واژه ها نیست؟

همیشه در خلوت

                     مرگ را مجسم دیده ام

آیا مرگ

        خونسردترین واژه ها نیست؟

تا چشم گشودم

از چشم زندگی افتادم.

شبی-شاید امشب-

زیر نور یک واژه خواهم نشست

نام خونسرد معشوقه ام را

                                 بر حواس پنجگانه ام

                                                        خال خواهم کوفت

و همزمان

           پایین آخرین برگ خاطراتم

                                            خواهم نوشت:

                                                                پایان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 10:43  توسط مهدی | 
لحظه خداحافظی به سینه ام فشردمت

اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت

دل من راضی نبود به این جدایی نازنین

عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت

گفتی به من غصه نخور میرمو برمیگردم

همسفر پرستوها میشمو برمیگردم گفتی

تو هم مثله خودم غمگینی از جدایی

گفتی تا چشم هم بزنی میرمو برمیگردم

عزیز رفته سفر کی برمیگردی چشمونم

 مونده به در کی بر میگردی

رفتیو رفت از چشام نور دو دیده ز حالم بی خبر کی برمیگردی

غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم

پنجره امیدمو هنوز به روم نبستم

پرستوهای عاشق به خونشون رسیدن

اما چرا عزیز دل هرگز تو رو ندیدم

گفتی به من غصه نخور میرمو برمیگردم

همسفر پرستوها میشمو برمیگردم

.........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 20:58  توسط مهدی | 
اخرین وعمیق ترین درددر زندگی مردن نیست

بلکه عمیق ترین درد در زندگی نداشتن کسی

 است که  برای تو

بتواندالفبای دوست داشتن را تکرار کند

وتواز اودرس عشق را بیاموزی

اری عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه نداشتن دیواری محکم از دیگری که

در وجود تورخنه کرده تا بتوانی به

ان تکیه کنی واورااز خود بدانی است

 عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه پنهان کردن قلبی ست که به

 اسفناک ترین حالت شکسته شده است

 وهمچنین یخ بستن وجودآدمهاوبستن چشمهاست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 18:52  توسط مهدی | 
نمیدونم که تو رو نفرین کنم یا این دلم

نمیدونم که تو حل مشکلی یا مشکلم

با تو عاشقانه بودم پس چرا

حسرت یه روز عشق موند تو دلم

با تو شاهنامه بودم نه یک غزل

با تو رودخونه بودم نه یک قنات

یه روزی من و تو بودیم و حالا

من و تنهایی و یه عمر خاطرات

تو رفتی و سهم ما سفر شد

دل آروم ما دربه در شد

ندونستم چرا مرغ عشقم

تویه عاشقی بی بال و پر شد

تویه این غربت پر هول و هراس

دارم عین ماهیا جون میکنم

خسته ام از تظاهر ایستادگی

جای دندون هزار گرگ تنم

نه کسی میدونه که من چی میخوام

نه خودم دونستم عیب کار کجاست

تا به هر کسی میگی عاشقی چیه

میگه بگذر عاشقی تو قصه هاست

تو رفتی و ...

اینم از طرف داوود عزیز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 12:16  توسط مهدی | 
 زندگي را ميتوان در يك نگاه ساده ديد
 پاك و بي آلايش و زيبا چو رنگ ياس ديد
 زندگي را ميتوان با اشك چشمي با خلوص
 شستشوئي داد و بر دامان او احساس ريخت
 زندگي را ميتوان در پر تو اميد ها
 بي تكبر با نگاه سرخ يك لبخند ديد
 زندگي را ميتوان در سايه ي عشق خدا
 تا ثريا خانه اي از مهر او سرشار ديد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 10:29  توسط مهدی | 
گنجینه ی تو وجود توست..


جای دیگر دنبالش نگرد...


همه کاخها و همه ی پلهایی که به کاخ ختم میشوند

 مهمل و بی معنی اند تو باید پل خود را در درون وجود

خودت خلق کنی.کاخ آنجاست گنجینه آنجاست...


بودنت را جشن بگیر...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 10:27  توسط مهدی | 
شاید چالاک ترین انسان نباشم

شاید زیباترین و بهترین نباشم

شاید زیرکترین و پر معناترین نباشم

اما هنری دارم و آن هم هنر خود بودن است

و به خاطر همین خود بودن همیشه شکست خورده ام

ای کاش کمی بی احساس بودم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 20:43  توسط مهدی | 
همه می پرسند :
-«چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند؟
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 14:59  توسط مهدی | 
هیچکس از جنس ما نیست

اینچنین که هستم...که هستی

نمی گویم صمیمی,نمی گویم خوب,نمی گویم پاک,نمی گویم.

ولی به خدا قسم

قسم به نان و نمک,به شرم تو,به چمشان قشنگ تو

اندازه هر چه دل تنهایی ات می خواهد

با همه وجود و هر چه عشق و عشق

دوستت دارم....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 14:55  توسط مهدی | 
خدایا
من در کلبه ی حقیرانه ی خود چیزی دارم
که تو
در عرش کبریایی خود چون ان نداری
من چون توئی دارم
تو خود نداری...
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 18:14  توسط مهدی | 
وقتی که برگی رو زمین می افته

حس میکنم گریه بی صداشو

حس میکنم چی میگذره تو قلبش

وقتی میبینه مرگ لحظه هاشو

آخه منم یه برگه خشک و زردم

که بی صدا یه عمره گریه کردم....

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 18:5  توسط مهدی | 

خيلي دوستت دارم 

پس از ديدار تو 

همواره شادمان بوده ام 

ولي دايم در نگراني 

نگران اين كه شايد از من نا اميد شوي 

نگران اين كه دوستي مان به پا يان رسد 

نگران اين كه شايد از بودن با من شاد نباشي 

نگران اين كه شايد براي تو اتفاقي بيفتد 

عاشق تو شده ام 

و شايد نگراني فراوان من 

به خاطر عشق من به توست. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 14:18  توسط مهدی | 
زندگاني برگ بودن در مسير باد نيست…
 
امتحان ريشه هاست…ريشه اش هرگز اسير باد نيست…
 
زندگاني پيچك است…انتهايش ميرسد پيش خدا …
 
بايد آن را سبز كرد …بايد آن را آب داد …با آبپاش لحظه ها
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 10:1  توسط مهدی | 
قسم به چشمات دوست دارم قسم به تار موهات دوست دارم
 
قسم به اون نگاهت دوست دارم قسم به چشم پاکت دوست
 
 دارم قسم به قلب خستت دوست دارم قسم به لباي بستت دوست دارم
 
 قسم به صافي آيينه دوست دارم قسم به دل بي کينه دوست دارم
 
 قسم به گل و گلدون دوست دارم قسم به ليلي و مجنون دوست دارم
 
 قسم به پرواز ابر دوست دارم قسم به خورشيد زرد دوست دارم
 
 قسم به موج دريا دوست دارم قسم به عشق زيبا دوست دارم
 
قسم به خون رگها دوست دارم قسم به رنگ برگها دوست دارم قسم به گرمي

کاشکی باور کنی چقدر دوستت دارمباورم کن.

ای بهترینم ( با تو هستم ).

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 9:59  توسط مهدی | 
میدونی فاصله بین انگشتات واسه چیه؟

برای اینکه یکی دیگه بیاد پرش کنه...

پس دستو به دست هر کسی نده...

بزار این جای خالی رو یه دستی که تا ابد باهاته پر کنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 22:54  توسط مهدی | 
من به دو چيز عشق مي ورزم:

يكي تو و ديگري وجود تو

به دو چيز اعتقاد دارم:

يكي خدا وديگري تو

من در اين دنيا دو چيز ميخواهم:

یکی تو و دیگری خوشبختی تو

من اين دنيا را براي دو چي ميخواهم

یکی تو و دیگری برای با تو موندن تا همیشه

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 20:59  توسط مهدی | 
چشمانم را نخواهم بست

دستانت را رها نخواهم کرد...

می خواهم بمانی      می خواهم برای همیشه در کنارم بمانی

برای همیشه...

چشمانم را نخواهم بست

می ترسم وقتی بیدار میشوم رفته باشی

دستانت را رها نخواهم کرد

میترسم دیگر گرمی دستانت را لمس نکنم...

رویای سبز منی می خواهم بمانی برای همیشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 14:47  توسط مهدی | 
خدایا به داده هات شکر ...
خدایا به نداده هات شکر...
خدایا به گرفته هات شکر...

که داده هات نعمت اند
نداده هات حکمت اند
و گرفته هات آزمایش اند.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 18:53  توسط مهدی | 
بهت نمی گم دوست دارم قسم می خورم دوست دارم

بهت نمی گم هر چی بخوای بهت میدم چون همه چیز من تویی

اگه یه روز چشات پر اشک شد و دنبال شونه ای  گشتی

 تا گریه کنی صدام کن قول نمیدم اشکاتو پاک کنم.منم باهات

 گریه میکنم

اگه دنبال یه خرابه گشتی تا نفرت رو در اون دفن کنی

صدام کن قلب من خرابه ی وجود توست

  اگه یه روز بهت گفتم بهت نیاز دارم بهم نگو کجایی

 فقط یه لحظه چشماتو ببند و بهم فکر کن

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 19:38  توسط مهدی | 
بودنم را هیچکس باور نداشت

هیچ کس کاری به کار من نداشت

بنویسید بعد مرگم روی سنگ

با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ

او که خوابیده ست در این گور سرد

بودنش را هیچکس باور نکرد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 19:27  توسط مهدی | 
برای تمام خاطره دعا خواهم کرد

آنها برایم تصویر تو را به یادگار گذاشتند

خاطره ها چقدر عزیزند

نمی دانستم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 12:58  توسط | 
آسمان سینه ها ابری شده       کاش می شد باز باران می گرفت

اشک از چشمانمان جاری شده    کاش می شد عشق پایان می گرفت

کاش می شد عشق یک تصویر بود     روی قاب عکس دلها می نشست

خاطرات گمشده جان می گرفت      قاب عکس شیشه ای را می شکست

کاش یکروزی نگاه چشم ها        از صداقت چند بیتی می سرود

کاش دست پر توان زندگی        عشق را از سینه هامان می ربود

چند سطری روی این حجم سپید      آرزوهای دلم را نقش بست

آرزوی آخرم این جمله بود         .....کاش میشد عشق را درهم شکست

 

  این شعر قشنگ از طرف داوود عزیزم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 13:35  توسط مهدی | 
سخته برام بدون تو نفس کشیدن چون نفسم تویی...

برام سخته بدون تو خوابیدن چون خوابم تویی....

برام سخته بدون تو راه رفتن چون راهه منی....

برام سخته بدون تو چیزارو حس کردن چون تو احساس منی...

برام سخته بدون تو عاشق شدن چون تو عشق منی...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 18:39  توسط مهدی | 
برای عاشق شدن همیشه وقت هست

ولی برای عاشقانه زندگی کردن وقت

تنگ است...

بیایید قدر عقربه های ساعت را بدانیم....

(اینو یکی از خوانندگان وبلاگ خواهش کرده

بود بزارم )

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 13:14  توسط مهدی | 
When some body loves you

it is no good unless he loves you

All the way

happy to be near you

when you need someone to cheer you

All the way

taller than the tallest tree is

that is how its go to feel

deeper than deep blue see is

that is how deep it goes

if it is real

All the way...

(وقتی کسی دوست داره   فایده نداره مگه

 اینکه واقعا

دوست داشته باشه    همه جوره    خوشحال

بشه که کنارته

وقتایی که یکی رو میخوای تا خوشحالت کنه

همه جوره          بلندتر از بلندترین درختا  

 باید احساسش

اینجوری باشه     عمیقتر از عمیقترین

دریاهای آبی

باید اینجوری باشه که تو دل نفوذ کنه    

اگه عشقش واقعی باشه       همه جوره......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 21:31  توسط مهدی | 
یک انسان تنها زمانی میتواند خود را در دستان

کسی بگذارد که عشقش اینچنین عظیم باشد

که نتیجه این تسلیم،آزادی مطلق است

                             (جبران خلیل جبران)

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 14:9  توسط مهدی | 
سوگند به صدایت که عشق بودن را

در زمزمه نوای آن یافتم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 18:37  توسط مهدی | 
ما به وسیله اندیشه های خود

ترقی می کنیم و از

 نردبان تصوری که از

 خویشتن داریم بالا می رویم 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 12:55  توسط | 
چه غم انگيز است که وقتی چشمه ای سرد و

زلال در برابرت می جوشد و می خواند

و می نالد تو تشنه آتش باشی و نه آب...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 21:47  توسط مهدی | 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 15:23  توسط مهدی | 
اگر با من باشی...   اگر از من باشی....

 وبدانم که تو از آن منی...

    دوستت می دارم...منتظر می مانم ...

  اگر از من نشوی...                 

ومرا در بر خود جا ندهی ...

 با دلی پر زوفا...

   از برت می گذرم ...

  می گذرم....

                

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 15:19  توسط مهدی | 
هر روز غروب

پسرکی فقیر برای سیر کردن قلبش

به گدایی نگاهی می نشیند...

و دخترکی نجیب برای دفع هزار بلا

صدقه ای در کاسه چشمانش می اندازد...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 15:15  توسط مهدی | 
شاید

 تا روزهای سبز مهربانی های تو

به اندازه ی یک لبخند

فاصله باشد

من

 به معجزه ی عشق

آنگاه

 که  وجودم

از نگاهت لبریز از شرمی کودکانه شد

ایمان آوردم

در چکاچک بلوای عشق و نفرت

بر خنجر نفرت پیروز شدم

من

 از تبار عاشقان قدیمی

به شانه های ستبر یک کوه مرد

تکیه داده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 15:12  توسط مهدی | 
كودك چهار خصوصيت دارد كه هرگز نبايد فراموش
كنيم:
 
1.هميشه بی‌دليل شاد است.
 
2.هميشه سرش به كاری مشغول است.
 
3.وقتی چيزی را ميخواهد،تا آن را نگيرد،از عزم و
 
اصرارش كم نميشود.
 
4.سرانجام،ميتواند خيلی راحت گريه كند.
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 14:52  توسط مهدی | 
\ياد رفتنت چقدر اشک ريختم  به

 ياد آنهمه خاطره قبل از سکوت سرد

آهاي آبي عشق به هر سو مي نگرم

نگاهي مهربان نميبينم

شبي به کلبه دلتنگيهايم سري بزن

تنها دلخوشيم خاطرات با تو بودن است...

پس وعده ديدار ما در کوچه پس کوچه هاي

 خيال با سبدي از گلهاي انتظار

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 12:44  توسط مهدی | 
نمي دانم بذر عشق تو را ، دستان کدام باغبان

 در کوير قلبم پاشيد که شميم آن ، همه ي

 فاخته ها و لادن ها را مست کرد.

نمي دانم طراوت کدامين اقاقي را پيشکش

روياهاي آبي ام کردي که کلبه ي ويران شده ي

دلم ، بهشت همه ي پروانه ها شد.

 بگذار در آرامش دريا  گونه ات غرق شوم و در

 احساس نقره اي ستاره ات تکثير يابم تا شايد از

زندگي ، تبسمي سبز هم نصيب من شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 12:43  توسط مهدی | 
اي عشق ! اي گل ايستاده من در آنسوي زمان و حواس.

اي کسي که لبانت بوسه اي که در پوست

 من صليبي از ياسمن نقش مي زند يک بار به

خواب من بيا تا جنونم برگردد!

اي عشق! از تو دور شدم تا به تو نزديک شوم

 و زمان را يافتم. اکنون با زمان معاشقه مي کنم

و من آتش عشق را در صاعقه معشوقم ربودم

برايم چيزي باقي نمانده جر آنکه در سايه اي

که سايه توست آواره شوم

برايم چيزي باقي نمانده جز آنکه در صدايي

که صداي توست ساکن شوم و اکنون صليبي

در خيابان پشتي ايستاده است.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 12:42  توسط مهدی | 
زیبایی و مهر و اندوه برادرانند که از یک حسن به

 وجود آمده اند.....

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 12:39  توسط مهدی | 
سلام ماه مهربون


امشب هم گذشت


با تموم خستگي هام اومدم چند کلامي باهات حرف

بزنم


اومدم بگم و برم


اومدم بگم مجتبي يه روزي خيلي خوب بود


و خوب بودنش کار دستش داد


اومدم بگم مجتبي يه روز پسر شاد و شلوغي بود


اومدم بگم مجتبي نوشته هاش هيچ کدوم عاشقانه نبود


اومدم بگم مجتبي تموم عمرش عاشق يه چيز بود


که هيچ وقت به دستش نياورد


اومدم بگم گريه هام مال خودم و خنده هام اگر مونده باشه


مال بقيه


اومدم بگم هر چيزي داشتم دادم ولي هيچ کس نفهميدم


اومدم بگم مجتبي يه روزي همه آدم هاي دنيا رو دوست داشت


از هر نژادي و از هر قشري و توي هر سن و مرتبه اي


اومدم بگم مجتبي يه روز دوست داشتن رو به همه ياد داد


اومدم بگم ...


چه فايده گفتن اينا


وقتي مجتبي حتي از خودش فراريه


وقتي ديگه هيچي براش ارزش نداره


وقتي تنها آرزويي که براش مونده يه چيزه


وقتي تموم لحظه هاش رو پر مي کنه از کار تا کمتر فکر کنه


وقتي خودش رو درگير چيزهايي کرده که


خيلي چيز ها رو فراموش کنه


وقتي همه يادشون رفته مجتبي هم يه روز حق زندگي داشت


وقتي همه فقط خودشون رو مي بينن و بس


بسه ...


بسه ...


ديگه نمي خوام با يه ديد ? بعدي به آدم ها نگاه کنم


ديگه نمي خوام


ديگه نمي خوام خيلي چيز ها رو باور کنم


نمي خوام


ديگه نمي خوام کسي بهم بگه ...


نمي خوام به کسي بگم ...


دوست ندارم روي عادت کسي رو دوست داشته باشم


دوست ندارم روي عادت به کسي محبت کنم


دوست ندارم ...


دوست ندارم واسه کسي توجيه کنم که نوشته هام مخاطبش خدا بود


دوست ندارم واسه کسي توضيح بدم که توي اين


دنيا فقط عشق يه انسان واقعي رو داشتم و بس


دوست ندارم واسه هر کارم دليل و بهونه بيارم


دوست ندارم واسه دوست داشتن کسي ملامت بشم


دوست ندارم به خاطر اين که يه روزي به يکي نگاه کردم مجازات بشم


دوست ندارم يه روز از رختخوابم بيدار بشم


دوست ندارم يه روز از اتاقم بيرون بيام


دوست ندارم حداقل يه روز با کسي حرف بزنم


دوست دارم وقتي جايي مي رم کسي متوجه


حضورم نشه


دوست دارم وقتي مي رم با خدام خلوت کنم


کسي مزاحمم نشه


دوست دارم وقتي مي نويسم به خاطر کسي


بنويسم که معني دوست داشتن رو بفهمه


بفهمه که دوست داشتن همه آدم ها با منظور نيست


دوست دارم يه روزي اين کابوس ها تموم بشه


دوست دارم يه روزي بذارم برم


دوست دارم يکي هم بفهمه که منم حق دارم


دوست دارم يکي کمکم کنه که از اينجا برم


دوست دارم بذارم و برم


دوست دارم با صداي بلند خدا رو صدا بزنم


و بهش بگم دوسش دارم


بهش بگم با وجود همه چيزهايي که دوست دارم و


ندارم و چيزهايي که داشتم و ازم گرفته ..هر چند


که همه رو خودش داده بود ...بازم ازش ممنونم


اومدم بگم به همه اونايي که يه روزي


مجتبي رو مي شناختن


مجتبي ...


و کلام آخر


دارم ميرم


نوشته شده توسط مجتبي


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 12:31  توسط مهدی | 
 دل من باز گريست


 قلب من باز ترک خورد و شکست


 باز هنگام سفر بود


 و من از چشمانت ميخواندم


 که به آساني از اين شهر سفر خواهي کرد


 و از اين عشق گذر خواهي کرد


 و نخواهي فهميد


 بي تو اين باغ پر از پاييز است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 12:5  توسط مهدی | 
در سراي ما زمزمه اي

در کوچه ي ما آوازي نيست

شب گلدان پنجره ي ما را

ربوده است...

و من گرفتار سنگيني سکوتي هستم که گويا قبل از هر فريادي لازم است...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 12:2  توسط مهدی | 
چشم وقتی زیباست که برای اشک باشه

اشک وقتی زیباست که برای عشق باشه

عشق وقتی زیباست که برای تو باشه

تو وقتی قشنگی که برای من باشی.....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 21:0  توسط مهدی | 
خوشحال بودن برای تو...غمگین بودن برای من

زندگی برای تو............مرگ برای من

باهم بودن برای تو......تنها بودن برای من

همه چیز برای تو.......ولی تو برای من

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 20:57  توسط مهدی | 
لحظات تلخ زندگی می دانی کدام است؟ لحظه ی

خداحافظی؟،لحظه ی وداع با عزیزان

اما تلخ تر از آن لحطه ی آشناییست،لحظه ی با هم

بودن ها،زیرا که آشنایی سر آغاز

جداییست.....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 20:55  توسط مهدی |