![]() |
![]() |
|
| تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است... |
|
او میگوید زندگی رسم خوشایندیست ،
من میگویم زندگی رسم خوشایندی نیست. زندگی اجباراست ، لاجرم باید زیست... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 22:38 توسط |
|
|
دستانم بوی گل می داد . . . مرا به جرم گل چیدن محکوم کردند. ولی کسی فکر این را نکرد که شاید من گلی کاشتم . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 22:37 توسط |
|
|
گفتم تو شيرين مني گفتا تو فرهادي مگر
گفتم خرابت ميشوم گفتا تو ابادي مگر گفتم ندادي دل به من گفتا تو جان دادي مگر گفتم ز کويت ميروم گفتا تو ازادي مگر گفتم فراموشم مکن گفتي تو در يادي مگر گفتم خاموشم سالها گفتي تو فريادي مگر گفتم که بر بادم مده گفتي نبر بادي مگر |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 22:35 توسط |
|
|
هیچکس نمیتونه به دلش یاد بده که نشکنه.ولی...
من حداقل یادش دادم که وقتی شکست لبه ی تیزش دست اونی که شکستش رو نبره |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 22:30 توسط |
|
|
نگاهم کرد،پنداشتم دوستم دارد ...
نگاهم کرد،هزاران شوق عشق را در نگاهش خواندم... نگاهم کرد،دل به او بستم... نگاهم کرد،اما... بعدها فهمیدم که فقط نگاهم کرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 22:29 توسط |
|
|
نورهاي سپيد مهتاب بپرسم،مي خواهم عاشق ترين ستاره قلبم را در وجودم بيابم و آوازم را با تارهاي دلنشين عشق طنين انداز كنم،گمگشته من در مرزهايي دور از دلتنگي پرسه مي زند،اما افسوس كه ترديد من دريايي است بي كران كه موجهايش حاصل سيل اشكي است در غروبهاي دلتنگي.ياد تو در همه شبهاي من مي درخشد،وقتي به افقهاي روبرو نگـاه مي كنـم نـور تـو را مـي بـينم كـه حـتي گمنام ترين قسمت هاي زمين را روشن كرده است |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 22:25 توسط |
|
|
گاهي آرزو مي کنم... کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را بخورم!!! کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي ديدن يک لحظه فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته باشم! کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد تا امروز چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک بريزند! کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگويم " آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!" کاش حرف هاي دلت را بهم نگفته بودي تا که امروز با خود نگويم " من که مي دونم چقدر دوستش داره..." کاش...کاش...کاش... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 15:7 توسط مهدی |
|
|
یه شعر از رضا صادقی:
روزا گذشت سالا گذشت من هنوز عاشقتم به یادتم نمی دونم خبر داری منتظرم یا مردم و فقط تو خاطراتتم روزا گذشت سالا گذشت من هنوز عاشقتم به یادتم نمی دونم خبر داری منتظرم یا مردم و فقط تو خاطراتتم روز و شبم به این خیال طی شد که زخمام خوب می شن شوق من این آمین داره صبح غمام غروب میشن یه عمر طولانیو من به این سوال می گذرونم چی شد گذشتی از من و رفتی چرا نمی دونم زخمام که سر بازه هنوز عمری نمونده تا سحر خسته و پیر و خم شدم از تو نیومد یه خبر چشمام به در خشکید و رفت نا ندارم بیشتر از این با رفتنت فنا شدم بیا خودت اینو ببین... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 12:17 توسط مهدی |
|
|
عشق فراموش كردني نيست. بلكه بخشيدني است .
عشق گوش دادن نيست بلگه درك كردن است . عشق ديدن نيست بلكه احساس كردني است . عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 11:30 توسط مهدی |
|
|
تو کيستي که من اينگونه بي تو بي تابم
تو کيستي که من از موج يک تبسم تو
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 20:25 توسط مهدی |
|
|
عشق را با تو شناختم و
محبت را در چشمان تو يافتم به پاکي چشمانت قسم که تا ابد دوستت خواهم داشت ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 20:23 توسط مهدی |
|
|
زندگی ....
شاید آن لحظه ای باشد ، که برای نخستین بار دیدمت ! آن لحظه که ، چشمانت ، آینده ای را که در ذهنم ساخته بودم ، دگرگون کرد و مرا بدنبال خود کشاند ! شاید آن لحظه ای باشد که به تو می رسم ! فقط من باشم و تو ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 17:43 توسط مهدی |
|
|
چقدر از این کلمه در زندگی استفاده می کنم
و چقدر از درک صحیحش عاجزم! عشق چیزی نمی دهد مگر خود را و چیزی نمی گیرد مگر خود را... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 13:59 توسط مهدی |
|
|
سکوت را می پذیرم اگر بدانم روزی با توسخن خواهم گفت
تیره بختی را می پذیرم روزی که چشمان تو را خواهم سرود مرگ را می پذیرم اگر بدانم روزی تو خواهی فهمید که دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 19:52 توسط مهدی |
|
|
سعي کن هميشه تنها باشي
زيرا تنها به دنيا امده اي و تنها از دنيا خواهي رفت بگذار عظمت عشق را درک کني زيرا انقدر عظيم است که تو و هستي تو را نابود مي کند بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود کسي باشد زيرا اگر عشق در ان منزل کند به ويرانه هايش هم رحم نخواهد کرد اما اگر روزي امد که عاشق شدي تنها يک نفر را دوست داشته باش بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او" بگذار عشقي را داشته باشي پاک مقدس و اسماني ومگذار که ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 15:28 توسط مهدی |
|
|
به نام او من کتاب نبوده ام ... که بخوانی ... که نخوانی ... که خسته شوی ... که خسته نشوی ... که ورق انگیز باشم ... که اعجاب انگیز نباشم ... که آخرین برگم تلخ مرا بنویس |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 12:35 توسط مهدی |
|
|
يادمان باشد عشق متعلق به لحظه هاست و نفرين برای همه ی عمر! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 14:15 توسط مهدی |
|
|
هر لحظه که از عمرم ميگذرد
به کلمه مرگ بيشتر فکر ميکنم در حالی که هنوز پيری را تجربه نکردم از جوانيم هنوز بهره ای که می خواستم نبرده ام و کودکيم را درونم پنهان کرده ام .... هيچ کس مرا نمی شناسد درونم پر از حرفهای ناگفته است پر از رازهای ناگفته ... و به خودم افتخار می کنم چون درد هايی کشيده ام که مرا ساخته است و چيزهايی می دانم که هيچ کس نمی داند و پس از مرگم با کالبدم خواهد پوسيد..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 14:0 توسط مهدی |
|
|
وعده ی ما در خاک، در مکانی که شقایقها، نه به ساقه، نه به گلبرگ، بلکه با ریشه به ما نزدیکند و دگر حال مرا، نه ازآن قاصدک پیر بپرسی نه سپیدار بلند، که از آن ریشه ی زرد شایداین راه جدیدی باشد، تا که با هم باشیم وعده ی ما در خواب در زمانی که کسی نیست به غیر ازمن و تو در زمانی که دگر دستی نیست، تا که نگذارد من و تو ما بشویم وعده ی ما در خاک، وعده ی ما در خواب
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 17:38 توسط مهدی |
|
|
سال ها می گذرد
و من از پنجره بیداری کوچه یاد تو را می نگرم می پویم و چنان آرامم که کسی فکر نکرد زیر خاکستر آرامش من چه هیاهویی هست... عاشقی هم دردی هست!!! و من از لحظه دیدار تو می دانستم که به این درد شبی
خواهم مرد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 13:27 توسط مهدی |
|
|
برای دوست داشتن دو قلب لازم است . . . قلبی که دوست بدارد قلبی که دوستش بدارند قلبی که هدیه کند قلبی که بپذیرد . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 11:2 توسط مهدی |
|
|
عاشقانه دوستت دارم و در تمام لحظه هايم به تو مي انديشم.
بيا تا برايت بگويم كه تنهايي من چقدر بزرگ است و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد. و خاصيت عشق اين است . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 11:1 توسط مهدی |
|
|
Nobody loves you ...!!l
Nobody wants you ...!!l Nobody cares about you ...!!l Don't cry ...!! My name is NOBODY. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 20:33 توسط مهدی |
|
|
شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد. بيدار باش من با سبدي پر از بو سه مي آيم و آن را قبل از چيدن ستاره هاي قلبت روي گونه هايت مي كارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 20:30 توسط مهدی |
|
|
Life is like a piano... white keys represent happiness, black keys for sorrow but only when you go through the white & black keys u hear the MUSIC of LIFE. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 20:29 توسط مهدی |
|
|
خواستم برای از دست دادنت اشک بريزم، ديدم تمام اشک هايم را برای بدست آوردنت ريختم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 20:28 توسط مهدی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 18:42 توسط مهدی |
|
|
زندگي به من آموخت که چگونه گريه کنم
امّا گريه به من نياموخت که چگونه زندگي کنم تو نيز به من آموختي که چگونه دوستت بدارم امّا به من نياموختي که چگونه فراموشت کنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 22:10 توسط مهدی |
|
|
چه سخت است
هنگام وداع آنگاه که در میابی!!! چشمانی که در حال عبورند پاره ای از وجود تو را نیز... با خود خواهند برد...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 18:21 توسط مهدی |
|
|
اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش منو ببخش اگه شبا ستاره هارو میشمرم اگه همش پیش همه بهت میگم دوست دارم منو ببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب میبینم منو ببخش اگه میسپرمت دست خدا اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم منو ببخش اگه فقط میخوام بشی مال خودم ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 14:25 توسط مهدی |
|
|
با من بمان
اندکی بیشتر بمان ای سایه ی گریزان آرامشم ای سنجاق شده بر هر نفسی که پیش از اولین سوال فرو میبرم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 19:16 توسط مهدی |
|
تو را به جان شقايقها قسم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 18:35 توسط مهدی |
|
|
میرم ، با اینکه خوب می دونم دوام نمی آرم
میرم ، من تو غصه کم نمی آرم میرم ، باید برم ... میرم ، با اینکه خوب می دونم می پوسم ، می میرم ، ولی میرم میرم ، با اینکه خوب می دونم طاعون غم می گیرم ، ولی میرم میرم ، چون می دونم بی اون می میرم ، پس چرا نرم میرم ، چون می دونم بی جواب می مونه عشقم ، پس چرا نرم میرم ، با اینکه می دونم چیزی از من نمی مونه ، اسیر میشم میرم ، با اینکه می دونم هم آغوش غم میشم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 18:17 توسط مهدی |
|
|
چقدر سخت است
منتظر کسی باشی که هیچوقت فکر آمدن نیست منتظر مهمان عزیزی باشی!! که فانوس خانه اش روشن نیست. چقدر سخت است آدم را از آرزوهایش دور کنند. او را به مسیر ناخواسته ای مجبور کنند چقدر سخت است دست نوشته هایت را نخوانده خاک کنند اسمت را از خاطره ها پاک کنند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 18:13 توسط مهدی |
|
|
تو را دوست دارم نگاهت را
کلامت را اغوشت را . تو را دوست دارم به اندازه تمام زیبایی های دنیا. نه کم است . تو را دوست دارم به اندازه تمام رنگها. بازم کم است. تو را دوست دارم به اندازه تمام دنیا. من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس می کنم. در هر نفس عطرت را حس می کنم. با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را زندگی می کنم. دیگر در پس کوچه های خاطرات جستجویم نکن. مرا نخواهی یافت که من در تو محو شده ام و چه در امیختن زیبایی. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 14:15 توسط مهدی |
|
|
تنهایی تنهاترین واژه دنیاست
کاش همدمی داشتم که تنهایی های مرا با حضورش امید بخشد کاش لحظه هایم پر از غصه نبود کاش عشقم میفهمید که من چقدر تنها هستم |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم دی 1384ساعت 19:34 توسط مهدی |
|
|
می دانی که خیلی دوستت دارم،می دانم که نمی دانی بیش از عشق بر تو عاشقم...
می دانی که زندگی بدون تو برایم پوچ است، می دانم که نمی دانی بعد از تو دیگر زندگی وجود ندارد... می دانی که بدون تو عاشقی برایم عذاب است، می دانم که نمی دانی بعد از تو دیگر قلبی نیست برای عاشق شدن... می دانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب است... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم دی 1384ساعت 19:26 توسط مهدی |
|
|
وقتی که من مردم مرا به رسم عاشقان در شهر عشق دفن کنید
مرا در تابوت سیاهی قرار دهید تا همگان بدانند که در سیاهی بودمدستانم را از تابوت بیرون بگذارید تاهمگان بدانند به آنچهکه می خواستم نرسیدم و با خود چیزی نبردم و چشمانم را باز بگذارید تا همگان بدانند چشم براه کسی بودم و بر روی سنگ مزارم اسمم را ننویسید چون که میخواهم از یادها بروم................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم دی 1384ساعت 12:32 توسط مهدی |
|
|
برای تو ... .... .... .... پس تو قشنگ ترین اشتباه زندگیمی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 15:4 توسط مهدی |
|
|
نمی دانم محبت را بـر چه کاغذی بنويسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـی بـنویـسم که هـرگز پرپر نشـود بـر چه ديواری بنويسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـی بنويسم که هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبی بنويسم که هـرگز سـنگ نشود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 15:2 توسط مهدی |
|
|
عاشقت خواهم ماند...................بی آنکه بدانی.
دوستت خواهم داشت....................بی آنکه بگویم. درد دل خواهم گفت...................بی هیچ کلامی. گوش خواهم داد.......................بی هیچ سخنی. در آغوشت خواهم گریست..................بی آنکه حس کنی. در تو ذوب خواهم شد......................بی هیچ حرارتی. اینگونه شاید احساسم نمیرد.
اشك می شوم و بر تنهايی خود می گريم........................
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 14:43 توسط مهدی |
|
|
عشق فراموش کردن نیست،بلکه بخشیدن است.
عشق گوش دادن نیست،بلکه درک کردن است. عشق دیدن نیست،بلکه احساس کردن است. عشق جازدن و کنارکشیدن نیست،بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 22:1 توسط مهدی |
|
|
چقدر دوستت داشتم
اما نمی خواستم عاشق باشم و افسوس که شدم من عاشق شدم و به جرم یک عشق ممنوع شکستم عهدی را می خواستم تا به ابد حفظش کنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 21:58 توسط مهدی |
|
|
در انتظار چیستی؟؟
اینجا هنوز تاریکی ست. تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبخت خواهی نگریست وقتی دریچه مسدود است.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 21:52 توسط مهدی |
|
|
چگونه فرياد كنم
اندوه سال هاي نبودنت را
آنقدر از من دوري
كه براي رسيدن تقويم قد نمي دهد
اما
برايت مي نويسم از ته مانده غرورم ودل تهي و چشمهاي منتظر
و دردي كه با ديدنت تسكين مي يابد
از همه وهمه
كه
نشان نبودنت را ميدهد
اما
تمام نامه ها را
به
آدرسي كه ندارم پست خواهم كرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 21:49 توسط مهدی |
|
|
کاش میدانستم درآن سوی نگاهت چه رازی نهفته است کاش میتوانستم بی پروا راز نهفته در سکوت را برایت آشکار کنم وآواز تنهاییم را به گوش تمام رهگذران تقدیر برسانم . کاش میدانستی که در نبود تو چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم . فقط برای یکبار قدم در گلستان خیالم بگذار رخصتی ده تا بر تنهایی خویش خط بطلان بکشم و بگذار با تو فراموش کنم: تهاجم اندوه را. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 13:43 توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یک عشق:غوغای درون است و تمنای وصال،یک لحظه عروج است ورسیدن به کمال،یک عشق سکوت است و سخن گفتن چشم،
یک عشق خیال است و خیال است وخیال... |
| پیوندهای روزانه |
|
وبلاگ مرتضی عزیز...واقعا قشنگه صدای پای آب سایت سونی اریکسون سما رایان بی همتا آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
من که میگم فقط سونی |
|
RSS
|