تبليغاتX
عشق یعنی از فراقش سوختن...
تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است...
اي زيباترين-قشنگترين-دلرباترين-اي بهترينم،دوستت دارم.
زيباي من-در راه عشق و علاقه ام به تو،عاجز و
درمانده ام نمي دانم با کدامين زبان مي توانم به تو بگويم
که من تو را دوست دارم.
تو را چون تويي-تو را به خاطر وقارت-تو را به خاطر
متانتت-تو را به خاطر سرسختيت-تو را به خاطر همين
غرورت-تو را به خاطر تسليم ناپذيريت،دوست دارم اما افسوس
بايد خورد چون اين ها همه در دل است و من عاشق،حتي
قدرت بيان آن ها را ندارم.تمام آرزويم اين بوده و است که
به تو اثبات کنم دوستت دارم،در اين مورد مي دانم که شايد
درست عمل نکرده ام اما چه کنم،چون وقتي نمي توانم حرف
بزنم تلاش مي کنم با نگاه بتوانم با تو صحبت کنم.
البته اين را هم نمي دانم که واقعا برداشت و تصور تو نسبت
به من و کارهايم چگونه است و مرا چگونه فردي مي شناسي؟
اي کاش در وجودت بودم و تو را از اعماق وجودت مي شناختم
و کلامت را بهتر ادراک مي کردم.اما حقيرتر از آنم که چنين کاري
بتوانم انجام دهم.
عشق من تنها به تو مي انديشم و آرزويم اين است که بالاخره بتوانم
احساسم را به تو ابراز نمايم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 20:24  توسط مهدی | 
...در سکوت شب،هنگامی که سایه ی خواب،تمامی خلائق را

در آغوش می گیردمن تماشا می کنم.

گاه نجوا می کنم و گاه آواز می خوانم.

من پریشانم زیرا تماشای شب،مرا به تباهی کشانده است.

اما من عاشقم و ماهیت عشق،همیشه بیدار است.

این زندگی من است و چون زندگی من است،پس باید زندگی کنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 20:11  توسط مهدی | 
-عشق،رویایی دوست داشتنی است که بین بیداری و بیداری برپاست.

-عشق اشعه ای جادویی از نوری است که از روی انسان های حساس،

میدرخشد و اطرافشان را آذین می بندد.

-عشق میراثی است از اولین انسان که استحکام و توانایی را ضعیف ساخته.

-عشق آرامش جسم است در خاموش گور و آسایش روح است در عمق ابدیت.

-عشق،دو تصنیف دارد:نیمی صبر و نیمی تند خویی.نیمی از عشق،آتش است.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 19:58  توسط مهدی | 
من راهنمای عشقم.من شراب روحم.غذای جان.گلی هستم که

هنگامی که روز،جوان بود،قلبش را گشود.دخترکی مرا برداشت.

مرا بوسید و مرا بر روی سینه اش نهاد.من سرای سعادتم.منبع لذت.

من آغاز غنودنم.لبخندی لطیف بر لبان دوشیزه ای باکره.

جوانی مرا می بیند و همراهانش را فراموش میکند.زندگیش،منزلگاهی

است برای رویاهای لذت. شعرها از من نشات می گیرند.من راهنمای

هنرمندانم.معلم موسیقیدانان.من در غالب حوا بر آدم ظاهر شدم و او

را برده خویش ساختم.من با شمائل معشوق سولرمون بر او نمود کردم

و او را خردمند و شاعر ساختم.من به هلن لبخند زدم و تروی را ویران

ساختم.من چون دیهیم بر سر کلئوپاترا نشستم و عشق،دره ی نایل

را لبریز ساخت.من زمان را دوست دارم.زیرا روز را بنا می کند و شب

را ویران.من خدا هستم،زیرا زندگی و مرگ می بخشم. من از آه شکوفه ی

بنفشه نیز نرمترم.از طوفان،سهمگین ترم.

ای انسان ها من حقیقتم.من حقیقتم و خوشبختم که شما نمی دانید...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 10:54  توسط مهدی | 
هر کس می تواند زندگی اش را با نیروهایی که در مواجهه

با معشوقش بدست می آورد تغییر شکل دهد. هنوز هم در

همه جا شاهد مردمانی هستیم که به دام ازدواج های از

پیش تعیین شده و غم انگیز می افتند...........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 12:8  توسط مهدی | 
ترانه ها،در سکوت می گسترند و در همهمه،اجتماع می کنند.
در رویاها،پژواک می یابند و در بیداری پنهان می گردند.
آنها،ترانه های عشق هستند.ای مردم!
کدامین نغمه سرای،آنها را آواز خواهد کرد؟
کدامین پیامبر این مزامیر را خواهد خواند؟
آنها از شمیم یاسمن نیز خوشبوترند.
آنها از کدامین حنجره بیرون خواهند تراوید.
آنها از باکره گان هم عفیف ترند.
کدامین ویولون آنها را خواهد نواخت؟
چه کسی می تواند غرش دریا و آواز هزاردستان را با هم بیامیزد؟
چه کسی می تواند آه یک کودک را با تندر غران پیوند دهد؟
کدامین جسم می تواند ترانه های خدایان را بخواند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 11:48  توسط مهدی | 
به من بگو،این راز مخفی که در ورا ٍ زمان پنهان است،چیست که در پشت
نمود آن در کمین است،اما هنوز در قلب بودن،لانه می سازد.
این فکر نامحدود چیست که معلول هر علتی را همانطور سبب می شود که
علت هر معلولی را؟
این بیداری چیست که زندگی و مرگ،هر دو را احاطه کرده است و  آن را
در قالب رویایی در می آورد که از زندگی غریب تر و از مرگ عمیق تر است؟
به من بگویید ای مردم،به من بگویید،اگر زندگی،جانتان را با نوک انگشتانش بنوازد
چه کسی در میان شما از خواب زندگی بیدار نخواهد شد؟
اگر دختری که قلب شما را تسخیر کرده است،شما را بخواند،چه کسی از میان شما،
پدرتان،مادرتان یا خانه تان را فرو نمی گذارد؟
چه کسی از میان شما،برای دست یافتن به دختری که قلبش اختیار کرده،حاضر
نیست دریا ها را پشت سر گذارد،صحراها را گذر کند و از کوه ها بگذرد؟
کدامین جوان است که قلبش را تا پایان زمین،برای تنفس شیرینی و دم معشوقش
،برای لمس نرمی دستانش و برای لذت آهنگ صدایش،دنباله رونیست؟
کدامین انسان است که جانش را قربانی نمی کند که دود آن تا سرحد خداوند
برود تا شاید خدایش،التماس او را بشنود و دعایش را مستجاب کند؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 11:35  توسط مهدی | 
جسم ها مقصودی دارند که ما از آن چیزی نمیدانیم.آنها به دلایلی

زمینی از یکدیگر جدا می شوند اما روح ها در دست عشق باقی

می مانند تا زمانی که مرگ فرا رسد و آنان را نزد خداوند برد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 19:24  توسط مهدی | 
Happy Valentine's Day 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 19:9  توسط مهدی | 

يادت باشد

اگر روزي  بدون من  خنديدن را از سر گرفتي

به من خبر دهي

 که من نيز تبسم را بر لبان خاموش شده خود بنشانم

آن زمان است که با خود ميخندم

آن زمان است که به خود ميخندم

آن زمان است که بيخود ميخندم

ودر آخر خنديدنم مي گريم که چرا تنها ميخندم

و ميسوزم که چرا تنها مي گريم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 18:53  توسط مهدی | 
 براي همه‌ي آنهايي كه بي تقصيرند...

 

                                   تقديم به چشمهايي كه در راه ماندند و دلهايي كه آنها را راندند.

 

                             تقديم به اشكهايي كه غرورشان شكست وعهدهايي كه كسي آنهارا نبست.

 

                 زندگي شيبي‌ ست، عشق سيبي ‌ست، و واي بر حال آنكه در عشق پايبند نظم و ترتيبي‌ ست.

 

                                                                    و اما تو

 

                                         اگر اتفاقي که نبايد بيفتد افتاد تنها برايت مي نويسم

 

                                                      خودت خواستي ، تقصير من نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 19:3  توسط مهدی | 

هیچ زمان از یاد مبر که در تکرار معصوم نفس هایت نیازی گرم می

جوشد نمی گویم فراموشم مکن هرگز ولی گاهی به یاد آور اسیری را

که هرگز نخواهی رفت از یادش.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 13:41  توسط مهدی | 
انتظار واژه غریبی است

واژه ای که روزها . ماهها  و شاید هم  سالهاست

که با ان خو گرفته ام . که چه  سخت است انتظار

هر صبح  طلوعی  دیگر است بر انتظار فرداهای من

خواهم ماند در  انتظار تو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 9:19  توسط مهدی | 

اگه می دونستی قطره بارون وقت دور شدن از ابر چه حسی داشت ...

اگه می دونستی یه بندر وقت رفتن کشتی ها چه تنها می شه ...

اگه می دونستی اون درخت کاج . وقت پرکشیدن پرنده ها چه غمگین می شه ...

اگه می دونستی که رفتنت چه اتشی بر جانم کشید ...

اون وقت اینقدر راحت نمی گفتی :

                                                                  خداحافظ !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 9:11  توسط مهدی | 

خدای من !

ذات تو عشق است ... صورت تو عشق است

رنگ و جان مایه تو عشق است

و جان من کتابی است که

پیام عشق را در ان تحریر کرده ای

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 9:10  توسط مهدی | 
دلم پرپر مي زند كه نيايي
كه نبينمت
و تو نمي داني
چقدر صبورم
و بيچاره دلم كه هيچ نمي گويد
و بيچاره دلم كه هيچ نمي داند

واي بر من بي تو
واي بر توي ندانسته بي من
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 12:41  توسط مهدی | 
افسوس
در تنهايی شکفتم
در تاريکی نهفتم
با سايه سخن گفتم
با عشق به خواب رفتم
از تو خبری افسوس
از تو گذری افسوس
با غربت دل ساختم
تنها و رها ماندم
حال خاکستری سردم
پاييزی و بی برگم
از تو خبری افسوس
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 12:38  توسط مهدی | 
امروز شنيدم كه رفته ائ
و دلم باز شكست
و تنم باز گريست
و نگاهم پي ياري گم شد
من چه تلخم امروز!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 12:37  توسط مهدی | 
بی بهانه نمی سرایم

برای تو می سرایم

در من شناور باش صبورا

که من سهمی از دریا دارم

تا غمهایت را

تا بیکرانه ها پذیرا باشم

تا بلندای موجی باشم

برای فریاد هایت

وژرفای عمیقی برای اندیشه هایت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 20:27  توسط مهدی | 
شايد محال نيست ...
 
آنكس كه درد عشق بداند
 
اشكي بر اين سخن بفشاند:
 
اين سان كه ذره هاي دل بي قرار من
 
سر در كمند عشق تو ، جان در هواي توست
 
شايد محال نيست كه بعد از هزار سال،
 
روزي غبار ما را ،آشفته پوي باد؛
 
در دور دست دشتي از ديده ها نهان،
 
بر برگ ارغواني ،
 
                     - پيچيده با خزان -
 
يا پاي جويباري ،
 
                     - چون اشك ما روان -
 
پهلوي يكديگر بنشاند!
 
ما را به يكديگر برساند
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 20:12  توسط مهدی | 
بدون تو زندگی که هيچ. خواب زندگی کردن هم نمی توانم ببينم

بدون نفس کشيدن شايد چند لحظه ای بتوانم زنده باشم. ولی بدون تو نه

تو. بله تو همون کسی هستی که من از زندگی ميخواستم

حال من. فردای من . روز من. شب من .فقط با نفس های توست

در عبادت من. در دعاهای من. در سکوت من در صدای من. فقط تو هستی فقط تو

ستاره ها خواهند سوخت. ماه تاريک خواهد شد. زمان در اينجا خواهد ايستاد

اما من تا آخرين ساعات اميد تا آخرين نفسهایم

به راه تو می نگرم. انتظار تورا خواهم کشم

بله من منتظرت خواهم ماند

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 21:33  توسط مهدی | 

من به چشمان تو ميانديشم
و به شهري که تو را
به چراغاني شبهاي بهاري بخشيد
من به تکرار تو مي انديشم
که شکستي در من
 که شکستم در خويش

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 15:20  توسط مهدی | 
رفتیو خاطره های تو نشسته تو خیالم

بی تو من اسیر دست ارزوهای مهالم

یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم

غیر تو که دوری از من دل به هیچکسی نبستم

  هم ترانه یاد من باش  بی بهانه یاد من باش

  وقت بیداری مهتاب  عاشقانه یاد من باش

اگه باشی با نگاهت میشه از حادثه رد شد

میشه تو اتیش عشقت گر گرفتنو بلد شد

اگه دوری اگه نیستی نفس فریاد من باش

تا ابد تا ته دنیا به یاد من باش

رفتیو خاطره های تو نشسته تو خیالم

بی تو اسیرمن دست ارزوهای محالم

یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم

غیر تو که دوری از من دل به هیچکسی نبستم

اگه باشی با نگاهت میشه از حادثه رد شد

میشه تو اتیش عشقت گر گرفتنو بلد شد

اگه دوری اگه نیستی نفس فریاد من باش

تا ابد تا ته دنیا  تا همیشه یاد من باش

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 15:19  توسط مهدی | 
 تا زنده باشم ...

به یاد عشقمان اشک خواهم ریخت

به یاد مرگ خاطره هایمان سوگواری خواهم کرد

برای رفتنت سیاه خواهم پوشید

تا زنده باشم گریه خواهم کرد

به یاد لحظه هایی که عاشقانه و پاک رفتند

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 11:11  توسط مهدی | 
 

عشق با روح شقایق زیباست
عشق باحسرت عاشق زیباست
عشق با نبض دقایق زیباست
عشق با زهر حقایق زیباست
عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 11:10  توسط مهدی | 
از تو تمنا می کنم بگذار بمیرم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 21:8  توسط مهدی | 
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است

 که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 21:7  توسط مهدی | 

با خودم كنار نيامده ام. 
با دلم نيز ...
هنوز نميدانم.
اين عشق است يا وابستگی.
عادت است يا نياز.
ترس است يا حقيقت ؟!
هنوز نميدانم .
ميترسم اما ...
از روزی که خيلی خيلی دير باشد.

تنها جواب سلامی دلم را شاد ميکند
كاش ميدانستی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 14:4  توسط مهدی | 

هیچ چیز سختر از انتظار نیست
آن هم انتظار برای لحظه ای که یک آشنا صدایت کند و به تو بفهماند که دوستت دارد

اما هر چقدر هم که انتظار سخت باشد به آن لحظه ی زیبا می ارزد

پس انتظار می کشم تا آن لحظه ی زیبا نصیبم شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 19:31  توسط مهدی | 
سهم من از شب
شاید
همان ستاره ای باشد
که همیشه پنهان است
همیشه
همیشه
همیشه
و یا به قول قاصدکها
ستاره ی من
همان است
که پیدا نیست
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 10:16  توسط مهدی | 
چه فقدان عظیمی است  ...

 فراق موجودی که به تنهایی جان جهان است

 چه قدر این نکته حقیقت دارد

موجودی که دوستش می داریم

... خدا می شود

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 10:15  توسط مهدی | 

بگذار بمیرم

 

بگذار بمیرم، پیش از اینکه نگاه هایمان با هم غریبه شوند.

 

پیش از این که دست هایمان از گرمای عشق بگریزند.

 

پیش از این که دل هایمان از تپیدن بماند.

 

پیش از این که چشم هایمان مانده ی جاده های انتظار شوند.

 

پیش از اینکه در بی تو بودن لحظه هایم نیست شوم.

 

بگذار پیش از این ها بمیرم. . . 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 19:32  توسط مهدی | 

کاش دزدان عاشقی را از وجودم می ربودند

 

تا دگر محتاج چشمان سیاه او نباشم

 

آن کسی که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود

 

دیدمش عشق را تعارف به یک بیگانه کرد

 

عشق را آلوده کرد !!!

 

او تمام هستیم را محو یک عشق معما گونه کرد

 

جرم من ا ین بود تنها یک نگاه

 

با مجازاتی چنین سنگین سخت!

 

یک جدایی وآهی تلخ

 

این تناسب در کدامین جای دنیا بوده است   

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 19:25  توسط مهدی | 
آه... اینجا کجاست؟ اینجا کجاست که یا باید تن به ذلت الزام ها بسپاری و یا ذره ذره جان بکنی ؟ ... یکباره سردت می شود ، تمام وجودت می لرزد ، به گوشه دنج و خلوتی می خزی و چشم هایت را می بندی ، آری اینجا غربت است ، غربت.
غربت، ارزانی دل های پاک و مقدس ، ارزانی عظیم ترین روح ها . اینجا برای تو غربت است ؛ اینجا برای انسان ترین انسان ها غربت است و برای خیل عظیم گله ها که سر در آبشخورند ،بهشت.
وتو ای همسفر! تو در این غربت سرا بهشتی بساز به وسعت عشق ، با ستون هنر. اگر یقین کنی که چشم هایی ، هذ یان غربت تو را می نگرد ، طرح بنای این قصر عظیم را ریخته ای ، باور کن.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 10:26  توسط مهدی | 
دل من چون صدف است

اما

خالی

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دگری...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 17:24  توسط مهدی | 
برای تو می نویسم ...
برای جوانه هایت ...
برای قامت نازک خیالت ...
برای اندیشه هایت ...
و برای عشق که در سینه تو می تپد !
برای تو می نویسم ...
برای چشمهای روشنت ...
برای جهانی که از نگاه تو می شکفد ...
و فردا که به نام تو از افق بر می آید !!!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 9:53  توسط مهدی | 
اگر می دانستی ...

هر آن گاه که تو آسوده خاطر !

به بالین خواب رفته ای ...

من به احترامت به تمام جیر جیرکها می گویم ساکت

و به احترامت ...

تمام ستاره های شب زنده دار را به بازی می گیرم تا برایت خوابهای طلایی بسازم ‌‌

هیچ گاه مرا ...

از خوابهایت نمی راندی ...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 9:51  توسط مهدی | 
اینک به نسبیت معرفت و آرا پوپر-فیلسوف مشهور و معاصر غرب-می اندیشم و آنها را در

زندگی فکری خود به داوری میگذارم.آدمی در طول زمان،می تواند حرکتهای عرضی بسیاری

را انجام دهد.میتواند به تفکرات دیگران احترام بگذارد و مدتی بعد شاید آنها را به تمسخر بگیرد،

و شاید برعکس...انسان به راحتی میتواند یک مذهبی متعصب باشد بدون هیچ گونه تفکری و

پس  از گذشت مدتی همین فرد میتواند تبدیل به یک لائیک متعصب شود...همه و همه نظریه

نسبیت معرفت را تائید می کنند.تنها چیزی که مسلما به آن یقین پیدا کرده ام تکه ای بودن

حقیقت است در جهان امروز...نمیتوان ادعا نمود که همه تکه های آن فقط پیش یک شخص

خاص است...با تحقیق و تتبع است که انسان میتواند به گوشه ای از حقیقت دست یابد

آنهم تصویری آینه ای از حقیقت...نه خود حقیقت که به نظر من حقیقت،واژه ای است که امروزه

نمی توان درباره آن نظری قطعی صادر نمود.

حقیقت(.........) هم مانند آینه شکسته ای است که مدتها بود در تلاش برای بهم چسبانیدن

آنبودم و چه سعی بیهوده ای بود....در تک تک تکه های آن میشد تصاویر متفاوتی را دید،گاهی

اوقات خودم را می دیدم و گاهی نیز با وجود تقابل من با او تصویری از خود در آن نمی دیدم

گرچه در مقابلش بودم..........

حرکت تازه ای از سوی (........) آغاز شده است و من بدنبال فرصتی برای جوابی مناسب

برای او هستم....پاسخی درخور...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 22:24  توسط مهدی | 
پارینه سال زایشی را احساس کردم

آغازین درد جانکاه!!

نچشیده لذتی در میان علفزار تنهایی هایم...

اینک زمان می گذرد بی هیچ پرسشی یا لرزشی

و من هنوز

در ابتدای آغازم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 21:59  توسط مهدی | 
.....کجائی؟؟!!

           ای آنکه

                 دوریت

                     آزمون تلخ

                           زنده به گوری است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 21:55  توسط مهدی | 
هر چه پیرامون خود می بینم،چنان آش در هم جوشی است که نمیتوانم باور کنم،

جمعیتی که جز خوردن و خوابیدن و پس انداختن دل بستگی دیگری ندارند....به هر کجا

که بروی فقط کیک،تخم مرغ،کاهو و زن میبینی،نه روزنامه ای،نه کتابی...اینجا نه میهن

پرستی  وجود دارد،نه بازرگانیو نه ختی نانوای شایسته ای...هیچ و هیچ...

...روزمرگی محض که حالم را بهم میزند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 21:45  توسط مهدی | 

تو مسئولی خداوندا مرا بی آنکه خود خواهم اسير زندگی کردی..

کدامين دست جز دست تو غم ريزد به کام من

چرا شد قرعهء محنت بنام من

که حتی نيمه شبها اشک غم ريزم بپای تو

به اميد صفای تو ... به اميد دوای تو ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 14:9  توسط مهدی | 
می خواهم قصیده خواهشم را تقدیمت کنم.

می خواهم دلم را از یاد فرداهای تو لبریز کنم.

بودنت را تمنا کردم و بوی خوش یادت مرا مدهوش کرد.احساس می کنم هر

لحظه شادی من از لحظات تو بر می خیزد.شالیزار یکسر سبز سبز است.وای

اگر تو،خیال کوچ،کنی تمام سبزی شالیزار کوچ خواهد کرد و یاد پرواز در آسمان

دلم از یاد تو پرواز خواهد کرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 14:7  توسط مهدی | 
خدایا...چرا باید دنیایی از زیبایی در میان زندانی از تعصبات قبیله ای،اینچنین

حسرت را در نگاههای این فرشتگان زمینی جای دهد...

...و دختران ترکمن

              با آن چشمهای مورب

                       و لباسهای رنگارنگ خود

                                 که تندی رنگهاشان

                                           شوق زندگی را در احساس من می افشاند...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 21:15  توسط مهدی | 
سلامت را نمیخواهم پاسخ گفت.
سرها در گریبان است،کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و بیدار یاران را،نگه جز
پارادی که ره تاریک و لغزان است و گر دست محبت سوی کسی آزی به اکراه
آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است.نفس کز گرمگاه سینه میاید
برون،ابری شود تاریک،چو دیواری سر در پیش چشمانت نفس کین است پس دیگر
چه داری چشم زچشم دوستان دور یا نزدیک.
مسیحای جوانمرد ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است
آی دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای منم من
میهمان هر شبت،لولیوش مغموم منم من سنگ تیپا خورده رنجور،منم دشنام پست آفرینش،
نغمه ناجور نه از رومم نه از سنگم همان بیرنگ بیرنگم،بیا بگشای در،بگشا،دلتنگم
حریفا،میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد،تگرگی نیست،مرگی نیست،
صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را کنار جان بگذارم،چه میگوئی که بیگه شد سحر
شد بامداد آمد.فریبت میدهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست،حریفا گوش سرما
برده ست این یادگار سیلی سرد زمستانست،و قندیل سپهر تنگ میدان،مرده یا زنده به تابوت
ستبر ظلمت نُه تویه مرگ اندود پنهان است.
حریفا رو چراغ باده را بفروز،شب با روز یکسان است،سلامت را نمیخواهم پاسخ گفت،
هوا دلگیر،دراه بسته،سرها در گریبان،دستها پنهان،نفسها اد،دلها خسته و غمگین،درختهااسکلتهای
بلوراجین،زمین دلمرده،سقف آسمان کوتاه،غبارآلوده مهر و ماه، زمستان است زمستان...


                                              نوشته شده توسط مهدی و مجتبی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 17:52  توسط مهدی | 
هر چیزی را نگهبان بیشتر باشد استوارتر گردد،مگر راز

 که نگهبان آن هر چه بیشتر باشد آشکارتر میگردد.

                                                             (افلاطون)

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 14:19  توسط مهدی | 

دوستت دارم حتی اگر قرار باشد

 

شبی بی چراغ در حسرت یافتنت

 

تمام پس کوچه ها را زیر باران قدم بزنم

 

فراموشم نکن!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 11:59  توسط | 
یادمان باشدکه اگرخاطرمان تنهاماند

                                طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 11:57  توسط | 

ای عشق،پناهگاه  پنداشتمت

ای چاه نهفته! راه

پنداشتمت

ای چشم سیاه،اه ای چشم سیاه

اتش بودی ،نگاه پنداشتمت

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 18:20  توسط | 

بگذار برای آخرين بار گرمی دستت را حس کنم

و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم

نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان

قلم به پايت افتاده است          نرو

لرزش دستانم و سستی قدمهايم را نظاره کن

تنها تو را می خواهم

بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم

و بگذار دوباره در آغوشت بخواب روم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 17:53  توسط |