تبليغاتX
عشق یعنی از فراقش سوختن...
تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است...
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت بتلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 17:53  توسط مهدی | 
اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا دشتها و

 رودهاي تشنه را سيراب كنم

 اگرگل بودم شاخه اي از گل تقديم وجودت

 مي كردم

 اگر اشك بودم به پايت مي گريستم

 و اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را

  برايت مي خواندم

 ولي افسوس كه نه بارانم و نه گل و نه

اشك و نه محبت

 ولي هر چه هستم

 دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 17:51  توسط مهدی | 
به مخالفت خوش آمد بگویید .

این شعار را یادتان نرود : " وقتی دو نفر با هم موافق هستند ، وجود یکی از آنها زاید است . "

اگر نکاتی هستند که درباره شان فکر نکرده اید ، خدا را شکر کنید

که یک نفر شما را متوجه آنها کند .

احتمالا" این مخالفت فرصتی خواهد بود که قبل از ارتکاب به یک اشتباه جدی ،

کارتان را اصلاح کنید ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 17:49  توسط مهدی | 
هر بار که دو عاشق با هم ملاقات می کنند ٬

در حقیقت چهار آوا هستند که سخن می گویند.

دو تا از آنها که مرئی هستند ٬ رابطه ای متفاوت

 از دو آوایی دارند که نامرئی هستند.

شاید دو آوای مرئی ٬ مشغول بحثی خشونت بار

 در زمینه مسایل مادی باشند.!

اما ارواح آنها در صلح هستند و آرزو دارند به

 یکدیگر نزدیک تر شوند.    

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 17:30  توسط مهدی | 
عجب صبری خدا دارد:اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان

دل عشاق سرگردان،سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 11:37  توسط مهدی | 
عجب صبری خدا دارد:اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی

مجنون صحرا گرده بی سامان،هزاران لیلی ناز آفرین را کوه به کوه

آواره و دیوانه می کردم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 11:29  توسط مهدی | 
یک عشق:غوغای درون است و تمنای وصال،یک لحظه عروج است

ورسیدن به کمال،یک عشق سکوت است و سخن گفتن چشم،

یک عشق خیال است و خیال است وخیال...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 11:24  توسط مهدی | 

افسوس که از مرگ هم منت بايد کشيد.

روزگار غريبيست

اما شايد سهم من از زندگی همين بوده :

ناله ای بی صدا

         نجوايی بی جواب

                 گريه ای بی امان

                      و در سکوت وهم انگيز خيال

                                                          آرزوی تو را در دل داشتن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 15:12  توسط مهدی | 
می تازد و می بارد

                      باران

                         در چهارسوی من،

تلخ می خندم

                و شیرین می گریم

                               چون نی لبکی که چشمه خون است

برای سرودی

              که گمشده است

                           در انبوه باد

زخم عشق

           تنها پس اندازیست

                                   که دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 14:54  توسط مهدی | 
آه می بینم،می بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

من چه دارم که تو را در خور؟.....هیچ

من چه دارم که سزاوار تو؟........هیچ...

تو چه داری؟......همه چیز

تو چه کم داری؟.......هیچ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 14:50  توسط مهدی | 
عجب صبری خدا دارد،اگر من بجای او بودم،همان لحظه اول

که ظلم را می دیدم از این مخلوق بی وجدان،سراپای وجود

این مخلوق را ویرانه میکردم.

چرا من جای او باشم؟همان بهتر که او خود جای خود بنشسته

و تاب و توان دیدن این همه زشت کاریهای این مخلوق را دارد.

آری! همان بهتر که او خود جای خود بنشسته...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 14:45  توسط مهدی | 
خدایا ! خداوندا !

اگر روزی بشر گردی ، ز حال ما خبر گردی ،

      زمین و آسمان را کفر می گویی .... نمی گویی ؟!

اگر در یک ظهر تابستان به زیر کاخهای مرمرینی برای لقمه ای نانی ،

عرق ریزی زمین و آسمان را کفر می گویی .... نمی گویی ؟!

                             خداوندا ... خداوندا ...

شب است و ماه می تابد و ستاره نقره می پاشد ،

نه دست گرم نجوایی به سویت پنجه میسازد ...

 خدایا ... خالقا ... بس کن تو ظلمت را 

من نامرد می گریم از این نامردی تو !

من اما دیده ام چشمان شهوت وار فرزندی را که بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزید .

دیده ام که شباهنگام پدر با دختر گرم می گیرد ،

برادر با خواهر کام می گیرد ... !!!

خدایا ... خداوندا ...

اگر مردانگی این است ، به نامرد نامردان اگر دستی به قرآنت بیارم ،

خدایا ... خداوندا ... من نامرد می گریم از این ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 20:31  توسط مهدی | 
همه رفتن کسی با ما نموندش،کسی خط دل مارو نخوندش،

همه رفتن ولی این دل مارو همون که فکر نمیکردیم سوزوندش....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 20:5  توسط مهدی | 

درست مثل جاذبه زمین است

جاذبه چشمهای تو

با همان ابهت و

                     گیرایی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 15:16  توسط مهدی | 

دوست دارم برم . می رم . آرزو می کنم تو هم بيای ٬ آرزو می کنم عاشق بشی ٬ آرزو می کنم

آزاد بشی . . .

چشم هايم را می بندم و به تو فکر می کنم ٬ با چشم های معصومت و با نگاه کوچکت ٬ با لبخند

کوچکت و با مهربانی عظيمت .

و چه ساده می توان به تو دل بست ٬ و به تو انديشيد و در تو اميد يافت ...

و چه سخت است لحظه ی ناگهان رفتنت ..

می خوام با تو برم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 15:3  توسط مهدی | 

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
روياهايش را
آسمان پر ستاره نا ديده می گيرد
و هر دانه برفی به اشکی نريخته می ماند.

سکوت
سرشار از سخن های ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نيامده.

در اين سکوت حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو و حقيقت من. . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 14:59  توسط مهدی | 
فاصله یعنی:راه نگاه من در برق طلسم چشمان تو

که هیچگاه مرا ندیده اند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 13:54  توسط مهدی | 
چقدر روزهای نبودنت دیر می گذرد...
چه سخت است نبودن مهربانی ات...
چه تلخ است لحظه های بی تو بودن...
چقدر حس لبخندهای مهربانت آسمانی ست...
چقدر انتظار برای دیدنت، برای شنیدنت، شیرین است!...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 18:47  توسط مهدی | 
اشکهايت را با دستان لرزانم از روي گونه هايت پاک ميکنم،

 نگاهت بي نهايت معصومانه است.

قطره هاي اشکي را که بر روي انگشتانم مانده است

مزمزه ميکنم،

 مزه دوست داشتن ميدهد،

سرت را روي شانه هايم ميگذاري و اشکهايت دوباره سرازير ميشود،

از لرزشي که به شانه هايم ميدهي تمام بدنم ميلرزد.

 سرت را بلند ميکنم و به چشمان خيست زل ميزنم،

 بازهم معصومي و بي گناه،

لبريز عشق.

 لبهايم را به روي لبهاي سرخت ميگذارم

و لحظه اي در رويا ميميرم، و تو مرا از اين رويا جدا نخواهي كرد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 18:46  توسط مهدی | 
دردناک است آن جدایی.

جدایی از عزیزان،

جدایی از هر آنچه دوست داری.

دردناک است آن جدایی.

جدایی از کسی که دل به نزدش می سپاری،

جدایی از همه خوبی و آن عشقی که داری.

دردناک است آن جدایی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 15:55  توسط مهدی | 
باران تو را در یادم می آرد روزی که برق چشمانت با قطره های باران جادوی

 عشقت را دوچندان کرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 14:10  توسط مهدی | 

یادت می آید روزهای اول فقط با چشمانمان حرف می زدیم !

 

فقط با چشمانمان

 

و چه خوب همدیگر را می شنیدیم   تو مرا و من تو را !

 

و چشمانمان پاکتر ومعصومتر از آنی بودن که ما را دچار سوء تفاهم کنند

 

و چشمانمان پاکتر ومعصومتر از آنی بودند که بی مقدمه  هوای سفر کنند

 

ولی چه زود به وازه ها پناه  آوردیم

 

وچه زود الفبای چشمانمان فراموشمان شد

 

وچه زود تو مرا و من تو را دیگر نشنیدیم و نفهمیدیم

 

و زبا ن مارا دچار سوءتفاهم کرد

 

و نیش زبان بی رحمتر از آن بود که دل را بی هوا زخم ...........؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 11:40  توسط مهدی | 
کاش آسمان میدانست درد من چیست ! کاش میدانست نیاز من چیست! کاش میدانست به یک قطره باران نیز قانعم.... کاش آسمان میدانست درد منی که همان کویر خشک و بی جانم چیست! دلم مثل کویر از محبت و عشق خشک و بی جان است ، عاشقم ولی ، یک عاشق تنها! یک عاشق بی کس ! عاشقی که معشوقش در کنارش نیست.... کاش دریا میدانست کویر چیست! راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها! دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد اما دریایی نیست تنها یک خواب است و بس! کاش باران میبارید
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 10:16  توسط مهدی | 

گاه آرزو می کنم تو چند لحظه ای خودت را جای من بگذاری و من باشی،

دلت دل من باشد،چشمانت چشمان من باشد،روحت روح من باشد،تمام وجودت برای من باشد.

آنگاه خواهی دید من چقدر برای رسیدن به تو بی قراری می کنم!

آنگاه خواهی دید چقدر شبها و روزها از دوری تو اشک می ریزم!

آنگاه احساس خواهی کرد من چقدر تو را دوست دارم و احساس خواهی کرد آن عشقی را که تمام وجودم را فرا گرفته است و به من وابسته شده است!

کاش این آرزو تبدیل به حقیقت می شد تا تو مرا بیشتر از همیشه باور داشته باشی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 15:14  توسط مهدی | 

نگاه کن !!!

شریان های آبی من

تو را چه صمیمی می تپتد

و مشام جنوبی یم بوی شرقی تو را

چه خوب می شناسد

هیچ کس

شب های تابستان هجده سالگی ام را

به من پس نمی دهد

هیچ کس نمی داند

که اگر کسی با من بود

پاییز از فصل های سال می رفت

و تو آمدی

که همه اردیبهشت ها را

تبسم می کردی

باور کن مرا

تا در فرصت معطر عشق

به شهر کودکی خویش

به بشارت آیم

دستم را به گیر

جز تو هیچ نمی بینم من

جز تو هیچ نمی خواهم

نمی خواهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11:39  توسط مهدی | 

و شما

اي گوشهايي

كه تنها گفتن هاي كلمه دار را مي شنويد.

پس از اين

جز سكوت، سخني نخواهم گفت.

و شما

اي چشمهايي

كه صفحات سياه را مي خوانيد

پس از اين جز سطور سپيد نخواهم نوشت.

و شما

اي كساني كه هرگاه حضور دارم

بيشترم تا آنگاه كه غايبم.

پس از اين

مرا كمتر خواهيد ديد...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 15:43  توسط مهدی | 
روزي من خواهم مرد

 

    مرگي به سادگي

 

    آب شدن برفها

 

   و فراموش خواهم شد

 

  به سادگي از ياد بردن

 

   كوچ پرستوها

 

   و باز آمدنم را كسي به استقبال نمي آيد

 

  و بودنم را كسي جشن نمي گيرد

 

  من روزي خواهم مرد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 15:15  توسط مهدی | 

نزدیک به من

ای کاش می توانستی تا ابد در کنارم باشی

اما ممکن نیست

چرا که شخص دیگری در زندگی تو پای نهاده است

 

فردا تو می روی

و من سعی می کنم روزهای زندگی ام را بدون تو سپری کنم

اما...اما چگونه

 

سعی نکن توضیح بدهی

اشک هات بر روی گونه هایم همه ی گفتنی ها را بیان می کند

و تو می دانی که من تمامیه روزهای عمرم را

با عشق تو سپری خواهم کرد

 

اما

به راستی چگونه می توانم بدون تو به زندگی ادامه دهم

 

بگذار یک شب دیگر با هم باشیم

که شاید اخرین شبی باشد که رویاهایمان را قسمت می کنیم

چرا که  فردا که تو دیگر اینجا نیستی

تنها در رویاهایم است که همواره در کنارم خواهی بود

در کنار من...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 10:46  توسط مهدی | 

محبوبم...

امیدوارم که دلبسته ی شخص دیگری گردی

تا همراه با درد هجران طعم دلپذیر عشق را نیز حس کنی

و آن گاه تو بخاطر این نفرین همواره از من متشکر خواهی بود

 

اگر روزی کسی را با تمامیه وجودت دوست داشته باشی

حرف مرا بشنو و عشقت را اشک هایت را و طپش قلبت را

و بالا تر از هر چیز برق دیدگانت را دنبال کن

 

و آن روزی که عشق را در روح و جانت حس کردی

بی پروا آن را پذیرفته و لبخند خواهی زد

به ندای قلبت گوش فرا ده

و آن گاه خواهی رفت تا با عشق بزرگت هم نشین شوی

 

تو را نفرین می کنم...

نفرین می کنم که عاشق دیگری گردی

تا در کنار درد هجران طعم دلپذیر عشق را حس کنی

و آن گاه تو بخاطر این نفرین همواره قدر دان من خواهی بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 10:44  توسط مهدی | 
چگونه دوستت دارم؟

بگذار بشمرم

تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم

با احساسات نامرئی

به اندازهء پایان هستی

من تو را مثل هر روز دوست دارم

مثل نیاز انسان به آفتاب و شمع

تو را آزادانه دوست دارم

مثل تلاش انسان برای رسیدن به حق

تو را خالصانه دوست دارم

مثل احساس بعد از دعا

تو را با اندوه قدیمی

و ایمان کودکی ام دوست دارم

با عشقی که سالها گم کرده ام

با نفسم و با معصومیت از دست رفته ام

با اشکها، لبخندها و تمام هستی ام

و اگر خدا بخواهد

بعد از مرگم

تو را بیش از اینها دوست خواهم داشت.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 19:29  توسط مهدی | 
اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم

این شعر تا ابد با تو خواهد زیست

حتی وقتی که من دیگر نباشم

یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد

شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند

عاشقانت تو را ترک می کنند

اما شعر عاشقانه

همیشه با تو خواهد بود

پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم!

شعری از اعماق جان،

که مرا به یاد تو آورد ...

شعری که همیشه با تو بماند.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 19:27  توسط مهدی | 
بادهای شمال و جنوب

بادهای شرق و غرب را به تو پیشکش می کنم

شعری به تو می دهم که تنها یک جمله است:

"دوستت دارم"

چشمان همیشه منتظری را به تو می بخشم

که در مهتاب می درخشند

و ماه و خورشید را

که از بوسهء آنان

عشق به دنیا می آید.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 19:27  توسط مهدی | 
حال ديگر خوب مي دانم

     آرزوي آمدنت را هم

     مثل سکوت زلال چشمها يت

     به گور خيالهاي محال خواهم برد

     مثل آرزوي لبخندي دور از تمسخر

     اما بدان تا ابد روز آمدنت را فراموش نخواهم کرد

     روزي که حس تازه اي را احساس کردم

     زماني که عشق را درک کردم

     من تو را مي خواهم....

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 15:23  توسط مهدی | 
 

آه...

عشق من محبوبم

دیر زمانیست  که در تنهایی مشتاق لمس کردنت هستم

و زمان چه آرام میگذرد

و چه کارها که نمیکند

آیا هنوز از آنِ منی؟

به عشقت نیازمندم

ای کاش خداوند عشق تو را به من افزون کند

رودخانه های تنها به دریا می پیوندند

به بازوهای گشاده ی دریا

ای رود خانه ی تنها

در انتظارم باش

من به خانه باز خواهم گشت.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 15:21  توسط مهدی | 
حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت
به تو گرمی ميبخشد.
حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو
از کنارش او را هيجان زده می کند و
بی تاب و چرخان.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی
.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو
لبخند ميزند.
و به فرش که چند تار مويت
را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو
را هميشه می چشد.
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت
را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت و...
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 14:11  توسط مهدی | 

خيلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ...

خيلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی ، اما ندونه ...

خيلی سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کنی ...

خيلی سخته که عشق رو از نگاه کسی بخونی ، اما نتونه بهت بگه ...

خيلی سخته که سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودش

جشن بگيری ...

خيلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اونی که فکر

می کنی به خاطرش زنده ای ...

خيلی سخته که دلت بخواد گريه کنی ، اما بهونه ی درست و حسابی

نداشته باشی ...

خيلی سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی ، اما اون

بگه : ديگه نمی خوامت ...

خيلی سخته که دوسش داشته باشی ، اما نتونی باهاش بمونی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 14:9  توسط مهدی | 

دروغ ميگفت.ديگری را دوست ميداشت.

بارها گفتم دوستم داری؟گفت:آری

تا ديری خاموش بودم.ولی آخر از پای شکيب افتادم و گفتم:

راست بگو ترا خواهم بخشيد آيا دل به ديگری بستی؟

گفت:نه!

فرياد زدم .بگو راستش را هر چه هست ترا خواهم گذشت.....

عاقبت باآرزوی فراوان پيش آمد و گفت:

مرا ببخش..... ديگري را دوست دارم

گفتم:حال که سالها تو بمن دروغ ميگفتی اين بار هم من بتو دروغ گفتم:

ترا نخواهم بخشيد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 11:6  توسط مهدی | 

مرا از یاد خواهی برد، می دانم و من از دیدگان سرد یکروز می خوانم سرود تلخ و غمگین

 

خداحافظ .

 

مرا  از یاد خواهی برد و از یادم نخواهی رفت

 

من این را خوب می دانم که روزی هم ، مرا از خویش خواهی راند و قلبت را که روزی آشیان

 

گرم عشقم بود خواهی برد.

 

تو از یادم نخواهی رفت و چشمان تو هر شب آسمان تیره احساس من را نور می پاشد و من

 

با خاطراتت زنده خواهم بود .

 

چه غمگینم از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی چه بیزارم ،

 

مرا از یاد خواهی برد ، میدانم و می دانی ، که از یادم نخواهی رفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 10:43  توسط مهدی | 
من از جنس احساسم برای تو بهشتی خواهم ساخت...

من عاجزانه میگویم که به عشق تو نیازمندم....

من هنوز به بارگاهی نرسیده ام

که عشق ببخشم و جانم عشق طلب نکند......

*من تو را دوست دارم و از قلب سرخ تو*

* به قلب آبی آسمان میرسم*
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 10:18  توسط مهدی | 
* باران يادگار توست ... خاطره نمناکی نگاه من است
باران اشک آسمان است ... همانروزی که باريد و مرا از
وداع خبر داد ... از آينده های بی تو بودن ... از حسرت
!
ليکن من آنقدر غرق در تو بودم
که آسمان رااز ياد
برده بودم ... نه تنها آسمان که تمامی دنيا
را!
باران
... دگر بار آمد و رفت ...
و افسوس که اينبار تنها من بودم ودل ... در حسرت تو
که بر چشمانم لبخندزنی و گويی:
ـــ باز هم چترت را فراموشش کرده ای؟
و من آرام گويم:
 ـــ دستان تورا که دارم! باکی نيست!
و امروز تنها در آستانه پنجره ها با آسمان نجوا کردم :
بارون رو دوست دارم هنوز ...... چون تورو يادم مياره *


دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 10:10  توسط مهدی | 
رسم زندگی اين است

                               يک روز کسی را دوست داری

                                     و روز بعد تنهايی

                                     به همين سادگی !

                        او رفته است  و همه چيز تمام شده است

                          مثل يک مهمانی که به آخر ميرسد

                            و تو به حال خود رها ميشوی

                                   چرا غمگينی ؟

                                اين رسم زندگی است

                            تو نميتوانی آن را تغيير دهی ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 20:26  توسط مهدی | 

ای عشق واقعی

چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است

چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود

بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است

چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای

من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی

تو هوای دلم را با طراوت کردی

زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم

پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 14:25  توسط مهدی | 
اي عشق که دستان خداييت
بر خواهش هاي من لگام زده
و گرسنگي و تشنگيم را تا وقار و افتخار بالا برده
مگذار توان و استقامتم
از ناني تناول کند و يا از شرابي بنوشد
که خويشتن ناتوانم را وسوسه مي کند
بگذار گرسنه گرسنه بمانم
بگذار از تشنگي بسوزم
بگذار بميرم و هلاک شوم
پيش از انکه دستي بر آورم
و از پياله اي بنوشم که تو آن را پر نکرده اي
يا از ظرفي بخورم که تو آن را متبرک نساخته اي .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 13:51  توسط مهدی | 
احساس عشق از چشم آغاز می شود 
ولی دوست داشتن از طريق گوش شروع مي شود
بنابراين اگر بخواهيد به دوست داشتن خود خاتمه دهيد

 همه آنچه بايد انجام دهيد بستن گوشهايتان است!
اما اگر سعی كنيد چشمهايتان را ببنديد برای اينكه به

عشق خود پايان بخشيد ، عشق در قالب قطره ای اشك

 بسوی شما باز می گردد و برای هميشه در قلب شما باقی خواهد ماند.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 10:23  توسط مهدی | 
رهايم كردي و رهايت نكردم!                  
گفتم حرف ِ دل يكي ست
هفتصدمين پادشاه را هم اگر به خواب ببيني ،
كنار ِ كوچه ي بغض و بيداري

 
منتظرت خواهم ماند !
چشمهايم را بر پوزخند،اين و آن بستم 
و چهره ي تو را ديدم!
گوشهايم را بر زخم زبان اين و آن بستم
و صداي تو را شنيدم!
دلم روشن بود كه يك روز،
از زواياي گريه هايم ظهور مي كني!
حالا هام،
از ديدن ،اين دو سه موي سفيد آينه تعجب نمي كنم!
قفط كمي نگران مي شوم!
مي ترسم روزي در آينه،
تنها دو سه موي سياه منتظرم باشند
و تو از غربت ، بغض و بوسه برنگشته باشي!
تنها از همين مي ترسم!?
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 9:58  توسط مهدی |