![]() |
![]() |
|
| تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است... |
|
برای او نوشتم برای اویی که فراموش کرد...نه من را یا عشق من را برای اویی که فراموش کرد، خودش را قلب عاشقش را...برای او نوشتم از خاطرات، نه آنجا که باشد یاد من یا حتی صدای آه من!! نوشتم از خودش پاکی و صداقتش از معصومیت کودکی اش... برای او نوشتم میخواهم بروم نه این بار خودم! بلکه به دست سرنوشتم ... او همه عمر من نوشت!.! یک روزت را می نویسم، روز تولدت را، روز آغاز زندگی روز گریه شادی...برای او نوشتم مرا به من بسپار، خودت را به خدا می سپارم، که شاید روزی باورت شود تو را خواهانم، نه قلب و روح تو را ،حتی نمیخواهم یادی از خاطرات باشم ...برای او نوشم خط به خط سطر به سطر ورق به ورق دفتر به دفتر فراموش نکن قلبت قلبت قلبت را این باشد وصیت من وصیت من وصیت من...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 14:16 توسط مهدی |
|
|
تا زنده باشم ...
به یاد عشقمان اشک خواهم ریخت به یاد مرگ خاطره هایمان سوگواری خواهم کرد برای رفتنت سیاه خواهم پوشید تا زنده باشم گریه خواهم کرد به یاد لحظه هایی که عاشقانه و پاک رفتند... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:56 توسط مهدی |
|
|
...همیشه عشق را رویایی می پنداشتی خیالی !
عشق را فداکردنی می دانستی بی هدف !
عشق را قصه ای می دانستی بی پایان !
ولی امروز در چشمانم زل زدی و آرام گفتی :
(( در راه عشق باید همه چیز را گذاشت و گذشت... )) و رفتی ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:53 توسط مهدی |
|
|
به دادم برس ای اشک...دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی...نپرس از چی گرفته منو دریغ یک خوب...به ویرونی کشونده عزیزمه تا وقتی...نفس تو سینه مونده تو این تنهایی تلخ...منو یک عالمه یاد نشسته روبرویم...کسی که رفته بر باد کسی که عاشقانه...به عشقش پشت پا زد برای بودن من...به خود رنگ فنا زد چه دردیه خدایا،نخواستن اما رفتن برای اونکه سایه س،همیشه رو سر من کسی که وقت رفتن...دوباره عاشقم کرد منو آباد کرد و...خودش ویرون شد از درد به آتش زد و رفت تا من اینجا نسوزم با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم هنوز سالار خونه س،پناه منه دستاش سرم رو شونه هاشه،رو گونمه نفس هاش به دادم برس ای اشک... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 10:15 توسط مهدی |
|
|
چون همسفر عشق شدی،مرد سفر باش،مرد سفر باش
هم منتظر حادثه،هم فکر خطر باش،فکر خطر باش هر منزل این راه،بیابان هلاک است هر چشمه سرابی ست که بر سینه خاک است در سایه ی هر سنگ اگر گُل به زمین است نقش تن ماری ست که در خواب کمین است در هر قدمت خار،هر شاخه سرِدار در هر نفس آزار،هر ثانیه صد بار چون همسفر عشق شدی،مرد سفر باش،مرد سفر باش هم منتظر حادثه،هم فکر خطر باش،فکر خطر باش گفتم که عطش می کُشدم در تب صحرا گفتی که مجوی اب و عطش باش سراپا گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنخاست گفتی چو شدی تشنه ترین،قلب تو دریاست گفتم که در این راه،کو نقطه آغاز گفتی که تویی تو،خود پاسخ این راز...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 10:14 توسط مهدی |
|
|
ای آنکه به جز تو...هوایی به سرم نیست
جز یاد عزیزت...کسی در نظرم نیست جز یاد عزیزت...کسی همسفرم نیست مرا یاد دگر نیست قدر تو و احساس تو رو کسی نفهمید دلت از همه رنجید...از عالم و آدم همه جا رنگ و ریا دید...دلت از همه رنجید من مثل تو از همه رنج کشیدم...به جز غصه ندیدم یک جرعه وفا از لب دریا طلبیدم...لب تشنه دویدم ای تو نایاب،گوهر ناب...نازِ مخمل، ترمه ی خواب ای تو همدل،ای تو هم درد...عاقبت عشق از تو گل کرد عاشقم من،عاشق تو ای تو تنها خوب دنیا...با تو دارم گفتنی ها ای وفا دار،نازنین یار...ای نشسته بر دلت خار ای بریده از من و ما...از گذشته مانده تنها عاشقم من،عاشق تو ای تو تنها خوب دنیا...با تو دارم گفتنی ها ای آنکه به جز تو... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 10:13 توسط مهدی |
|
|
ای همه شعر و حکایت...ای بزرگ،ای بی نهایت
ای همه دارو ندارم...اعتبارم ای ولایت گریه هام تو،خنده هام تو...گفتنم تو،خواستنم تو وقت زادن،پیرهنم تو...وقت مردن،کفنم تو پیش تو دریا حقیره...حتی این دنیا حقیره کی میتونه از تو باشه...اما دور از تو بمیره من عاشق کِی می تونم...لایق خاک تو باشم من که میمیرم اگه که...یه روزی از تو جدا شم لایق عشق تو یک روز...تو کمون گذاشت جونش اما باز پیش تو کم بود...عشق آرش با کمونش اگه تو بخواهی از من...جرأت و نفس می گیرم از صدام یه تیر می سازم...یه کمون به دست می گیرم حتی با دست بریده یه تیر می سازم...از صدام یه تیر می سازم اگه تو بخواهی از من...حتی جونمو می بازم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 10:13 توسط مهدی |
|
|
حرمت عشق چقدراست؟...آیا به اندازۀ قلبهای شکسته حرمتی برای عشق باقی مانده؟...آیا به اندازۀ چشمهای منتظرحرمتی برای عشق باقی مانده...وآیا به اندازۀ اشکهای من...من که نفهمیدم شما عشق را چگونه معنا کردید...من ندانستم ارزش عشق برای شما چقدراست؟...عشقی که نامش درتمام ابیات شعرهایتان آمده... نمی خواهم بگویم که عشق تنها یک افسانه است...یک رویا...یک خواب...خوابی که کابوسش هرشب با من است وتکرار...تکراری که نمی دانم چرا برای من تکراری نمی شود...هرباری که آمد انگارکه اولین باراست...هرباری که آمد حرفهایی تازه داشت...تازه ترداغ ازدست دادن عشق قبلی...من نمی دانم این عشق...این کلام بی محتوا اما پرمعنا تا کِی می خواهد قلب مرا دست بیاندازدوتا کجا می خواهد مرا بازی بدهد...دلم ازتمام این بازی های نا تمام گرفته...بازی زمانه...بازی آدمها با من که به اسم زمانه وتقدیرتمام می شود...ولی ای کاش با من مهربان تربودید... به خدا قلب شکستۀ کوچکم تحمل این همه نامهربانی وبی انصافی را ندارد... اگرمی توانستم ازته قلبم داد بزنم صدای مرا حتی آسمان هم می شنید...ای کاش شما انسان های سالم می دانستید خواستن اما نرسیدن چقدرسخت است...فرق ما با شما این است که شما آرزوهایی بزرگ دارید اما ما درهمین آرزوهای کوچک خود هم مانده ایم...آرزوی نفس کشیدن...آرزوی راه رفتن...آرزوی فریاد زدن...آرزوی فرارکردن... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 14:59 توسط مهدی |
|
|
شب است . ساكت و آرام به مهتاب شب روشن نگاه مي كنم. حتي تپش ثانيه ها را در وجودم حس نمي كنم . و لحظه اي نيست كه با ياد تو آرام نگيرم. تو را دوست دارم. اين را بارها گفته ام . نه؟ و مثل اينكه به تو تا پاي جان انس گرفته ام و اين عادت نيست. دوستي و مهر است . نه؟ چه روزي مي تواند غمگين تر از روزي باشد كه نگاهت را از من دريغ كني. چيزي زيباتر از عشق و جاودانه تر از دوستي در اين دنيا وجود ندارد. قلبهايمان براي هم مي تپد. اما زبان از گفتن اين همه حقيقت سر باز مي زند. مهربانم تو بگو: بعد از تو از كدام دريچه آسمان را به تماشا بنشينم و با كدام واژه عشق را معنا كنم بي تو همه ي فصلها خاكستري و همه ي ستاره ها خاموشند،كيفر شكستن دل من چند جاده غربت و چند آسمان تنهايي است ،باور كن ،من هنوز هم به قداست چشمان تو ايمان دارم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 14:42 توسط مهدی |
|
|
بر سنگ قبر من بنويسيد :
خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود . برسنگ قبر من بنويسيد : شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود . بر سنگ قبر من بنويسيد : پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود . بر سنگ قبر من بنويسيد : اين درخت عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود . بر سنگ قبر من بنويسيد : كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:44 توسط مهدی |
|
|
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ... نمی دانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی... و من بعد از عبور سرد و غمگینت حریم چشمانم را به روی اشکی از جنس خورشید وا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی... و بعد رفتنت در غمی خاکستری در گوشه ای مردم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 15:22 توسط مهدی |
|
|
در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 11:48 توسط مهدی |
|
|
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کر د من آ غاز کردم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن است ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 11:45 توسط مهدی |
|
|
براي تو مي نويسم براي مهرباني چشمانت
براي صميميتي که در کلامت موج مي زند براي تو مي نويسم براي لبخند شيريني که روي لبانت نقش مي بندد و براي نهال مهري که در سينه پرمهرت مي رويد فقط براي تو مي نويسم که صدايت زيباترين ترانه هستي است و براي نامت که پراز رازورمز زيبايي است فقط براي تو مي نويسم ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:16 توسط مهدی |
|
|
قانون تو تنهايي من است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 12:7 توسط مهدی |
|
|
روزي که
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 12:6 توسط مهدی |
|
|
او را كه مي بوسي از دست ات خواهد گريخت اگر بوسه ات طعم تلخ وابستگي را بدهد او را كه مي نگري هر روز دورتر اش مي بيني اگر نگاهت بندي در پايش باشد اوكه اكنون اينچنين عاشقانه سخن مي گويد عاشقت خواهد ماند ، اگر رهايش بگذاري اگر حضورش را مي خواهي ، رهايش كن آنگاه همه وجودش با تو خواهد بود ، براي هميشه! عشق و معشوق دو پديده جدا از هم اند عشق را در دل بپروران و معشوق را آزاد بگذار! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 17:21 توسط مهدی |
|
|
اگر روزی
دلت برایم تنگ شد به هر گورستانی که دلت خواست برو و در پایین ترین جای ان چند قطره اشک نثار حاشیه پاک دوستیمان کن... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 17:3 توسط مهدی |
|
|
مسافر انتظارت خواهم ماند تا ابد و برای همیشه می دانم تنها مرگ پایان می دهد این انتظارم را پشت این پنجره تاریک دلتنگی می نشینم بی صدا اهنگ خاطرات گذشته را می نوازم می دانم که بی تو و سنگ صبوری ات خواهم مرد اما آنقدر به انتظارت می مانم....................... تا روزی صدای پایی را بشنوم که از ان توست |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:50 توسط مهدی |
|
|
عشق من . من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد . هرگز از آنچه می گویی احساس شرم نخواهم کرد . می دانم که تو فرزند محبوب خداوند هستی و او تو را در پناه پرتو عشق و جلال خویش می گیرد .
عشق من . من به تو ایمان دارم . من طرفدار تو هستم و همواره برایت دعا می کنم . دعا می کنم که به کمک و حمایتی که احتیاج داری برسی . عشق من . من به تو ایمان دارم . معتقدم که تو عشقت را با هرکس که به آن نیاز داشته باشد و شایسته آن باشد قسمت خواهی کرد . معتقدم که راه من راه توست و ما همراه هم به سوی خداوند گام بر میداریم . از تو میخواهم به من اعتماد کنی . بدان که به تو عشق می ورزم و می کوشم که تمام آزادی را که برای شادمانه زیستن در قلبم به آن نیاز داری به تو بدهم و هر کاری لازم باشد انجام می دهم که تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگی نکنی . |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:15 توسط مهدی |
|
|
مطمئن باش.... مطمئن باش که مهرت نرود از دل من مگر آن روز که در خاک شود پيکر من... آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش چون که گورم بشکافند عيان می بينند زير خاکستر جسمم باقيست آتشی سرکش و سوزنده هنوز... يادگاری است زعشقی سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:14 توسط مهدی |
|
|
من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:13 توسط مهدی |
|
|
اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا با من است
او جانشین تمام نداشتن هایم است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 10:18 توسط مهدی |
|
|
فكر مي كنم كه عشق يك پرنده است يك گل است يك ترانه است يا كه خنده هاي كودكانه است هر چه هست جاودانه است... *** فكر مي كنم كه عشق مذ هب است آب و نان وخاك و خانه نيست مكتب است... *** عشق مرگ نيست زندگي است سخت نيست عين سادگي است عشق عاشقانه هاي باد و گندم است اولين پناهگاه كودكي آخرين پناهگاه ادم است روي برگ سرخ لاله هاي نو شكفته در سپيده دم چو شبنم است يا مسيح در درون مريم است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:46 توسط مهدی |
|
|
اگر سهـم مــن از این همــه ستــــاره فقــط سـو سـوی غریــب اسـت غمـــی نیسـت همیـــن انتظــار رسیــدن شـب برایــــم کافـــی است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:59 توسط مهدی |
|
|
هر روز
خاطره ها را ورق بزن یادی ز من بکن من،سطر آخرم یک نقطه یک سکوت...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:35 توسط مهدی |
|
|
در آرزوی يک نگاه تو ره سپار می شوی به سوی عشق و من کنار پنجره در آرزوی يک نگاه « آه می کشم » تو از ديار من چه شادمانه کوچ می کنی و چشم های بی قرار من به غربت هميشگی هنوز خيره مانده اند ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:22 توسط مهدی |
|
|
من از نهايت شب حرف ميزنم من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف ميزنم اگر به خانهي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار و يك دريچه كه از آن به ازدحام كوچهي خوشبخت بنگرم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:24 توسط مهدی |
|
|
نمی دانم خدایا وقتی اندوهی در سینه دارم راز دل را به که گویم آه دریغا که مرحمی نمی بینم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:19 توسط مهدی |
|
|
عشق
فوارهاي است كه از قلب آدمي ميجوشد فوارهاي از نور در سينهي انسانهاي آسماني. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:17 توسط مهدی |
|
|
از هياهوي واژه ها خسته ام من سكوت را از اوراق سپيد آموختم. آيا سكوت روشن ترين واژه ها نيست؟ هميشه در خلوت!مرگ را مجسم ديده ام آيا مرگ خونسرد ترين واژه ها نيست؟ تا چشم گشودم از چشم زندگي افتادم. شبي شايد امشب زير نور يك واژه خواهم نشست! نام خونسرد معشوقه ام رابر هواس پنج گانه ام خال خواهم كوفت. وهمزمان درپايين آخرين برگ خاطراتم خواهم نوشت پايان؟؟!!. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:46 توسط مهدی |
|
|
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
گر چه در خویش شکستیم صدایی نکنیم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:26 توسط مهدی |
|
|
محبوبم کنار من بنشین و به من گوش بده.لبخند بزن زیرا لبخند تو نشانه ای از آینده ی ماست.
شادمان باش ،زیرا روزها بخاطر وجود تو همگی شادند. شک در عشق گناه است،محبوبم...!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 15:39 توسط مهدی |
|
|
محبوبم،اشکهایت را پاک کن.عشق اراده کرده است تا چشمهای ما را باز کند
و ما را برده ی خویش سازد.همانگونه که به ما نعمتهای بردباری و تحمل را عطا کرده است.اشکهایت را پاک کن و آرام باش.زیرا در مکتب عشق ما با هم عازم رفتن هستیم.به خاطر عشق می توانیم بر مشکلات فقر، تلخی تهیدستی و عذاب جدایی فائق آییم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 15:38 توسط مهدی |
|
|
من و تو هر دو به يک شهر و زهم بی خبريم
هردو دنبال دل گمشده در بـه دريم ما کـه محتاج نفسهـای هميـم آه چـرا؟ از کنار تـن يخ کرده هم می گذريـم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 15:24 توسط مهدی |
|
|
تو اکنون کجایی؟ایا در خاموشی شب بیدار خواهی ماند؟هر کجا که باشی من نسیم را به سوی تو جریان خواهم داد
تا طپش های قلب و اسرار جسم را به سوی تو آورد. آیا تو به عکس معشوقت خیره می شوی؟آن عکس دیگر حقیقت ندارد،زیرا اندوه،تصویر آنرا بر پیشانی مهر کرده است تا دیروز،در کنار تو،بودنی سرشار از شادمانی،جلوه کند.غم چشمانی را پر کرده است که روزی از تماشای زیبایی ات خیره ماند. اشتیاق لبهایی را که روزی گونه ات را بوسید،خشک کرده است. تو کجایی محبوب من؟آیا از ورای دریا صدا و اندوه مرا می شنوی؟آیا پریشانی و اظطراب مرا حس می کنی؟ آیا در هوا روحی نیست که نفس پر رنج مردی که در حال مرگ است را به تو باز آورد؟ آیا بین دو روح ریسمانی نیست که سوگواری عشاق بیمار را به عاشقان برساند؟ ای زندگی من تو کجایی؟خاموشی مرا در آغوش گرفته است و اندوه بر من فائق آمده. بخند تا جان دوباره یابم. تنفس کن تا من زندگی یابم. تو کجایی ای محبوبم؟تو کجایی؟ آه که عشق چقدر بزرگ است و من چقدر حقیرم...!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 15:21 توسط مهدی |
|
|
آخر ِخط ِ زندگي ، اين نفساي آخره . وقتي دارم با هر نفس، از اين زمونه سير مي شم وقتي با يه زخم زبون از اين و اون دلگير مي شم اين آخر ِ راهه ديگه ، بايد كه تنها بميرم بايد برم ... بايد برم ، بايد كه بي تو بپرم آْخ كه چه سنگين مي زنه ، اين نفساي آخرم |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 15:53 توسط مهدی |
|
|
تو را به وداع آخرین که پر از ابرهای تیره و پنجره های فرو بسته بود
تو را به برگهای خزان، به دشتهای تهی و باغهای نسترن، تو را به ساقه های شکسته وبادهای گریزان، تو را به آه فرو خورده، سوگند می دهم،مرا به آغازگاهم، آن ییلاق شبنم خیز نگاهت،بازگردان... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 15:39 توسط مهدی |
|
|
من چشمان بی فروغم را به راه نیامدنت می دوزم می دانم که نمی آیی اما دلم را به آمدنت خوش می کنم این اول راه نا تمامم است به من شک نکن چون بی عشق برآستانه ی مهربانیت آمدم تو رویای منی و من درانتظاریافتنت می میرم می دانم که می میرم بی آنکه حتی تاری از مژگان بی نشانت را ببینم من بی قرارم ....آزاد و سبک و این هدیه ایست از کوله بار تنهایی تو ای نسیم بی قرار من.........!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 15:32 توسط مهدی |
|
|
لحظه های بی تو بودن،ثانیه های غم انگیزی است
که مجنون وار می گریم و بی تو من بارانی ترین نگاه هستم که غربت سیاه جاده را در چشمانت ترجمه کرده ام من در انتهای بغض شکسته ام با اشکهای بی صدا به یاد لحظه های با تو بودن روزی هزار بار میمیرم تا زیر حجم سنگین فراق،تنها بودن را با خاطره هایت تاب آورم...!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 11:47 توسط مهدی |
|
|
با من امشب چیزی از رفتن نگو نه نگو از این سفر با من نگو
من به پایان میرسم از کوچ تو با من از آغاز این مردن نگو کاش میشد لحظه ها را پس گرفت کاش میشد از تو بود و تا تو بود کاش میشد در تو گم شد از همه کاش میشد تا همیشه با تو بود با من امشب چیزی از رفتن نگو نه نگو از این سفر با من نگو من به پایان میرسم از کوچ تو با من از آغاز این مردن نگو کاش فردا را کسی پنهان کند لحظه را در لحظه سرگردان کند کاش ساعت را بمیراند به خواب ماه را بر شاخه آویزان کند میروی تا قصه را غمنامه ی تدفین گل میروی تا واژه را خاکستر کنی ثانیه تا ثانیه گلواره ی ویران شدن میروی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی با من امشب چیزی از رفتن نگو نه نگو از این سفر با من نگو من به پایان میرسم از کوچ تو با من از آغاز این مردن نگو... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 16:52 توسط مهدی |
|
|
خواهم رفت...!
تو می دانی! تو می دانی که فردا در غروبی سرد تا راهی درازودورخواهم رفت تو می دانی که دیگر سنگفرش ساکت کوچه به فریاد قدمهایم به آوازغمگین قلب تنهایم نمیگرید تو فردا در حریر خاطرات درشهر آبی رنگ چشمانت خزان خفته را بیدار خواهی کرد و من پروانه ها را باز خواهم خواند به عطر مستی افزای بهارانم تو میدانی! تو می دانی که فردا در غروبی سرد خواهم رفت! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 14:28 توسط مهدی |
|
|
تو چه زود بار خود را بستي!
كاشكي حوصله مي كردي،
مي خواستم با تو بگويم:
از لحظات سرد با تو بودن كه اندامم را كرخت مي كرد،
از روزها و شبهايي كه بر زخم هايم
بخيه مي زدم...بي آنكه تو بداني.
مي خواستم با تو بگويم:
تو اگر مرهمي نيستي براي زخم هايم،
بگذار كهنه شوند.
تو برو اي نامهربان،
"مي بخشمت"
اما اي كاش دم آخر بر بخيه هايم ناخن نمي كشيدي،
تا جاي زخم هايي كه زدي تا ابد بر پوست روحم باقي نماند!
و شادي هاي كوچكم را پرپر نكند.
كاشكي حوصله مي كردي...
چه حرف ها داشتم براي با تو گفتن،
كه حال تا هميشه زير پوستم مي خزند،
و آزارم مي دهند.
كاشكي حوصله مي كردي... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 14:3 توسط مهدی |
|
|
عزیز تر از جانم نه بهتر است بگویم خدای بزرگ من ! می بینی چه راحت مرا به کفر گویی انداخته ای ..... نه! کفرهم نیست . دیشب پای رکعت به رکعت نمازم چهره تو را روبرویم می دیدم و بر آن سجده می کردم . یاد آن روزی که بین نمازهایم آمدی و روبرویم زانو زدی و دستانت را روی گونه هایم گذاشتی و فقط سکوت کردیم و نگاه .... یادت می آید روی زانوهایت سجده کردم و گفتم که تو خدای بزرگ منی ؟؟؟ حالا از هم دوریم و این فاصله های کشنده بین منو توست .... کمی دیگر تاب بیاور ... تمام لحظه به لحظه ام برای رسیدن به تو چنان شتابی گرفته است که از همه چیز می هراسم . نمی دانی چقدر این روزها به دستانت محتاجم ... برای بوسیدن ... برای گریه کردن ... برای سجده کردن ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 14:0 توسط مهدی |
|
|
ناگهان عشق سر میرسد مرا بی پناه غافلگیر می کند نه جایی برای پنهان شدن ، نه گریختن و نه بازگشتی آغاز یک سفر به ناگهان عشق تمام سدها را فرو میریزد نوایی از درون به گوش میرسد و ستاره چشمانت امشب چه می درخشد ! زن درونم بیدار شده است و مرد درون تو شب ، سراسر سر بر بالین ، با چشمانی که از خواب گریزانند شب ، سراسر باران بر پنجره ، اما درون غوغایی است و ناگهان عشق مرا به آ نجا میبرد که تاکنون نبوده ام و جهانی در نظرم می آورد که تاکنون ندیده ام تنها در خیال من بودم و دلباختگی های تو دلباختگی های تو............. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:36 توسط مهدی |
|
|
من امروز قلبم را برايت هديه مي کنم و مي دانم که فردا بي قلب خواهم بود ولي خوشحال ميشوم اگر هديه ي مرا با لبخند بپذيري |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 20:2 توسط مهدی |
|
|
برای تو می نویسم . تویی که مرا با عشق خویش خلق کردی .تویی که پرواز به من آموختی بدون بالی برای گشودن . پر پرواز به من دادی بی آنکه خویش بر بال هایم بنشینی و اوج گرفتنم را به نظاره روی. خلقم کردی از هیچ ولی دوباره ویرانم کن که خود طاقت ویران کردن ندارم . بی تو هیچم و تو می دانی. تو می دانی وجودم را بر وجودت بنا نمودی و چه قصر سست بنیادی . قصری که تو بر دریاچه ی هوس ساختی و من بردشت نام آور عشق. تو ندانستی چه می کنی با قلب یخ زده ی من ومن می دانستم طریق دل بستن را. می سرودم عشق را بی آن که بدانم قافیه را . می کشیدم پروانه را بر بوم گونه هایت بی آن که بدانم شمع چیست. دیگر گل را باور ندارم . نمی توانم آسمان را باور کنم. رفتی.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 19:52 توسط مهدی |
|
|
دستهایم برایت شعر می نویسند
اما تو هرگز نخواهی خواند آتش عشق در چشمانم غوطه می زند ولی تو هرگز نخواهی دید نه،تو هرگز مرا نخواهی فهمید و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت و باز تو درک نخواهی کرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 19:45 توسط مهدی |
|
|
آنکه در تنها ترين تنهايی هام تنهايم گذاشت؛ کاش در تنها ترين تنهايی هايش٬ تنها کسِ تنهايی هايش تنهايش نگذارد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 17:51 توسط مهدی |
|
|
انتظار دیدن تو کوله بار سنگینی است که به دوش می کشم،
انتظار شیرینی است،دردیست که دوستش دارم!!! غمی است که رنجم می دهد،غمت را هم دوست دارم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 17:44 توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یک عشق:غوغای درون است و تمنای وصال،یک لحظه عروج است ورسیدن به کمال،یک عشق سکوت است و سخن گفتن چشم،
یک عشق خیال است و خیال است وخیال... |
| پیوندهای روزانه |
|
وبلاگ مرتضی عزیز...واقعا قشنگه صدای پای آب سایت سونی اریکسون سما رایان بی همتا آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
من که میگم فقط سونی |
|
RSS
|