![]() |
![]() |
|
| تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است... |
|
شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد. بيدار باش من با سبدي پر از بو سه مي آيم و آن را قبل از چيدن ستاره هاي قلبت روي گونه هايت مي كارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 10:50 توسط مهدی |
|
|
کاش سهم من از تو دست هايت بود تا روي چشم هايم مي گذاشتم و فردا را نمي ديدم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 10:48 توسط مهدی |
|
|
لحظه های زندگی به تندی می گذرد ، اما برای آنکه غم دوری و دلتنگی دارد به کندی پاک بودن و مقدس بودن این انتظار است! دوباره قلم زندگی ام را بر میدارم و دوباره می نویسم از این دوری ای عزیز راه دورم بخوان این احساس مرا! عزیزم به پایان راه بیندیش که بدون شک پایان راه زیباست! این انتظار تلخ است اما پایانش به شیرینی در آغوش گرفتن ما است! این پاییز تلخ بهاری دارد ، و این شاخه خشک شکوفه ای دارد! بیندیش به لحظه ای که من تو را در آغوش خود میفشارم و بر لبان سرخت بوسه این جاده طولانی پایانی دارد ، گرچه سفر در این جاده سخت است به پایان راه بیندش
این لحظه ها به جای گریه شادی دارد ! من هستم ، منتظرت می مانم تا تو برگردی! چرا باید این لحظه های مقدس و زیبای عاشقی که از دوری ما سرچشمه میگیرد پایان راه زیباست ، سرچشمه عشق همین جاست! خدا با ماست ، گرچه معنای واقعی عشق همین جاست! بگو درد دلت را به من از همان دوردست ها چون من بیشتر از همیشه احساس میکنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:53 توسط مهدی |
|
|
می خندم ودر اشکهایم تورا می جویم خاطرات شیرین با تو بودن را که چه غریبانه مرا تنها گذاشتی و رفتی و گفتی سرنوشت است .....!؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:39 توسط مهدی |
|
|
آمد آن شب به سرای من و خاموش نشست
سر فرو داشت،نمی گفت سخن نگهش از نگهم داشت گریز مدتی بود که با من بر سر مهر نبود آه این درد مرا می فرسود: ((او به دل عشق دگر می ورزد؟!)) گریه سر دادم در دامن او هایهایی که هنوز تنم از خاطره اش می لرزد بر سرم دست کشید در کنارم بنشست بوسه بخشید به من لیک می دانستم که دلش با دل من سرد شده است... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 11:54 توسط مهدی |
|
|
دلهای بزرگ و احساس های بلند عشق های زیباو پر شکوه می افرینند
عشق هایی که جان دادن در کنارشان ارزویی شور انگیز است اما کدام معشوق مخاطب راستین چنین عشقی میتواند باشد؟؟؟ این عشق ها همواره در فضای مه گون و جادویی اسطوره و افسانه سر گردانند ور دردل کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسیقی و در روح ناپیدای هنرها و یادر خلوت دردمند سکوت و حسرت و خیال و تنهایی چشم براه امدن کسی که میدانند نمی اید!!!!!!!!!!!!!!!! راستی چرا عشق ها راستند ؟ و معشوق ها دروغ؟!؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 15:3 توسط مهدی |
|
|
ای عشق که دستان خداییت بر خواهش های من لگام زده
و گرسنگی و تشنگیم را تا وقار و افتخار بالا برده مگذار توان و استقامتم از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد که خویشتن ناتوانم راوسوسه کند بگذار گرسنه گرسنه بمانم بگذار از تشنگی بسوزم بگذار بمیرم و هلاک شوم پیش از ان که دستی بر اورم و از پیاله ای بنوشم که تو ان را پر نکرده باشی یا از ظرفی بخورم که تو ان را متبرک نساخته ای |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 15:1 توسط مهدی |
|
|
دنیا را بد ساخته اند...
کسی را که دوست داری،تو را دوست نمي دارد،كسي كه تو را دوست دارد،تو دوستش نمي داری.اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسيد و اين رنج است. زندگي يعني اين... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 17:34 توسط مهدی |
|
|
هر روز در برابر چشمانم مر دی در آیینه می میرد مردی که با هر انچه نفس دارد فر یاد می زند فقط تو را می خواهم بگذار برایت بنویسم که آسمان چشمانم همیشه بارانی است بگذار بنویسم که بی تو تحمل زندگی چقدر برایم دشوار است بگذار برای تو بنویسم این روزها چقدر پریشانم و در آخر بگذار با جمله ای نامه ام را امضا کنم
تنها آرزوی قلبم بعد از تو مرگ است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 11:24 توسط مهدی |
|
|
من او را رها کردم وچقدر سخت است عزیز ترینت را رها کنی اما من آنقدر اورادوست دارم که او را رها می خواهم رها ازتمامی بندهاوزنجیرها هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود چرا که من خود اینگونه خواستم هیچگاه به خاطر همیشه بودن با او برای او بندی نساختم اما او در بند خود گرفتار بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 14:42 توسط مهدی |
|
|
مي نويسم...
باز صفحه اي سپيد و قلمي سياه در پيش رو دارم و مي نويسم... از تو مي نويسم تا بداني که هستم... از تو مي نويسم تا بدانم که هستي... کلمات چون قطرات زلال باران به روي کاغذ مي ريزند. وقتي از تو و براي تو مي نويسم واژه ها عطر کل دارند. نرم چون حرير و لطيف چون ياس. حروف عاشقانه بهم مي آميزند و کلمات را شکل مي بخشند. مي نويسم آنچه را که قلبم فرياد مي زند آنچه را که خون در رگهايم جاري مي سازد و آنچه را که زبان توانايي بيانش را ندارد. عشق را در تک تک سلولهاي بدنم احساس مي کنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 14:51 توسط مهدی |
|
|
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست بين من و عشق توولی فاصله ای نيست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست پرواز عجب عادت خوبيست ولی حيف تو رفتی و ديگر اثر از چلچله ای نيست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آنوقت جز عشق تودر خاطر من مشغله ای نيست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مساله ای نيست... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 14:32 توسط مهدی |
|
|
عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی از فراقش سوختن عشق یعنی سر به در آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی بنده فرمان شدن عشق یعنی تا ابد رسوا شدن عشق یعنی گم شدن در کوی دوست عشق یعنی هر چه در دل آرزوست عشق یعنی یک تیمم یک نماز عشق یعنی عالمی راز و نیاز عشق یعنی یک تبسم یک نگاه عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره و در یا شدن عشق یعنی پیش محبوبت بمیر عشق یعنی از رضایش عمر گیر عشق یعنی زندگی را بندگی عشق یعنی بندگی آزادگی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 19:54 توسط مهدی |
|
|
كاشكي بودي و ميديدي ذره ذره جون سپردم
دوريت برام يه سمه سمه قطره قطره هي مي مردم كاشكي بودي نمي ذاشتي كه منو از من بگيرن كاشكي بودي نمي ذاشتي نمي ذاشتي گلاي باغچه بميرن كاشكي بودي و ميديدي ذره ذره جون سپردم دوريت برام يه سمه سمه قطره قطره هي مي مردم كاشكي بودي نمي ذاشتي كه منو از من بگيرن آرزومه كه يه روزي توي كلبمون منو تو پاي دل همديگه پير شيم فقط و فقط من و تو آرزومه هر دو با هم سقف كلبمون بسازيم زير سقف آرزوها به همه مردم بنازيم كاش مي شد منو بفهمي درد پنهونم بدوني حرف عمري خستگيمو از توي چشام بخوني كاشكي بودي و ميديدي...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 18:49 توسط مهدی |
|
|
كسي با سكوتش، مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد كسي با نگاهش، مرا تا درندشت درياي خون برد
مرا باز گردان مرا اي به پايان رسانيده - آغاز گردان ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 10:42 توسط مهدی |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 10:41 توسط مهدی |
|
|
افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 14:20 توسط مهدی |
|
|
می خواهم بمیرم ، نه اینکه قلبم از کار بایستد و تنم سرد شود و با خاک یکسان شوم می خواهم بمیرم ، نه اینکه هیچ صدایی به گوشم نرسد و هیچ خورشیدی بر من نتابد و از دیدن ماه وستارگان کور باشم می خواهم به مرگی کاملأ غیرعادی بمیرم مرگی شبیه بخار شدن آب روییدن دانه غروب خورشید ابری شدن آسمان می خواهم نیست شوم تا در دنیایی دیگر ظاهر شوم : دنیایی که مزه ی آن را کاملأ نچشیدم دنیایی که در آن همه چیز عادی باشد جز وحشت از نیستی جز درماندگی جز تنهایی ...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم خرداد 1385ساعت 18:39 توسط مهدی |
|
|
عشق یعنی انتظار و انتظار،عشق یعنی هر چه بینی عکس یار،
عشق یعنی دیده بر در دوختن،عشق یعنی در فراقش سوختن... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 12:18 توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یک عشق:غوغای درون است و تمنای وصال،یک لحظه عروج است ورسیدن به کمال،یک عشق سکوت است و سخن گفتن چشم،
یک عشق خیال است و خیال است وخیال... |
| پیوندهای روزانه |
|
وبلاگ مرتضی عزیز...واقعا قشنگه صدای پای آب سایت سونی اریکسون سما رایان بی همتا آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
من که میگم فقط سونی |
|
RSS
|