تبليغاتX
عشق یعنی از فراقش سوختن...
تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است...
و از سکوت می گویم....

که تنها جریان سیال زندگی است برایم .....

و تنها راهی است که در هیجان های پس مانده ی عمر مرا  راهی ارامش می کند....

از غم می گوید نگاه  ...خسته  خسته ام   !

و از وادی حرفهایی که بسیار اند  و  زبانی قاصر  ار بیان احساس است.....

درد در سینه ام  می گوید از خفقان انچه در سینه دارم  !

اما .......

بغضم   را همراه   درد می بلعم   مثل   همیشه....!!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 10:52  توسط مهدی | 
این آخرین پستی که فعلا می زارم

دلمو بردی باز از نو دیگه چی می خوای؟ دارو ندارم ماله تو دیگه چی می خوای؟
برو بذار بسوزم با بی کسی هام،برو بذار بمونن دلواپسی هام
هیچی نپرس فقط برو ولی فراموشم نکن.
شمعمو پیشم بخواب،برو و خاموشم نکن.
اگه یه روز ورق زدی دفتر خاطراتتو یادت بیاد قلب منو میشینه چشم به راه تو...
آره برو ولی بدون اینجا یکی می مرد برات،باور نکردی عشقشو اگه قسم می خورد برات.
می ری،برو ولی فقط اینو یادت باشه عزیز اشک زلالتو جلو چشم غریبه ها نریز.
هیچی نپرس فقط برو ولی فراموشم نکن.شمعمو پیشم بخواب برو و خاموشم نکن...
دلمو بردی باز از نو دیگه چی می خوای؟ دارو ندارم مال تو دیگه چی می خوای؟
برو بذاربسوزم با بی کسی هام،برو بذار بمونن دلواپسی هام...........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 20:21  توسط مهدی | 
خسته ام ، خسته ، از اين انتظار ، از اين تكرار ...
ميروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
 می برم ، تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زینهمه خواهش بیجا و تباه
 میبرم تا ز تو دورش سازم
زتو،ای جلوه امید محال
میبرم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
 مي روم، می روم اما
اما بی تو چگونه ؟
اي كه  نیاز ساده ی من
تنها شنیدن صدای تو بود
تو دریغ کردی
و من نوشتم
نوشتم که تو مهربان
و من در انتظار
و من در انتظار
و من در انتظار... ولي
ميروم خسته و افسرده و زار...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 15:28  توسط مهدی | 

زندگي به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ي تو

گريه ي من است ؟ مرگ حرفي نزد!!! زندگي دوباره گفت : من با

آمدنم خنده مي آورم و تو گريه من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي

مرگ ساکت بود زندگي گفت : رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!!

زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟

اما مرگ تنها گوش مي داد زندگي فرياد زد : ديوانه ، لااقل بگو چرا

محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمي که تو و ديوانگي و

عشق و حسرت چه بيهوده ايد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 15:27  توسط مهدی | 
من تنهایی را در التهاب لحظه ها

 از پس دیوار شب

و در آینه باور خود حس می کنم

قسم به زمان

 اشک تنها گواه

این حضور تلخ بود

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 10:10  توسط مهدی | 
خانه خراب تو شدم.به سوی من روانه شو.

سجده به عشقت می زنم.منجی جاودانه شو.

ای کوه پر غرور من.سنگ صبور تو منم.

یه لحظه ساز عاشقی.عاشق با تو بودنم.

روشن ترین ستاره ام.می خواهمت. می خواهمت.

تو ماندگاری در دلم.می دانمت.می دانمت.

ای همه وجود من.نبود تو نبود من.

ای همه وجود من.نبود تو نبود من.

خانه خراب تو شدم.به سوی من روانه شو.

سجده به عشقت می زنم.منجی جاودانه شو.

ای همه وجود من.نبود تو نبود من...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 11:49  توسط مهدی | 
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او عشق يعني ملتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان " تا سحر از عاشقي با او بخوان عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 16:30  توسط مهدی | 
 

خیلی وقته که چشام خسته شدن,از شبای سرد و تار و انتظار

خیلی وقته که می خوام گریه کنم,شونه هاتو باز برای من بیار

خیلی وقته که دلم پر میزنه, برای لحظه های خندیدنت

برای گریه های شبونتون

اشکای نقره ای رو گونتون

عشق همه آدما دروغیه, الکی آدمو دل خوش میکنن

بعد مدتی ازت خسته میشن, به تو وبه عشق تو پشت میکنن

اما باز با اینهمه دوست دارم

نمیتونم از چشات دل بکنم

عزیزم عزیزم اگه یه روز مردنی هست

بذار تو آغوش تو جون بکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 16:28  توسط مهدی | 

وقتی رفتی همه چی رفت
همه ی دلبستگی رفت
شب و روز من یکی شد
حتی حس زندگی رفت
دیگه بی تو مرده بودم
حرف مردم شده بودم
توی آغوش نبودت
تو خودم گم شده بودم
وقتی رفتی تازه فهمیدم کی بودی
برای من تپش زندگی بودی
وقتی رفتی دیگه اون پنجره خوابید
وقتی رفتی آره رفتی وقتی رفتی
از تو مونده یادگاری
واسه ی من بی قراری
خنده رو لبام اما
از دلم خبر نداری
نه تو بودی نه ترانه
نه یه حرف عاشقانه
من مگه از تو چی خواستم
فقط و فقط بهانه

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 11:12  توسط مهدی | 
امروز به پایان می رسد..
از فردا برایم چیزی نگو!
من نمی گویم فردا روز دیگریست.
تنها می گویم تو روز دیگری هستی
تو فردایی........
همان که باید به خاطرش زنده بمانم....
+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 12:32  توسط مهدی | 

وقتي که درايوان دلتنگي هايت مي نشيني وقتي که در پشت

يک پنجره باراني , بي هوا شاعر مي شوي کسي هست که

مي شود به او پناه برد.کسي که در شب مي توان دلتنگي ها

را با او قسمت کرد نگاهت را از سنگفرش هاي خيس و سرد

کوچه هاي باران زده جدا کن. مي توان از تاريکي ها گذشت.

 مي توان خود را در کوچه هاي سبز باور دوباره يافت.

يک نفر هست, شب دلتنگيت را با او قسمت كن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 15:39  توسط مهدی | 
هرگز تو را فرموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا كه تو را دوست دارم
ديوانه وار عاشقت شدم
چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي
و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم
نه تو از عشق من دست ميكشي
و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود
سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود چرا كه شب عشق بسيار طولاني است
و قلبم در آرزوي تو مي سوزد
آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي
خورشيد وجودت پنهان مي گردد
و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند
و به دنياي غريبي مي برند
هميشه در قلبم حضور داري
و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است
تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام
محبوبم هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:31  توسط مهدی | 

جمعه‌ي ساكت

 

جمعه‌ي متروك

 

جمعه‌ي چون كوچه‌هاي كهنه ، غم انگيز

 

جمعه‌ي انديشه‌هاي تنبل بيمار

 

جمعه‌ي خميازه‌هاي موذي كشدار

 

جمعه‌ي بي‌انتظار

 

جمعه‌ي تسليم

 

خانه‌ي خالي

 

خانه‌ي دلگير

 

خانه‌ي دربسته بر هجوم جواني

 

خانه‌ي تنهائي و تفأل و ترديد

 

خانه‌ي پرده ، كتاب ، گنجه ، تصاوير

 

 

آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت

 

زندگي من چون جويبار غريبي

 

در دل اين جمعه‌هاي ساكت و متروك

 

در دل اين خانه‌هاي خالي دلگير

 

آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت ...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 14:59  توسط مهدی | 

و مرا یاد کن ...
... و مرا صدا کن
که صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه‌ی آن نگاه عجیبی است٬
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید
.

و من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم
.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمیکرد
...
.
.
.
... و خاصیت عشق اینست ...

کاش می‌دانستی ...
.
.
.
دوستت دارم
!
دوستت دارم نه چنان دیوانه‌وار که تمام عشقم در یک حضور خلاصه شود٬
نه چنان مقدس که مهرت را به سعادت دیگری بپسندم٬
نه چنان ساده که هیچ نفهمم
...

می‌دانم دوستت دارم ... آنچنانکه میباید ... آنچنانکه به یاد تو میخوابم٬ و به یاد تو می‌گریم

دوستت دارم همانگونه که گل های حیاطمان را دوست می‌دارم ...

ولی هرگز آنها را نخواهم چید که لبخند گل به زیستنش روی شاخه زیباست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 21:56  توسط مهدی | 
کاش ميشد در ناشناخته مکاني غريب

به ديدار خورشيد ميرفتيم

دستهايمان را به دستان مهربان اسمان ميداديم

و دلنگراني هايمان را قسمت ميکرديم

کاش ميشد ان پسرک فال گير

برايمان فال بگيرد

و با هر جمله اش که مرا در اتش اضطراب ميسوازند

نگاه مطمئن تورو ببينم

و ارامش درياي طوفاني دلم را حس کنم

کاش ميشد در سرزمين پونه هاي وحشي دل

به عروسيه عروسکها ميرفتيم

و دل به مهتاب مي سپرديم

تا از زيبايش حلقه ي زيبايي درست کند

بر سر من و تو بگذارد

کاش ميشد سوار بر اسب بي قرار مجنون شويم

و تا کوير تشنه ي عشق پيش برويم

و بر خار هاي بيابان " عشق " را حک کنيم

کاش ميشد زير درخت نارون به دستان من و تو

زنجير ميزدند

و ما تا ابد براي هم مي مانديدم

و مرز بودن ها و نبودن ها را طي ميکرديم

کاش ميشد......
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 21:53  توسط مهدی | 
درسینه ام جایگاهی است
نامت را حک کردم
هر روز تو را می بوسم
و می بویم
و عاشقانه، چشمهایت را نگاه می کنم
دنیایی ساخته ام
خانه ای بر بلندای محبت
رشته های مهر پیچکهایش
گلدان هایی پر از گلهای سرخ
و تو
تنها معبود خانه‌ي کوچک من
خانه ای که به وسعت سرسبزی کوهساران است
و من در کنار چشمه ساران محبت
دستانت را می فشارم
من فردای امید را با چشمانی مشتاق مینگرم...
در کنار تو...
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 17:31  توسط مهدی |