![]() |
![]() |
|
| تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است... |
|
نه به ابر،نه به باد،نه به این آبیه آرام بلند، نه به این
خلوت خاموش کبوترها،من به این جمله نمی اندیشم، ای سراپا همه خوبی،من به هر حال که باشم: به تو می اندیشم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 17:41 توسط مهدی |
|
|
من ازین غفلت معصوم تو ، ای شعله پاک! بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم منشین با من، با من منشین تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟ تو چه دانی که پس هر نگه ساده من چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست؟ یا نگاه تو که پر عصمت و ناز بر من افتد، چه عذابی و ستمی ست؟ دردم این نیست ولی.... دردم اینست که من بی تو دگر از همه دورم و بی خویشتنم تا جنون فاصله ای نیست، ازینجا که منم مگرم سوی تو راهی باشد چون فروغ نگهت ورنه دیگر به چه کار آیم من بی تو؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 17:10 توسط مهدی |
|
|
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که، منو از چشم تو میدید؛ اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست نه اینکه میشه باور کرد، دوباره آخر جاده ست؛ خداحافظ واسه اینکه، نبندی دل به رویاها |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 10:39 توسط مهدی |
|
|
سحرگاهیست و من با قلبی اکنده از درد و غروری که برای عشق تو شکسته این چنین خودم را تفسیر می کنم من از چشمان شبنم زده مهتاب امده ام از کنار جوانه های عشق وطنین قلب شکسته ام و چشمان باران خورده ام، آمده ام تا دوباره در اغوشت بگیرم و برایت از تنهایی شبهای غربت بگویم از احساس باران هنگام لمس زمین از ارامش موجهای دریا واین را می گویم من بی تو مثل شاخه ای خشک می مانم به تک درختی بی بار در کویر تشنه بی تو به ترانه ای می مانم که بر لب هیچ کس نمی نشیند پس مرا پذیرا باش ای هستی من |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 10:24 توسط مهدی |
|
|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید: در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبارآلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید: روزی ازاین تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها ، دیروزها دیدگانم همچو دالان های تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزند آرام روی دفترم دست هایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعع خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه ،شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یکسو می روند پردهای تیره ی دنیای من چشم های ناشناسی می خزند روی کاغذهاو دفترهای من در اتاق کوچکم پا می نهند بعد من ، با یاد من بیگانه ای در بر آئینه می ماند بجای |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 17:30 توسط مهدی |
|
|
می نویسم، می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد... می نویسم همه ی هق هق تنهایی را تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی به حریم خلوت عشق تو تنها برسی می نویسم همه ی با تو نبودن ها را تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری تا تو تکیه گاه امن خستگی ها باشی تا مرا باز به دیدار خود من ببری می نویسم، می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 11:40 توسط مهدی |
|
|
درتمام لحظات تنهایی ام که گویی پایان نخواهد یافت تنها به تومی اندیشم به توکه احساس مرانادیده نخواهی گرفت ومراقبل ازانکه درمرداب اندوه غرق شوم نجات خواهی داد.عشق مراخواهی ستودودرباغ کوچک قلبم ؛گل امیدخواهی کاشت. تنهاچیزی که برایم ارزشمنداست توهستی. تویی که نمیتوانم حتی درخیالم به بی توبودن حتی برای یک لحظه ی کوتاه فکرکنم. نمی دانم تاکی باید صبرکنم اما دوباره صبرمی کنم چون عادت کرده ام یاد بگیرم غیرازصبرکردن وتسلی یافتن باخاطرات زیبایت چاره ای ندارم . نیامدنت قلبم راسخت می فشارد اما به امید امدنت تا لحظه ی مرگ می مانم یا توخواهی امد یا دراغوش مرگ تا ابد خواهم خوابید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 18:6 توسط مهدی |
|
|
با توام
ای لنگر تسکین! ای تکان های دل! ای آرامش ساحل! با توام ای نور! ای منشور! ای تمام طیف های آفتابی! ای کبود ارغوانی! ای بنفشابی! با توام ای دلشوره ی شیرین! با توام ای شاد غمگین! با توام ای غم! غم مبهم! ای نمیدانم! هر چه هستی باش! اما کاش.... نه،جز اینم آرزویی نیست: هر چه هستی باش! اما باش!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم شهریور 1385ساعت 19:3 توسط مهدی |
|
|
امشب همه چیز رو به راه است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 18:37 توسط مهدی |
|
|
میرم ، با اینکه خوب می دونم دوام نمی آرم
میرم ، من تو غصه کم نمی آرم میرم ، باید برم ... میرم ، با اینکه خوب می دونم می پوسم ، می میرم ، ولی میرم میرم ، با اینکه خوب می دونم طاعون غم می گیرم ، ولی میرم میرم ، چون می دونم بی اون می میرم ، پس چرا نرم میرم ، چون می دونم بی جواب می مونه عشقم ، پس چرا نرم میرم ، با اینکه می دونم چیزی از من نمی مونه ، اسیر میشم میرم ، با اینکه می دونم هم آغوش غم میشم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 22:34 توسط مهدی |
|
|
در کلبه تنهایی هایم در انتظارت خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد... شاید در سکوتی یا شاید در شبی سردو بارانی به انتظارم...پایان دهی |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم شهریور 1385ساعت 19:6 توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یک عشق:غوغای درون است و تمنای وصال،یک لحظه عروج است ورسیدن به کمال،یک عشق سکوت است و سخن گفتن چشم،
یک عشق خیال است و خیال است وخیال... |
| پیوندهای روزانه |
|
وبلاگ مرتضی عزیز...واقعا قشنگه صدای پای آب سایت سونی اریکسون سما رایان بی همتا آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
من که میگم فقط سونی |
|
RSS
|