تبليغاتX
عشق یعنی از فراقش سوختن...
تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است...
پس از رفتنت آرزوهایم را دفن خواهم کرد...دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت...


وقاب عکس اتاقم را پستوی زمان خواهم سپرد...نبودنت را باور خواهم کرد و

اجازه ی ورود هیچ نگاهی را به ارزوهایم نخواهم داد...اما کاش قبل از رفتنت

به گنجشک های شهر سپرده باشی برق انتظار را در چشمانشان نگاه دارند...

شاید رفتنت را بر گشتی دوباره باشد...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 14:51  توسط مهدی | 
 

گفتند ستاره ها را نمی توان چید...

آنان که باور کردند حتی دستی برای چیدن ستاره ها دراز نکردند...

اما...

اما باور کن...

 که من به سوی دورترین ستاره ها دست یافتم و با این که دستانم تهی ماند...

چشمانم لبریز ستاره شد......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 16:31  توسط مهدی | 
بانوی من

        عشق تو مرا

                    از سر بازی نیست

  و یا ورقی

     که در لحظه دلتنگی

                        خود را با آن

سر گرم کنم

            بانوی من

               مرا

چاره ای جز عشق تو نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 11:20  توسط مهدی | 
به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز،

  می میرم از پا میفتم

 

 به تو گفتم خودمو میکشم و پر میزنم تو آسمونا

 

 بگو گفتم یا نگفتم

 

 به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات

 

 بگو گفتم یا نگفتم

 

 چشاتم تنهام گذاشتند

 

 حالا من موندم و اشک و بغض و آه و عکس پاره ی تو  و من

 

 بگو گفتم یا نگفتم ...

 

 مگه بهت نگفته بودم، بی تو روزگار من تیره و تاره

 

 حالا یادگار من، بعد سفر کردن تو طناب داره

 

 دیگه جون نداره دستام، آخره قصه رسیده

 

 عطر تو مثل نفس بود، واسه این نفس بریده

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 14:44  توسط مهدی | 
هرچی آرزوی خوبه مال تو،هرچی که خاطره داری مال من

اون روزای عاشقونه مال تو،این شبای بی قراری مال من

منم و حسرت با تو ما شدن،تویی و بدون من رها شدن

آخر غربت دنیاست مگه نه؟ اول دوراهی آشنا شدن...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 15:41  توسط مهدی | 
دل من تنها بود
 دل من هرزه نبود
 دل من عادت داشت
 که بماند يک جا
 به کجا؟
 معلوم است
 به در خانه ي تو
 دل من عادت داشت
 که بماند آن جا
 پشت يک پرده تور
 که تو هرروز آن را
 به کناري بزني
 دل من ساکن ديوارو دري
 که تو هرروز از آن مي گذري
 دل من ساکن دستان تو بود
 دل من گوشه يک باغچه بود
 که تو هرروز به آن مي نگري
 دل من راديدي؟
 ساکن کفش تو بود
 يادت هست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 15:52  توسط مهدی | 
عشق را...

عشق را می گویم

باید این حادثه را از نگه سبز تو آغاز نمود

عشق را باید از زمزمه چشمان تو،با واژه ی احساس سرود

و در این قدرت دریایی تو،کشتی طوفان زده را در دل امواج سپرد.

به تب حادثه غرق شدن،

مردن و آغاز شدن،

به هم آوایی قلب دو پرنده،

به سبک بالی اوج دل سپردن،

به شب هم نفسی راغب پرواز شدن...

آری عشق را باید ابراز نمود

                                  عشق را باید گفت...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 19:59  توسط مهدی | 

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.

زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود.

 زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.

زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود.

 زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.

زيباترين هديه عمرم محبت تو بود.

 زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود.

 زيباترين اعترافم عشق تو بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 9:52  توسط مهدی |