![]() |
![]() |
|
| تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است... |
|
اينجا من هستم ؛ سکوتي محض معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستادهام حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 15:51 توسط مهدی |
|
|
چشمانم چه گناهي كرده اند كه بايد اين همه اشك بريزند …
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 11:5 توسط مهدی |
|
|
تو را یک روز خواهم دید به صبحی سرد یا عصری ملال انگیز و یک بار دگر شاید نگاهم در نگاهت خیره خواهد شد کنار کوچه ای یا در خیابانی شلوغ و گیج سلامی گرم خواهم داد و لبخندی سراپا آه نگاهم با تو خواهد گفت زندگی یعنی سقوط از اوج حسرتها و دیگر من تو را .... و دیگر من تو را هرگز نخواهم دید . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 10:12 توسط مهدی |
|
|
شب شد خورشيد رفت آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جستجو مي کرد ناگهان ستاره اي چشمک زد آفتابگردان سرش را به زير افکند. گلها خيانت نمي کنند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 15:26 توسط مهدی |
|
|
باز می لرزد دلم دستم به ستاره ای می نگرم و چشمان تو در نظرم می آید. یادم باشد وقتی آمدی از چشمانت برای شب های تنهایی ام نور جمع کنم.
یادم باشد وقتی آمدی بوی دستانت را به خاطر بسپارم
یادم باشد وقتی آمدی فقط عطر تو را نفس بکشم.
یادم باشد وقتی آمدی فقط سکوت کنم و نگاهت کنم.
فرصت برای حرف زدن با تو خواهم داشت.
اما برای دیدنت مجالی نیست. یادم باشد فرصت اندک است
یادم باشد فرصت اندک است.
یادم باشد به هیچ چیز دیگر نگاه نکنم...هیچ چیز.
یادم باشد فرصت اندک است...
یادم باشد با موهایت چقدر کار دارم!
یادم باشد با دستانت چقدر حرف دارم،
یادم باشد با روی ماهت چقدر درد دل دارم،
یادم باشد فرصت اندک است،
اما ای کاش یادم بماند،
با این همه دلهره و بی تابی دلم از اکنون هراس ناک است.
از رفتنت، از جدایی،
نه! چرا این قدر دور،
حتی از آمدنت، از لحظه دیدارت،
از آمدنت، از دیدنت، از سلام کردنت، از جواب دادنم، از کم آوردن که نه،
از نیست و تمام شدنم در برابر تو،
از تک تک لحظات با تو بودن، این اضطراب لحظه ای مرا رها نمی کند
می ترسم.
می ترسم وقتی بیایی دلم یارای دیدنت را نداشته باشد و بایستد.
می ترسم عمرم کفایت دیدنت را ندهد،
فرشته آسمانی می ترسم چشمانم طاقت دیدار روی تو را نداشته باشند.
می ترسم دست هایم طاقت دست هایت را نداشته باشد.
می ترسم طاقت این همه گرمی را نداشته باشد این دل سرد و ساکت من...
دل بی تو، این تهی بی پایان، اما با عشق تو گرم و از یاد تو لبریز،
حال طاقت هجوم شور و التهاب با تو بودن را ندارد
شنیده بودم که تنهایی من حجم فراق تو را پیش بینی نمی تواند کرد ...
و حال تنهایی من از حجم حضور تو هراس ناک است. چه کنم؟ کاش بیایی. اما شاید نه این قدر زود، نه!
اما کاش بیایی زود زود،
نه! اصلا نمی دانم
من با تو بودن را نیاموخته ام.
من فقط بی تو بودن را دیده ام
و تنهایی و گریه های شبانه را چشیده ام.
من چونان سردرگمی حیران، نمی دانم با آمدنت چه کنم.
آمدنت کجای زندگی من است؟
به چه رنگی است؟
چه عطری دارد؟
نمی دانم!
وز این همه نادانی سخت هراسان می شوم
کاش بیایی.
نه! کاش دیرتر بیایی. شاید فرصت برای شناختن خود با تو را پیدا کنم.
شاید یاد بگیرم با خود تو سخن بگویم، به جای نوشتن در دفتر تنهایی هایم.
شاید یاد بگیرم که حرف های من جواب هم خواهند داشت وقتی بیایی
نمی دانم فقط می خواهم ببینمت شاید این بار بشناسمت
شاید راز چشمهای مست نرگست را بفهمم.
....شاید این بار.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 16:22 توسط مهدی |
|
|
سلام. امشب آنقدر دلم گرفت و آنقدر هوايت را كردم كه گريه هم نتوانستم ...
يادش به خير ... با تو بودن!
طرح لبخند تو ... مهتاب ليل ديدار ... صداي ناب تو ... چه كرده اي با من؟ در حيرتم كه گاه يادت آرامشم مي بخشد و گاه بي تابي و بي قراري ... اما عجب كه امشب نفسم را گرفت، سخت ...
گناه من نيست اين همه خوب بودن تو ... بودن تو! كي نصيب مي شود؟ كي دست هايم به آسمان مي رسد؟ به گونه هايت ... چرا وعده كردي و نيامدي؟ چرا خواستم و نخواندي؟ فكر نمي كردم اين يك سال را تاب بيارم ... تاب آوردم و خلف وعده كردي ...
كاش ميدانستم چرا ... نازينا .. محبوبا .. عزيزا .. ميخوانمت، ميخواهمت ... بسيار! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم آبان 1385ساعت 11:11 توسط مهدی |
|
|
من امشب به اندازه تمام نبودن ها، تنها بودم امشب به اندازه کسانی که نبودند تا شادیم را با آنها قسمت کنم، بی کس بودم امشب، حس غریبی در تنم بود می لرزیدم نه از ترس نه از سرما می لرزیدم، چون به اندازه لحظاتی که می توانستم با دوست قسمت کنم، پیر می شدم کاش تو بودی فقط تو که جای همه را برایم پر می کردی کاش تو می دیدی که من به اندازه وسعت وجود تو، غمگینم کاش ... کاش امشب کسی بود تا اشک هایم را می زدود و کسی بود تا شانه ای برای تکیه زدن، رایگان می فروخت کاش سری بود، که حرف هایم را ببیند کاش دلی بود، که دردم را احساس کند اما امشب من به تعداد صدای جیرجیرک ها تنها بودم به اندازه ستاره های خاموش شده، بی کس بودم به غلظت سیاهی شب، غریب بودم کاش کسی بود ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 11:14 توسط مهدی |
|
|
رهگذر هنوز جای پایت بر کوچه ی دل باقی است.
قلب کوچک من انتظار تو را میکشد. رهگذر بیا که دریا حضورمان را آغوش گشوده است... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 14:41 توسط مهدی |
|
|
هر که آبی نگریست سبز را ببوسد برود تا پاکی...
به خدایی که همین نزدیکیست... تو را به یاد می آورم وقتی که باران می بارد،وقتی که زخم هایم تازه می شود. تو را به یاد می آورم وقتی صدای دلنشینت را از باران می شنوم،تو را به یاد می آورم. راستی نگفتی روزگار بر وفق مراد است؟ تو همیشه رنگ باران را داری،لطافت و زیباییت را هیچ بارانی نخواهد داشت. خدا،خدا تو را به رنگ باران برایم آفرید. فقط برای یک بار صدایت میکنم،ای پاک،ای زیبا،ای (....)،فقط برای یک بار. از دیشب برایت بگویم که چه سخت گذشت،همه گفتند که زیبایی اشک بر روی گونه هایم از زیبایی باران برروی دست های رنگ پریده ام زیبا تر بود. اشکم از جنس باران است،اشکم هم از جنس توست،تویی که بارانی... حال به دست هایم چه بگویم؟ دست هایی که انتظار آرزو دارند. تو را آرزو می کنم،تو را آرزو می کنم باران،تو را آرزو می کنم،تو را آرزو می کنم (....)...
سروده دوست عزیزم سعید از استانبول |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 11:22 توسط مهدی |
|
|
برای تو می نویسم ....
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست... برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست... برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست... برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد... برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است... برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی... برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی... برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ... برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است.... برای تويی كه قلبت پـاك است... برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است... برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است... برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است... برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است... برای تویی که آرزوهایت آرزویم است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 10:34 توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یک عشق:غوغای درون است و تمنای وصال،یک لحظه عروج است ورسیدن به کمال،یک عشق سکوت است و سخن گفتن چشم،
یک عشق خیال است و خیال است وخیال... |
| پیوندهای روزانه |
|
وبلاگ مرتضی عزیز...واقعا قشنگه صدای پای آب سایت سونی اریکسون سما رایان بی همتا آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
من که میگم فقط سونی |
|
RSS
|