تبليغاتX
عشق یعنی از فراقش سوختن...
تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است...

اينجا من هستم ؛ سکوتي محض
سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو
اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمره‌گي
خالي‌تر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ

معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستاده‌ام
اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي

من هستم و سازي مبهم
اينجا من مانده‌آم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم
من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور
من هستم و يکرنگي شکسته‌ام
اينجا در شهري دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که ميايي
در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ
که سينه‌ام را هر آن مي‌درد
اينجا من مانده‌ام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است
من هستم ، سيمايي شکسته‌تر از هميشه
اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان کبود تو

حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 15:51  توسط مهدی | 

چشمانم چه گناهي كرده اند كه بايد اين همه اشك بريزند


دستهايم چه گناهي كرده اند كه بايد اين همه از سردي نا توان باشند

پاهايم چرا بايد اين همه خسته و نا توان باشند


چهره ام چرا بايد اين همه پريشان و غم زده باشد


قلبم چرا بايد شكسته و پر از شور و التهاب باشد


دلم چه گناهي كرده است كه بايد در قفس دلي ديگر اسير باشد


احساسات پاك من چه گناهي كرده اند كه بايد اينك دروغين و پر از ريا باشند


زندگي ام چرا بايد اين همه پر از اضطراب و ترس و نا اميدي باشد


من چرا بايد در اين راه سخت و دشوار و پر از مانع قرار بگيرم و راهي براي بازگشت

نداشته باشم


گناه من چه بوده است اي خدا
چرا بايد تاوان اين همه سختي و غم و غصه را

بدهم


آري گناه من عاشق شدن است


چشمانم نگاه به چشمي ديگر انداختند و عاشق شدند و دائم براي عشق اشك

ريختند ، دستهايم دست عشق را گرفتند و عاشق شدند و از شور و التهاب لحظه هاي

عاشقي سرد شدند ، پاهايم به سوي ديار عشق در حركت بودند و به خاطر اين راه

دشوار عاشقي خسته و نا توان شدند ، چهره ام رنگ عشق را ديد و عاشق شد و

پريشان از عشق سفر كرده و غم زده از عشق پر درد


قلبم شكسته شد به خاطر عشق ، چون عشق پريشان بود ، دلم در قفس عاشقي

اسير شد چون عاشق شد


احساسات من بيهوده براي عشق خوانده و نوشته و ابراز شد و دروغين از آب در

آمد
زندگي ام نابود شد ، زندگي ام پر از درد شد ، چون زندگي ام رنگ عشق را ديد

و عاشق تر شد


آري ، تمام اين دردها ، غم ها و غصه ها به خاطر گناهي بود كه در يك نگاه و در يك

لحظه چشمانم مرتكب شدند


پشيمانم از اينكه دستهايم را به سوي خداوند بردم و از او خواستم كه عشقي مقدس

را به من هديه كند


خدايا مقصر تويي من از تو و چشمانم شاكي هستم د
، اينك كه مرا در اين زندان

عاشقي اسير كرده اي ،و راهي براي بازگشت به گذشته برايم نگذاشته اي ، و مرا

عاشق كردي و در قلب معشوقم طلسم كرده اي لااقل بيا و با ما باش ، بيا و اين

زندگي را برايم عذاب نكن ، بيا و مرا به عشقم برسان و ما را به سوي دنياي

خوشبختي ها روانه كن ، بيا و ما را مثل دو كبوتر عاشق در اين آسمان آبي ات رها

كن
خدايا تو كه مهرباني تو كه بخشنده اي پس مهرباني و بخشندگي ات را به ما

نشان بده ، خدايا تو مرا در اين سيلاب عشق رها كرده اي پس بيا و به من كمك كن كه

در اين سيلاب عشق فرو نروم
به پاهايم قدرت بده تا از اين سيلاب به راحتي عبور

كند ، به دستهايم قدرت بده تا محكم و با قدرت دستان يارم را بگيرم تا آن را به سلامت

و موفقيت از اين سيلاب عبور دهم


خدايا به من اراده بده كه عشق را رها نكنم و با توكل به تو به هر آنچه كه ميخواهم

برسم


خدايا اينك كه تو مرا در اين سيلاب عاشقي رها كرده اي به قلبم نيروي عشق و

دوست داشتن عطا كن تا با احساس پاك و بي ريا و عاشقانه بتوانم با عشق زندگي

كنم و او را از تمام وجودم دوست داشته باشم


خدايا تو را به آن عظمت و بزرگي ات قسم ميدهم كه به ما كمك كني ، تو كه ما را در

اين سيلاب عاشقي رها كرده اي لااقل هواي ما را داشته باشي


خدايا اگر نميخواي كمك كني ، اگر ميخواهي ما را به حال خود رها كني ، مرا از اين

سيلاب و اين زندان عاشقي نجات بده تا بيشتر از اين عذاب اين زندان پوچ نشوم
مرا

از عشق جدا كن و مرا همان انسان غريبه و تنها و بي ريا كن


خدايا مقصر تويي و چشمانم ، اينك كه خودت مرا در اين دنياي عاشقي رها كرده اي

پس تا آخر راه با من باش


خدايا من از تو شكايت دارم كه اين چشمان ساده را به من دادي
، اينك كه نميتوانم از

تو كه اختيار تمام دنيا در دستانت ميباشد ، به تو كه ما را آفريده اي ، به تو كه تنها اميد

مايي ، به تو كه كبير و مهرباني به كسي شكايت كنم ،پس تنها راه اين است كه در

خاكت سجده كنم ، و التماس كنم تو را كه به ما كمك كني ، من شاكي ام از اين دنياي

عاشقي واز چشمانم ، شكايتم را به چه كسي بگويم
د
پس مجبورم كه در مقابل تو

كه قاضي دنيايي از چشمانم شكايت كنم


خدايا ، يــــا به من كمك كن تا به تنها آرزويم كه رسيدن به عشقم ميباشد برسم و يا

اينكه مرا از عشق جدا كن و چشمانم را براي هميشه از من بگير تا عاشق كسي

ديگر نشود.........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 11:5  توسط مهدی | 

تو را یک روز خواهم دید

 

به صبحی سرد یا عصری ملال انگیز

 

و یک بار دگر شاید نگاهم در نگاهت خیره خواهد شد

 

کنار کوچه ای یا در خیابانی شلوغ و گیج

 

سلامی گرم خواهم داد و لبخندی سراپا آه

 

نگاهم با تو خواهد گفت زندگی یعنی سقوط از اوج حسرتها

 

و دیگر من تو را ....

 

و دیگر من تو را هرگز نخواهم دید .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 10:12  توسط مهدی | 

شب شد

خورشيد رفت

 آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جستجو مي کرد

ناگهان ستاره اي چشمک زد

آفتابگردان سرش را به زير افکند.

 

گلها خيانت نمي کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 15:26  توسط مهدی | 

باز می لرزد دلم دستم

 به ستاره ای می نگرم و چشمان تو در نظرم می آید.

 یادم باشد وقتی آمدی از چشمانت برای شب های تنهایی ام نور جمع کنم.
 
یادم باشد وقتی آمدی بوی دستانت را به خاطر بسپارم
 
یادم باشد وقتی آمدی فقط عطر تو را نفس بکشم.
 
 یادم باشد وقتی آمدی فقط سکوت کنم و نگاهت کنم.
 
 فرصت برای حرف زدن با تو خواهم داشت.
 
اما برای دیدنت مجالی نیست. یادم باشد فرصت اندک است
 
یادم باشد فرصت اندک است.
 
 یادم باشد به هیچ چیز دیگر نگاه نکنم...هیچ چیز.
 
یادم باشد فرصت اندک است...
 
 یادم باشد با موهایت چقدر کار دارم!
 
یادم باشد با دستانت چقدر حرف دارم،
 
یادم باشد با روی ماهت چقدر درد دل دارم،
 
 یادم باشد فرصت اندک است،
 
اما ای کاش یادم بماند،
 
 با این همه دلهره و بی تابی دلم از اکنون هراس ناک است.
 
از رفتنت، از جدایی،
 
نه! چرا این قدر دور،
 حتی از آمدنت، از لحظه دیدارت،
 از آمدنت، از دیدنت، از سلام کردنت، از جواب دادنم، از کم آوردن که نه،
 
 از نیست و تمام شدنم در برابر تو،
 
 از تک تک لحظات با تو بودن، این اضطراب لحظه ای مرا رها نمی کند
 
می ترسم.
 
می ترسم وقتی بیایی دلم یارای دیدنت را نداشته باشد و بایستد.
 
می ترسم عمرم کفایت دیدنت را ندهد،
 
فرشته آسمانی  می ترسم چشمانم طاقت دیدار  روی تو را نداشته باشند.
 
می ترسم دست هایم طاقت دست هایت را نداشته باشد.
 
 می ترسم طاقت این همه گرمی را نداشته باشد این دل سرد و ساکت من...
 
دل بی تو، این تهی بی پایان، اما با عشق تو گرم و از یاد تو لبریز،
 
 حال طاقت هجوم شور و التهاب با تو بودن را ندارد
 
شنیده بودم که تنهایی من حجم فراق  تو را پیش بینی نمی تواند کرد  ...

و حال تنهایی من از حجم حضور تو هراس ناک است.
 
چه کنم؟ کاش بیایی. اما شاید نه این قدر زود، نه!
 
اما کاش بیایی زود زود،
 
نه! اصلا نمی دانم
 
من با تو بودن را نیاموخته ام.
 
من فقط بی تو بودن را دیده ام
 
 و تنهایی و گریه های شبانه را چشیده ام.
 
من چونان سردرگمی حیران، نمی دانم با آمدنت چه کنم.
 
 آمدنت کجای زندگی من است؟
 به چه رنگی است؟
 
 چه عطری دارد؟
 نمی دانم!
 
 وز این همه نادانی سخت هراسان می شوم
کاش بیایی.
 
 نه! کاش دیرتر بیایی. شاید فرصت برای شناختن خود با تو را پیدا کنم.
 
شاید یاد بگیرم با خود تو سخن بگویم، به جای نوشتن در دفتر تنهایی هایم.
 
  شاید یاد بگیرم که حرف های من جواب هم خواهند داشت وقتی بیایی
 
نمی دانم فقط می خواهم ببینمت شاید این بار بشناسمت
 
 شاید راز چشمهای مست نرگست را بفهمم.
....شاید این بار....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 16:22  توسط مهدی | 
سلام. امشب آنقدر دلم گرفت و آنقدر هوايت را كردم كه گريه هم نتوانستم ...
يادش به خير ... با تو بودن!
طرح لبخند تو ... مهتاب ليل ديدار ... صداي ناب تو ... چه كرده اي با من؟
در حيرتم كه گاه يادت آرامشم مي بخشد و گاه بي تابي و بي قراري ...
اما عجب كه امشب نفسم را گرفت، سخت ...
گناه من نيست اين همه خوب بودن تو ... بودن تو!
كي نصيب مي شود؟ كي دست هايم به آسمان مي رسد؟ به گونه هايت ...
چرا وعده كردي و نيامدي؟ چرا خواستم و نخواندي؟
 فكر نمي كردم اين يك سال را تاب بيارم ... تاب آوردم و خلف وعده كردي ...
كاش ميدانستم چرا ...
نازينا .. محبوبا .. عزيزا .. ميخوانمت، ميخواهمت ... بسيار!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 11:11  توسط مهدی | 
من امشب به اندازه تمام نبودن ها، تنها بودم
امشب به اندازه کسانی که نبودند تا شادیم را با آنها قسمت کنم، بی کس بودم
امشب، حس غریبی در تنم بود
می لرزیدم
نه از ترس
نه از سرما
می لرزیدم، چون به اندازه لحظاتی که می توانستم با دوست قسمت کنم، پیر می شدم
کاش تو بودی
فقط تو
که جای همه را برایم پر می کردی
کاش تو می دیدی
که من به اندازه وسعت وجود تو، غمگینم
کاش ...
کاش امشب کسی بود
تا اشک هایم را می زدود
و کسی بود تا شانه ای برای تکیه زدن، رایگان می فروخت
کاش سری بود، که حرف هایم را ببیند
کاش دلی بود، که دردم را احساس کند
اما امشب
من به تعداد صدای جیرجیرک ها تنها بودم
به اندازه ستاره های خاموش شده، بی کس بودم
به غلظت سیاهی شب، غریب بودم
کاش کسی بود ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 11:14  توسط مهدی | 
رهگذر هنوز جای پایت بر کوچه ی دل باقی است.

قلب کوچک من انتظار تو را میکشد.

رهگذر بیا که دریا حضورمان را آغوش گشوده است...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 14:41  توسط مهدی | 
هر که آبی نگریست سبز را ببوسد برود تا پاکی...

به خدایی که همین نزدیکیست...

تو را به یاد می آورم وقتی که باران می بارد،وقتی که زخم هایم تازه می شود.

تو را به یاد می آورم وقتی صدای دلنشینت را از باران می شنوم،تو را به یاد می آورم.

راستی نگفتی روزگار بر وفق مراد است؟

تو همیشه رنگ باران را داری،لطافت و زیباییت را هیچ بارانی نخواهد داشت.

خدا،خدا تو را به رنگ باران برایم آفرید.

فقط برای یک بار صدایت میکنم،ای پاک،ای زیبا،ای (....)،فقط برای یک بار.

از دیشب برایت بگویم که چه سخت گذشت،همه گفتند که زیبایی اشک بر روی

گونه هایم از زیبایی باران برروی دست های رنگ پریده ام زیبا تر بود.

اشکم از جنس باران است،اشکم هم از جنس توست،تویی که بارانی...

حال به دست هایم چه بگویم؟ دست هایی که انتظار آرزو دارند.

تو را آرزو می کنم،تو را آرزو می کنم باران،تو را آرزو می کنم،تو را آرزو می کنم (....)...

                                             

                                    سروده دوست عزیزم سعید از استانبول

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 11:22  توسط مهدی | 
برای تو می نویسم ....

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...

برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...

برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....

برای تويی كه قلبت پـاك است...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 10:34  توسط مهدی |