تبليغاتX
عشق یعنی از فراقش سوختن...
تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است...

مرا انكار كردی

 

گله ای ندارم

 

فرمان رفتن دادی

 

رفتم

 

گفتی راز اين عشق را با كسان مگو

 

خاموش شدم

 

گفتی فراموشم كن

 

گفتم نه چون فراموشی بزرگترين

 

ظلم به عشق است...  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 16:11  توسط مهدی | 
زیباتر از زیبا.پاکتر از پاک...

باز هم به انتظار آن شب.آن ماه

آنشب که مثل ستاره ها اومدی و باز منو با ماه خودت تنها گذاشتی...

تو همون شبی که حرف از چهل میلیون ستاره میزدی

ولی من هنوز ماه به دست به دنبال ستاره خودم می گردم.

ولی...

ولی هنوز حاضرم تمام ستاره های آسمونو

پیشکشی داده باشم برای دیدن روی ماهت.

اما...

ای آزاد و رها از همه و من

آزادی را برای ستاره من هم آرزو کن...

 

                                                سروده دوست عزیزم سعید از استانبول

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 9:28  توسط مهدی | 

من از نهايت شب حرف ميزنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف ميزنم
اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 14:16  توسط مهدی | 
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

باید دچار بود

دچار یعنی چه؟

دچار یعنی عاشق.

همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود.

و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد.

و عشق..........

سفر به روشنی از خلوت اشیاست.

و عشق..........

صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.

نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند.

و با شنیدن یک هیچ میشوند کدر.

همیشه عاشق تنهاست.

و دست عاشق

در دست ترد ثانیه هاست.

و او و ثانیه ها می روند ان طرف روز

هوای حرف تو ادم را

عبور می دهد از کو چه های حکایت

ودر عروق چنین لحن

چه خون تازه محزونی است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 10:46  توسط مهدی | 
بعد از تو من چه کنم
با این دل تنها

تنها دعا میکنم

به اندازه ی تنها ییها یم

خوشبخت شوی

اما
پریچهرمان را خواندی با گریه هایم گریه کردی

با خنده هایم خندیدی

مرحبا بر تو آفرین

اما تو کجا خواهی نوشت از بی وفایی بازی روزگار

من می نویسم تو بخوان

اما دیگر با گریه هایم گریه مکن

بگذار در این تنهایی

بغض غزلگریه هایم را

با یاد تو گریه کنم

هر چند که گریه هایم از شانه های تو بی نصیب است

هر وقتی غروب غزلی دلتنگی برای شب نوشت و رفت

من به شوق هرم گرم نفسهایت

دل را در تنهایی به یاد و خاطره های تو سر گرم می کنم

ترا به حرمت دلتنگیها ی عاشقی

هرگز فکر نکن که تنهایی
بدان که همیشه چشمانی نگران توست
...
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 14:50  توسط مهدی |