تبليغاتX
عشق یعنی از فراقش سوختن...
تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است...
 

و پروردگار صبح را آفريد

صبح سرد،صبح يخبندان را

صبح جنگ،صبح تير باران را

صبح خون،صبح مرگ

تا روزي

پروردگار خورشيد گرم

صبحي آفريد به معناي پاكي

صبحي سفيد

و آنقدر لطيف

خارج از گويايي لمس

صبح سحر،صبح من

و من بيست سال در جستجوي او

ليك

هم لحظگيِ آمدن و رفتنش

باز مرا هم آغوش غم نهاد و رها كرد.

تقدیم به عزیزترینم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 12:10  توسط مهدی | 
تو می‏دانی و همه می‏دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من،

 از آوردن برق امیدی در نگاه من، از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است.

تو می‏دانی و همه می‏دانند که شکنجه دیدن به‏خاطر تو، زندانی شدن

برای تو و رنج بردن به‏پای تو تنها لذت بزرگ زندگی من است.

از شادی توست که برق امید در چشمان خسته‏ام می‏درخشد

و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه‏هایم احساس می‏کنم.

نمی‏توانم خوب حرف بزنم، نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده

و جمله‏های ضعیف پنهان کرده‏ام، دریاب! دریاب!


من ترا دوست دارم، همه‏ی زندگی‏ام، همه روزها و شب‏های زندگی‏ام،

هر لحظه از زندگی‏ام بر این دوستی شهادت می‏دهند.


شاهد بوده‏اند و شاهد هستند.


آزادی تو مذهب من است، خوشبختی تو عشق من است. آینده تو آرزوی من است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 17:44  توسط مهدی | 
 

يقين داشتم كه عاشقم

در آتش عشق دود شدم

آسماني بغل كردم

به بزرگي علاقه‏ام

در گرداب عشق فرو رفتم

دريايي سياحت كردم

به عمق احساسم

در طبيعت عشق پراكنده شدم

جنگلي رويانيدم

به پر پشتي گيسوانت

با اين همه تكه پاره شدن‏ها

باز هم شك نكردم

باز هم يقين دارم كه عاشقم

از اعماق وجودم

با تمامي روحم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 17:16  توسط مهدی | 
 

كاش مي‏شد تنديسگر باشم

طرح اندامت را از طلا مي‏ريختم

كاش مي‏شد نقاش باشم

با سياهيِ شب زيبايي چشمانت را مي‏كشيدم

كاش مي‏شد آهنگساز باشم

با آهنگ صدايت بهترين سمفوني را مي‏ساختم

كاش مي‏شد شاعر باشم

ديوانه‏وار ديوان عشقت را مي‏سرودم

ولي افسوس!

نه تنديسگر نه نقاش نه آهنگساز و نه شاعر

من فقط عاشقم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 16:23  توسط مهدی | 

 

دفترم را ورق مي‏زنم

از لابه‏لاي كاغذهاي مرده

و از ميان سطور و قلم‏خوردها

واژه‏هايي را مي‏يابم كه به ياد تو نگاشته‏ام

به ساعتم نگاه مي‏كنم

از لابه‏لاي عقربه‏هاي متحرك

و از ميان اعداد و نشانه‏ها

اوقاتي را مي‏يابم كه به ياد تو سپري كرده‏ام

به آينه نگاه مي‏كنم

از لابه‏لاي موهاي پريشانم

و از ميان خستگي‏ها و غبار روي صورتم

چشماني را مي‏يابم كه به ياد تو مي‏گريند

به صداي نفس‏هايم گوش مي‏دهم

از لابه‏لاي آه كشيدن‏ها

و از ميان فريادها و خفگي‏ها

آخر سر تو را مي‏يابم!

و در مي‏يابم كه تو نفس من هستي و ياد تو همه چيزم

بي تو محكوم به مرگم و بي ياد تو محكوم به فنا.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 16:14  توسط مهدی | 
 

روزي كه خواهم دانست

كه تو نيز مرا دوست مي‏داري

ديگر بي‏تابي نخواهم كرد

ديگر بي‏خواب نخواهم ماند

ديگر شعر نخواهم سرود

ديگر در باغچه گلهاي شمعداني صورتي

به ياد زيبايي تو نخواهم كاشت

ديگر در سوز پاييز مقابل پنجرة اتاقت

منتظر نخواهم ايستاد

چون

خفته در خاك خواهم بود

براي هميشه

ولي به هنگام پوسيدن در خاك

و سوختن در جهنمِ بي تو بودن

باز هم عاشقت خواهم بود

باز هم عشق من خواهي بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 11:56  توسط مهدی | 
 ترا دوست دارم ...

  به همه خواهم گفت

  به نسیمی که گذر خواهد کرد ،

  به شهابی که درخشید به شب ،

  به شب روشن پاک ،

  به سپیدار بلند ،

  به پرستو ،

  که غمگین ترک کند لانه ی خویش ،

  به همه خواهم گفت ،

                             ***

  به شرابی که به پیمانه تو می رقصد ،

  و ترا مست کند شب همه شب ،

  من به هر کوچه که تو می گذری ،

  کوچه هایی که پر از خاطره است ...

  به همه خواهم گفت :

                            که ترا دوست دارم ، ترا دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 15:45  توسط مهدی |