تبليغاتX
عشق یعنی از فراقش سوختن...
تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است...

امـــــــــروز

 به خــــــودم خندیدم

چون هر چه دیدم

 بد بود

خیره سر شدم

برای دیدارت

از خــدا

 اجازه می گیرم

و لجباز

راز و نیاز می کنم

و با همه وجودم

 تو را می خــــــواهم

ولی نه ...

احساس خوبی دارم

با اینهمه دعایت می کنم

و بـــــــدان

همیشه بدرقه راهت هست

خوبم

توهم برای من

 دعا کن .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 18:57  توسط مهدی | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 17:42  توسط مهدی | 
قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم.جز به تو و خوبی هات به هیچ کسی خو نکنم

قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این.اسم تو رو داد میزنم تا دم دمای آخری...

قطره به قطره خونمو یکجا به نامت می کنم دلخوشی های دنیارو خودم به کامت میکنم

می برمت یه جای دور می شم واست سنگ صبور.برات یه کلبه می سازم پر از یه رنگی

پر نور...

روح و دل و جون و تنم نذر نگاهت می کنم دنیاهارو فدای اون چهره ماهت می کنم.

هرچی که باختی پای من.هر چی که بردم مال تو.

دفتر شعر پیرم هم وقتی که مردم مال تو...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 10:30  توسط مهدی | 

.... هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتي اگر مرا از ياد ببري

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که دوستت دارم
ديوانه وار عاشقت شدم...
چرا که مهرباني را در تو ديدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي..
و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم.....
نه تو از عشق من دست مي کشي
و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود..
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است...
و اگر با مژگانت اشاره اي کني....
فرسنگها...را خواهم پيمود....
چرا که شب عشق بسيار طولاني ست...
و قلبم در آرزوي تو مي سوزد....
آنگاه که از برابر  ديدگانم دور شوي.....
خورشيد وجودم پنهان مي گردد.....
ابر هاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرد....
و به دنياي غريبي مي برند....
هميشه در قلبم حضور داري....
عشقت زندگيم را گلباران کرده است..
تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز در کنارت طي کرده ام...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 15:54  توسط مهدی | 
 

مي‏توان درخت را،جنگل را

ستاره را،كهكشان را

تار مو،گيسوان معشوق را

با تمامي زيباييشان روي كاغذ سرود

ليك زيبايي روح تو را

با مثالي كه در چشمان سياهت

از اين مفهوم بي‏نهايت جاري‏ست

هيچ شاعري قادر به سرايش نيست

تا ابد عاجز خواهم بود از وصف تو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 17:2  توسط مهدی | 
 

ترانه تقديس را

با روح مقدس او

امشب خواهم آميخت

و با جرقه عشق

آتشي به پا خواهم كرد

با شعله‏هايي به قرمزي خون و به زردي پاييز

جامه سخت و سياهِ سياهي را خواهم دريد

و به همگان ثابت خواهم كرد

كه بالاتر از سياهي هم رنگي‏ست

به رنگ من!

سرخ‏تر از شعله خونين آتشي كه به پا كردم

زرد تر از پاييز و غمناك‏تر از آن

و سياه‏تر از اوج تاريكي.

ترانه تقديس را

با روح مقدس او

امشب خواهم آميخت

و با پاره‏اي از پارچه سفيد عشق

مرحمي خواهم ساخت

با اثري شفا بخش‏تر از مرگ

و سوزاننده‏تر از آهن مذاب

 

زخم‏هاي عميق روحم را درمان خواهم كرد

و به عاشقان ثابت خواهم كرد

كه درد عشق را هم مرحمي‏ست

به سان داروي من

مرگ آورتر از زهري كه در وجودم جاري‏ست

و كاري‏تر از زخم‏هاي روحم و عميق‏تر از آنها

ترانه تقديس را

با روح مقدس او

امشب خواهم آميخت

و با مفهوم عشق

شعري خواهم سرود

كه همين‏جا پايان پذيرد

همچون زندگي‏ام

بي او

بي هيچكس.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 16:52  توسط مهدی | 
به هر کجا می روم ، در هر کجا بوده ام
هر لبخند ، افقی ست نو در سرزمینی که هرگز ندیده ام
دنیا مردمی را جای می دهد با چهره ها و نامهای گوناگون
اما یک حس راستین به من میگوید : (( ما یکی هستیم ))
بگذار از عشق بگوییم ، بگذار از خود بگوییم
بگذار از خود بگوییم ، بگذار از عشق بگوییم
این سلطان زنده جهان است و ملکه دلهای پاک
به ژرفی ژرفترین دریا ، با خشم خشمترین طوفان
اما به نرمی یک برگ در یک بامداد پائیز
بگذار از عشق بگوییم ، این تنها نیاز ماست
بگذار از عشق بگوییم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 11:30  توسط مهدی | 

لحظه های دلتنگیم را می سرایم
 لحظه های با تو بودن در عین بی تو بودن
 لحظه های جاوید ذهنم را می گویم
لحظه ها یی که یاد تو میهمان دل شکسته ام است
می دانی چه می گویم  تنها تو می دانی
 می دانی دل شکسته را مرهم بودن یعنی چه
می دانی تکرار واﮋه غریب بی تو بودن یعنی چه
 می دانی زخم خورده از دنیای ویران بودن یعنی چه
می دانی بین آشنا بیگانه بودن یعنی چه
 تو می دانی ... تنها تو می دانی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 10:55  توسط مهدی |