تبليغاتX
عشق یعنی از فراقش سوختن...
تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است...

مرا کم دوست داشته باش

اما همیشه دوست داشته باش

این وزن آواز من است
اگر مرا بسیار دوست بداری
شاید حس تو

صادقانه نباشد

کـــــــمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد

من به کم هم

قانعم

واگر عشق تو اندک

اما صادقانه باشد

من راضی ام
دوستی پایداراز هر چیزی بالاتر است
مرا کم دوست داشته باش

اما همیشه دوست داشته با ش

این وزن آواز من است
بگو تا زمانی که زنده ای

دوستم داری

ومن تمام عشق خود را

به تو پیشکش می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 17:33  توسط مهدی | 

 

باور کن

سایه ای بین من و تو

نشسته

شبیه خداست

اشک او شبیه باران

و گرفتن دل

شبیه در هم رفتن ابرها

سیاه و تار شدن رنگین کمان

خسته شدم

اما نه

فهمیدم

تو بنده خوب خدا

نشانه ها از او

واسطه تو

بــــــــرای دل من

پس گریه کن و شبیه او باش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:58  توسط مهدی | 

تنهــــــــا در میـــان تن ها

چه عـــاشقانه مانده ام

در بیهودگی

انتظار

پیوستن به تو

چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوریت را

بر سر در خانه نوشته اند

و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام

چه بسیارست دورویی ها

فراموش کردن ها

و گسستن ها

و من در این همهمـــه

چه صــادقــانه مــــانده ام

رفیقان همه با نارفیقی خود رفیقــند

من هنوز با آنان

چه دوستانه مانده ام

خاستگــــاه من

کجاست

که من آنجا قنودن خواهم

من در پیمودن راه

چه عاجـــــــــــزانه مانده ام

تنهــــــا در میان تن ها

چه عاشقانه مانده ام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 20:34  توسط مهدی | 

 

و جور دیگری می شد

اگر میان من وتو واژه دیگری بود

از ..

بــــا ..

بــــرای ..

و زیباتر بود

اگر من از تو یاد می گرفتم

ساده بگویم

و آبی تر

آگر من با تو می رفتم

تا به نا کجا ..

و آسمانی

اگر من برای تو بمانم

و تا ابد

تمام میان واژه ها را کامل کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 11:53  توسط مهدی | 

می دانم

که خسته شدی

اما

چه کنم که تو

خستگی را از جانم می زداید

تا نفس باقیست

برگرد و بگو

زندگی چقدر ساده ست

آگر نمـــی خواهی

من می گویم ..

من ..

به داشتن تو عادت کرده ام

من به بودن ساده تو

دلخوش کرده ام

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 21:32  توسط مهدی | 

 

و دوباره

بی خواب شدم

آن شب بــــــار دیگر

غریبانه

 گــــــــریه کردم

و کسی نبود مرهم غم و غصه من

سخت آســـــان تنهایی

عذابم می دهد

و فقط منتظــر توام

خلوتی که برای خودم ساختم

غرق نیاز به تو

بیا خـــوب من

سفــــره غــــــــم را جمع کن

و دربه دری بی انتها را

در مسیر قــــرار بده

و مرا

تنها به شوق ماندن در کنارت

دلخوش کن

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 19:58  توسط مهدی |