![]() |
![]() |
|
| تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است... |
|
سلام می کنم به باد،
به بادبادک و بوسه، به سکوت و سوال و به گلدانی، که خواب گلِ همیشه بهار می بیند! سلام می کنم به چراغ، به «چرا»های کودکی، به چالهای مهربان گونه ی تو! سلام می کنم به پائیزِ پسینِ پروانه، به مسیر مدرسه، به بالش نمناک، به نامه های نرسیده! سلام می کنم به تصویرِ زنی نی زن، به نی زنی تنها، به آفتاب و آرزوی آمدنت! سلام می کنم به کوچه، به کلمه، به چلچله های بی چهچه، به همین سر به هواییِ ساده! سلام می کنم به بی صبری، به بغض، به باران، به بیم باز نیامدن نگاه تو... باور کن من به یک پاسخ کوتاه، به یک سلامِ سرسری راضیم! آخر چرا سکوت می کنی؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 12:2 توسط مهدی |
|
|
هميشه اينگونه بوده است:
کسي را که خيلي دوست داري زود از دست ميدهي، پيش از آنکه خوب نگاهش کني. پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي، پيش از آنکه همهي لبخندهايت را به او نشان بدهي، مثل پروانههاي زيبا، بال ميگيرد و دور ميشود. فکر ميکردي ميتواني تا آخرين روز که زمين به دور خود ميچرخد و خورشيد از پشت کوهها سرک ميکشد در کنارش باشي؟ هميشه اينگونه بوده است: کسي که از ديدنش سير نشدهاي، زود از دنياي تو ميرود. وقتي به خودت ميآيي که حتي ردي از او در خيابان نيست. فکر ميکردي ميتواني با او به همهي باغها سر بزني؟هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها ميرفتي؟ هنوز ساعتهاي صميمانهاي بايد با او اشک ميريختي ؟ هميشه اينگونه بوده است: وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري، وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کاملاً بر تن نکردهاي، وقتي هنوز ترانههاي عاشقي را تا آخر با او نخواندهاي، ناباورانه او را در کنارت نميبيني. فکر ميکردي دست در دست او خندهکنان به آن سوي نردههاي آسمان خواهي رفت تا صورتت را پر از بوسه و نور کند؟ هميشه اينگونه بوده است: او که ميرود، او که براي هميشه ميرود، آنقدر تنها ميشوي که نام روزها را فراموش ميکني، از عقربههاي ساعت ميگريزي و هيچ فرشتهاي به خوابت نميآيد. اگر هنوز ميتواني برايش يک گل بفرستی٬پس قدر تکتک نفسهايش را بدان٬دستهایش را بگیر و تا ابد کنارش بمان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 14:16 توسط مهدی |
|
|
خوب من من از دنيا چه مي خواهم ايا نبايد از اينهمه تحمل حجم سنگين خط زمان كه مرا از انعكاس تصويري زيبا در اينه دل دور مي كند آگاه شوم جسم من مي ميرد اگر آرام آرام دل من فنا شود ان وقت پيش پرنده كوچك دل تو شرمنده مي شوم دستهاي مرا بشناس و قلمي كه براي تو روي صفحه طرح حروف الفبا به خود مي گيرد همه مي دانند سرانجام يك عبور سرد مانند همان گيج شدن ماهي هنگام رفتن يك عزيز من هم سرد و در يك لحظه مسدود . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 17:24 توسط مهدی |
|
|
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه یی ست و قلب برای زندگی بس است روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به آخرین حرف دنبال سخن نگردی روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست تا من بخاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم روزی که هر لب ترانه ئی ست تا کمترین سرود بوسه باشد روزی که تو بیائی برای همیشه بیائی و مهربانی با زیبائی یکسان شود روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که .. دیگر نباشم |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 12:6 توسط مهدی |
|
|
زندگی تو هستی و انگیزه آن باز تو هستی لک لک ها و چلچله ها و کبوترهای این جهان با یکدیگر پیوند همیشگی می بندند آرام و بی پروا چگونه ست که انسان قادر نیست با دل خود و دل یارش عهدی ببندد که هرگز گسستنی نباشد من این عهد را با تو بسته ام بگذار عشق ما ضامن عهد پایدار دلمان باشد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 10:25 توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یک عشق:غوغای درون است و تمنای وصال،یک لحظه عروج است ورسیدن به کمال،یک عشق سکوت است و سخن گفتن چشم،
یک عشق خیال است و خیال است وخیال... |
| پیوندهای روزانه |
|
وبلاگ مرتضی عزیز...واقعا قشنگه صدای پای آب سایت سونی اریکسون سما رایان بی همتا آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
من که میگم فقط سونی |
|
RSS
|