تبليغاتX
عشق یعنی از فراقش سوختن...
تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است...

کوچه وقتی که نباشی رگ خشکیده ی شَهره

ماه تو گوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره

سقف دلبستگی بی تو واسه من سایه نداره

دلم از روزی که رفتی دیگه همسایه نداره

تو پی کدوم ستاره پشت ابرا خونه کردی؟

رفتی و چیزی نگفتی!! گریه رو بهونه کردی!

من سوال ساده ی تو ،تو جواب مشکل من

ردپای رفتن تو روی صحرای دل من!!!

وقتی آسمون شب هام زیر سایه ی چشاته،

وقتی حتی این ترانه رنگ غربته صداته

نمی ذارم این دو راهی سر راه ما بشینه!!!

نمی ذارم این جدایی رنگ فردا رو ببینه!!!

شبو با فانوس اشکت می برم به روشنایی

با تو می رسم دوباره به طلوع آشنایی!!!

می دونم هر جا که باشی،دل تو اهل همینجاست

واسه ی من و تو اینجا،اول و آخر دنیاست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 11:16  توسط مهدی | 

تنها بودن سخت است

اين كه از هر طرف رانده شوي ديوانه كننده است

اين كه هيچ كس تو را نفهمد مر گ آور است

و من تنها مرده ي ديوانه اي هستم

كه آرزوي ديدن تو را مي كنم

آري تو

تو كه گوش مي كني و هيچ نمي گويي

و من سال هاست كه شب ها به اميد ديدن تو در رويا، مي خوابم

و اما تو...

پس كي به اين خواب هاي بي خوابي ام مي آيي

به شب هاي بيداري ام و

به اشك هاي ناتمامم

نگو كه دوباره دلم شكست و به سويت آمدم

نگو كه وقتي خوشم شكرت نمي كنم

كه تو دروغگو نيستي!

مي دانم كه جزاي گناه از ياد بردن تو عشق است

و من كه تنها مرده ي ديوانه ام

از تو هر دو را مي خواهم

هم عشق را

و هم تو را  

آري من عشق تو را مي خواهم

عشق به تو!

منتظرم...

منتظر لبخند هاي هميشگي تو

منتظر مهرباني ات

و منتظر ديدنت

مرا با خود ببر از اين بهشتي كه تو در آن نيستي

كه من سخت آشفته ام...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 16:30  توسط مهدی | 

      آسمان ، زیبا و مهتابی است

 و ماه ـ آن شبچراغ روشن و زیبا

      بسی دور است ،

    از این جایی که من هستم ،

     که حتی کشتی رؤیا ،

                          ندارد ره به نزدیکش!

    نه راه  پیش و پس دارم

     نه تاب ماندن و مردن

                    که پابندم به زنجیرش!

 

دریغا ـ روح من خاموش و بی نور است

    دلم بیچاره ای بیمار و رنجور است

 

    برای مردم حیران دور از من ،

    چسان فریاد بردارم که مردم :

     آسمان زیبا و مهتابی است ـ

             ولی

                   بر من

                      چه بی نور است ....

                                        چه بی نور است ....

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 16:57  توسط مهدی | 

نازنينم !

باز مهربانی چشمهايت ،

پنجره ی خيالم را ستاره باران کرد ؛

باز گرمی دستانت ،

روحم را تا دورترين ، لمس يادها برد ؛

نازنينم !

به شب و روز ،

به بيقراري امواج ،

به برگ برگ شاخه های درختان ،

به بی قراری بادهای سرگردان قسم !

نـــمی توانم پلکهايم را به روی خيال تو ببندم

نــــمی توانم !

نــمی توانم عطر ياد تو را ، از چهارفصل دلم پاک کنم …

نـمی توانم! باورکن ، نمی توانم !

نازنينم !

ایـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بياورم ؟

ایـــن همــــه روز را چگونه به تنهايی دوره کنم ؟

ایـــن همـــه شمع را با چه رنگی از اميّد ، روشن نگه دارم ؟

ایـــن همــــــه فصل را تا به کی ، خط بزنم ؛ تا تو بيايي ؟؟

چگونه دوستت دارم ها را ترسيم کنم که کلمه ای حتی ، از ياد نرود ؟

قصه ی ایـــن همــه دلتنگی را ، با کدام قلم ، برايــت بنگارم؟

آخــــر برای تک تک واژه های بی قراري ام ،

قلمها را طاقتی نيست !

.....

نازنينم !

به اندازه ی تمامـی ابرهای دنیــا ،

دلم گرفته است …

به ديدار ایــــن دل غمگين بيا !

شانه هایــت را برای ایــــن هــمه بارش ، کم دارم …

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 17:41  توسط مهدی | 
باز هم می نویسم از

     ....اشک....

که امشب هدیه ای بود

برای چشمانم...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 17:28  توسط مهدی | 
من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم

که از من عاشقتر باشد

و از من برای تو مهربانتر

من تو را به کسی هدیه می دهم

که صدای تو را از هزار فرسخ راه دور

در خشم-در مهربانی-در دلتنگی

در هزار همهمه دنیا

یکه و تنها بشناسد.

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم

که راز آفتابگردان و تمام سخاوت های عاشقانه

این گل معصوم را بداند

و ترنم دلپذیر هر آهنگ.هر نجوای کوچک برایش یک خاطره مشترک باشد.

او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد

که امروز هوای دلت آفتابی است

یا آن دلی که من برایش می میرم سرد و بارانی است.

ای بهانه ی زنده بودنم تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم

که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو باز هم

به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد

همانطور عاشق.همانطور مبهوت وقار و جمال بی مثال.

آیا کسی پیدا خواهد شد از من عاشقتر و از من مهربانتر برای تو؟

تو را به او

 سخاوتمندانه

با دنیایی حسرت

به او خواهم بخشید...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 17:51  توسط مهدی |