تبليغاتX
عشق یعنی از فراقش سوختن...
تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است...

 از دختر مهاجر

برایم بگو

 

او که میان

 

دوست داشتن و رسم زمانه

 

می باید

 

یکی را انتخاب کرد

 

و او عشق را

 

برگزید و

 

ایمان به عشق

 

در او جانی تازه دمید

 

تا با آنکـــه دوستش دارد

 

بایستد و یکی شود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:22  توسط مهدی | 

من به خوشنودي خود مي نگرم
و به اين كه نفس عشق چه حالي دارد؟
و به اينكه تو چرا با همه شوق مرا مي خواني،
و به يك قهر مرا مي راني؟
من به يكرنگي اين آينه ها مشكوكم
كه مرا با همه سادگي ام،
چون كلافي پر از گمراهي ، چون مترسك پر از ويراني
به هزاران گونه،
مثل يك هيچ نمايان كردند.

من در اينجا
نفسم تنگ شده است
بس كه گرداگردم پر از ديوار است،
گر نبودي اينجا ، گر دلت با دل من ساده و يكرنگ نبود
بي گمان غصه مرا مي دزديد؛
مي سپردم به خزان
در دو دستان تواناي خزان مي مردم.
بي تو دستم سرد است
بي تو روحم چون موج
دلم در تپش و در شور است
با تو اما شادم،
تو شبيه بادي
من شبيه بادبادك هستم!
تا تو هستي
هستم
بي تو اما
ورقي كاغذ و ... هيچ.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:14  توسط مهدی |