تبليغاتX
عشق یعنی از فراقش سوختن... - نازنينم ...
تلخترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است...

نازنينم !

باز مهربانی چشمهايت ،

پنجره ی خيالم را ستاره باران کرد ؛

باز گرمی دستانت ،

روحم را تا دورترين ، لمس يادها برد ؛

نازنينم !

به شب و روز ،

به بيقراري امواج ،

به برگ برگ شاخه های درختان ،

به بی قراری بادهای سرگردان قسم !

نـــمی توانم پلکهايم را به روی خيال تو ببندم

نــــمی توانم !

نــمی توانم عطر ياد تو را ، از چهارفصل دلم پاک کنم …

نـمی توانم! باورکن ، نمی توانم !

نازنينم !

ایـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بياورم ؟

ایـــن همــــه روز را چگونه به تنهايی دوره کنم ؟

ایـــن همـــه شمع را با چه رنگی از اميّد ، روشن نگه دارم ؟

ایـــن همــــــه فصل را تا به کی ، خط بزنم ؛ تا تو بيايي ؟؟

چگونه دوستت دارم ها را ترسيم کنم که کلمه ای حتی ، از ياد نرود ؟

قصه ی ایـــن همــه دلتنگی را ، با کدام قلم ، برايــت بنگارم؟

آخــــر برای تک تک واژه های بی قراري ام ،

قلمها را طاقتی نيست !

.....

نازنينم !

به اندازه ی تمامـی ابرهای دنیــا ،

دلم گرفته است …

به ديدار ایــــن دل غمگين بيا !

شانه هایــت را برای ایــــن هــمه بارش ، کم دارم …

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 17:41  توسط مهدی |